سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

U n f o l d i n g

کاش ایمانی به سرنوشت نبود . و همه دل بود تا خود خوشبختی و یا شاید زوال فرصت یکباره یمان .

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

من و هجوم گریه از یاد تو فراموش

نمیدانم از چه حسی بگویم . که امروز هوای دلم سخت بارانی است . امروز بی آنکه بدانم یک ماه گذشته بود . یک ماهی که با آنکه خودم مسببش بودم هنوز هم باورش ندارم . صدایت مثل همیشه آرام بود . پر از انرژی و نشاط . فقط خدا خودش باید دلش برایم بسوزد . زمان را قلپ قلپ مینوشیم و در عطش آینده میسوزیم . باور کن که شدیدا به معجزه احتیاج دارم .

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵

از همان موقع بود که شروع کردم به فراموش کردن تمام خاطرات . ولي مگر ميشود . ‏بويي ، ترانه ايي و يا شايد کوچه و خياباني تو را پرت ميکند به گذشته ي عشقي که ‏علي رغم ميل خود آن را نيمه کاره رها کردي . جالب اينجاست که دوستان اين را خوب ‏ميدانند . هر زمان که پرتم در خاطرات ، خود را ديوانه وار مشغول کاري ميکنم . و به خود ‏هزار بار ميگويم که " حميد ؛ همه چيز ديگر تمام شد . به کارت بچسب و سعي کن تمام ‏خاطرات را در خود ببلعي . آنها فقط تو را داغان میکنند " . با علم اينکه ميدانم در اين ‏موقعيت اين بهترين تصميم براي آينده بود ولي باز از فردا ميترسم .‏
ميترسم از نحوه ي بازگشت دوباره . که خوب ميدانم ، رابطه ايي که بدين شکل تمام ‏شد ديگر کيفيت اول خود را پيدا نميکند . اگر قرار باشد دوباره شروع شود . که بعيد ‏ميدانم . به هر حال من سرگرم زندگي جديد ام و غرق گذشته .‏

‏ اين روزها چشمهايم همه چيز را لو ميدهند و من شرمگينم از دوستي که زندگي اش را ‏وقف چشمهايم کرده . ‏

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

این روزها همه مرا دیوانه می خوانند و تو را عاقل .در یک چشم بهم زدن شدم یهودا و بگمانشان تو را به مشتی سکه فروختم . بگذار بگویند که گفتارشان برایم خللی در ایمانم نیست ؛ چرا که اکنون سرشارم از ایمان .
حال که گذارم از آستانه ی ناگذیر دیگر فرو چکیدن نیست ، پس بگذار بشارتی باشم برای فردایی روشن . که من تمام زندگی را با تو زیستم . با تو اشک ریختم و با تو بخشنده شدم .
ولی اینک در کوبه و دربان منتظر . وقت رفتن بود . به گمانم اطرافمان را قاضیانی گرفتند با ردای شوم که هر دم کوس رسوایی ام میزنند . من نه رقصان میگذرم از آستانه ی ناگذیر بلکه این تقدیری بود بر سرنوشت ما . یادت در گذرگاه تاریخ عمرم جاودان خواهد شد . باور کن که با باورت تمام عمر مرا مدیون خویش سازی . قسم به اراده ی ابراهیم ، به بندگی موسی ، به دم عیسی و به اقراء محمد که نه تصمیم ام از سر هوس بود و نه از سر ترس ؛ ترس از ساختن گلستان ابراهیم . که اگر دستان بسته ام آزاد بود برایت دنیایی می ساختم به سپیدی بدر کامل . و به این کلامم به بزرگی ایمان تصمیم ام ایمان دارم .
دوستان ، عزیزان ، داوران کوتاه کنيد اين عبث را که ادامه ی آن ملال انگیز است چون بحثی ابلهانه بر سر هيچ و پوچ .

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

ماه مبارک سخت منفعل ام کرده . اینروزها سخت غرق هارد 360 گیگی ام هستم . مثل کودکی که در باغی بزرگ رهایش کرده باشند و سی پی یو ایی که سخت سکته زده و ازفول کش به سلرون تبدیل شده ! مزه ی بایوس را زیر دندان هایم حس میکنم . پلیور جدیدم سخت ذوق زده ام میکند . دوست ندارم حالا حالا در هر جایی به تن کنم . کم کاری ها و بی دقتی ها در این ماه به اوج رسیده . همه عصبی هستند . من هم جزو همه . اگر خدا بخواهد اتفاقات جدیدی رخ میدهد . استارت کتاب خوانی ام دوباره زده شده . " ناطور دشت " سلینجر تمام شد . " عشق ، سالهای وبا " ی مارکز شروع شد . هر چند که در این مورد بسیار بسیار با این دخترک که این روزها قلمش به راستی به معجزه میماند فاصله دارم . در این یک ماه از عهدی که با خودم در ابتدای سال بستم بسیار دور شده ام . کـــَل کــــَل ممنوع . انتهای هفته موبایلم را خاموش خواهم کرد و در خنکای باد پاییزی به سفرخواهم رفت . روزهای فرد را بیشتر دوست دارم . برگهای زرد{به اتفاق تو } نوید بخش روزهای شادی خواهند بود .
این پراکنده های ذهنم را مینویسم تا شروعی باشد برای شکستن سکوت قلم . این ها را بگذارید به حساب یک جور کلینینگ روحی .
عادت کرده بودیم . فراموش شد . باشد تا دوباره به قلم معتاد شویم .

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

« بايد بنويسم ». كاوه اين را از جايي ميگويد، كه بنويسد . و من روزهاست بايد را توي سرم دور ميزنم بنويسم . بايد بنويسم وگرنه دستهايم بوي نا ميگيرند . وگرنه نگاهم نمور ميشود . وگرنه صدايم عادت ميكند به عادي . بايد بنويسم فشار بياورم انگشتهايم را به روان نويسم را به كاغذ.بايد به مغزم فشار بياورم . بايد كلمات مچاله را باز كنم ردّ چروكشان را بگيرم به خطي برسم براي بنويسم . بايد بنويسم : دستهايم بوي نا بگيرند؛ ميترسم از نا . بايد از نا دستهايم را بگيرم؛ ببرم از نا نگاهم را بدزدم . از نا صدايم را بردارم بلند كنم تا ته. بايد داد بزنم در خودم . بايد بنويسم: چقدر داد دارم! بايد بنويسم: داد. بايد از اول بنويسم يادم بيايد.بايد بنويسم: الف.بايد بنويسم: با . بايد از بابا آب داد بيايم تا بيست و هفت ساله ي حالا. بايد كلمات را پشت سر هم رديف كنم تا از نفس بيفتند . بايد از الف بنويسم تا يا . يا تا از نفس بيفتم فشار بياورم به عضلاتم حجم متراكم مانده را بپاشم از خودم جان بگيرم . بايد جان بگيرد زبانم كرخت نماند .بايد جان بگيرد صدايم نميرد.بايد دستهايم نا بگيرند. دستهايم نا بگيرند. دستهايم دستهايم دستهايم نا بگيرند. بايد دستهايم را بگيرم بلند شوم پا به پاي كلمات رَج بزنم . بايد راه بيفتم . بايد حجم متراكم مانده را بنويسم وا نمانم از تازه ، از تا*.
*- تو


برگرفته از بلاگ پاندا

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

Shahram Nazeri آخرین شب کنسرت ناظری با وجود تاخیری یک ساعت و نیمه در کمال آرامش و شکوه برگزار شد .
تاخیری که فقط باعث فشردگی در اجرای قطعات گشت . این تاثیر بیشتر در اجرای قطعات " اندک اندک " و " الا ای ایها الساقی " نمود داشت . ولی در کل شبی بود بسیار دگرا و ارزشمند .
گزارش کامل : بی بی سی

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

بی حسی

نگو حــــــال نداری ، منو قــــــال نذاری ، بیا بــــــــال درآریم ؛ بریم بالا باهم ...

... چرا بی حسم، هر چی راه میام باز بهت نمیرسم .



دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵


به تمام اتفاقهاي امروز فکر ميکنم . به چشم انداز شهر از پشت پنجره ي يک خانه ي جديد . خالي و شيک . اين دو کلمه برايم معاني خاص دارند . خالي .... شيک ......
شايد يک جور تضاد . به نبود حال او فکر مي کنم و به آينده اي که خواهد بود . دلم گرم ميشود .
پيپ ام را از هم باز ميکنم . همين جور که داخل کوره را دستمال ميکشم ، دخترک ميگويد : دوستت دارم , چون خري . ميگويم يعني چه ؟ ميگويد چون هميشه مثل خر جفتک مي اندازي و چموشي . دلم گر ميگيرد .

برس فشرده را که داخل لوله ي پيپ ميکنم ، ميگويد : هي هي , تو اين شهر لعنتي از من ديونه تر پيدا نميکني . کسي که از من بيشتر دوست داشته باشه .
ميگويم چطور ؟ ميگويد کي نصف شب پيدا ميشه که باوجود اينکه ديازپام خورده و دو ساعت از خوابش گذشته؛ بيدار شه و باهات حرف بزنه و قربون صدقه ات هم بره . دلم ميسوزد .

حالا پيپ ام تميز شده . به ياد حرف پدر مي افتم که ميگفت يه سيب رو که بندازي بالا هزار چرخ ميخوره تا بياد پايين . کاش همان جوري که انداختيم پايين بيايد .

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵

اين دل صاب مصب ما نميدونم چرا با زبونمون جور در نمياد. چپ ميريم ، راس ميريم ميزون باشيم ولي باز يه نيش ميزنه و هرچي نعشگي طرفه مي پرونه.
بعضي وقتا ميگم که بايد از اين طهرون لعنتي زد بيرون . ولي خيالاتي ميشم . يعني ميفهمم که خيالاتي شدم . طاق آسمون هر کوفتي بري همين رنگه .
اصلا رنگ رنگ دله. دل کجاست ؟ طهرون.
رنگش چيه ؟ خاکستري . مثل جوگندمي زلفهاي حاجي .

که همش احترومه و عزته . پس نه دار و درختهاي شمال و نه باد رودخونه ي جاجرود ؛ هيچ کدومش نميتونه ريخت دلت رو عوض کنه .

داداش بايد اهل دل بشي . اهل همين خراب شده . باش و احتروم و عزتش رو نگه دار . بزرگ ميشي ، عزيز ميشي . غولوم زبونت نباش که تاج و تخت دِلو ميريزه بهم .

ببين نوکرتم ؛ حکايت دل و زبون جداست . شوما با دل ما باش من خودم زبون رو رامش ميکنم .

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

Godfather به روایت Ryan Terry

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

نميدانم چه شده است که آستانه ي تحملم شديدا کم شده است . هر موضوعي مرا شديدا براشفته ميکند. سريع از کوره درميروم و بي منطق مخالفت ميکنم .
ميدانيد ، آخر خيلي سخت است که براي چيزي که سالها در وجودت نهادينه شده توضيح منطقي بياوري. دليل اين همه بحث گريزي را خوب ميدانم .
مطالعه ام شديدا کم شده . چه از نوع کتاب و مجله و چه از نظر اينترنت . به دانسته هاي قبلي خود اکتفا ميکنم ، غافل از اين که آنها ذخيره ي خوبي براي بحث هاي امروزي نيستند .
شايد گذشت سن و دغدغه هاي روزمره ي زندگي هم عاملي است که ديگر براي من حوصله ايي براي بحث نميگذارد .
ميدانم که خيلي بد شده ام . نمي خواهم در اين وضعيت بمانم . از او هم به خاطر تمام گذشت هايش متشکرم . به خاطر تحمل فوق العاده اش . من به کسي کار ندارم که در چه موقعيتي است يا استرس يک تصميم گيري چقدر به او فشار مياورد؛
مهم اين است که من شرايط حال او را درک کنم و بهترين برخورد را داشته باشم .
روي آتش برافروخته نبايد هيزم ريخت .
اين روزها زندگي بيشتر شکل واقعي به خود را ميگيرد . از دلبري و نازکشي ها دوران آشنايي کمتر خبري هست .
اين روزها بحث خود زندگي است . نشان دادن علايق واقعي خود و بروز برخي واکنشها که جدا از تمام رنگ و لعاب هايي که براي خود ترسيم کرده ايم به وقوع ميپيوندد ، کم کم خود واقعي يمان را نمايان ميسازد .
به نظر مي رسد انتخاب بر اساس آگاهي از تمام پستي و بلندي هاي روح شخص مقابل و شناساندن موج سينوسي اخلاق خود به او ؛ انتخابي را رقم ميزند از سر آگاهي . آگاهي اي که لذت درست يک انتخاب را همراه با حس خوب احترام و درک شدن به همراه دارد .
مهم اين است که تفاوتهاي همديگر را باور داشته باشيم و از برخورد اين تفاوتهاي نردباني بسازيم براي پيشبرد زندگي . مهمترين چيزي که از اين مورد مسئله ايي خطرناک ميسازد اين است که هر کدام سعي بر اثبات دلايل خود به صورت غيرمنطقي ولي در عين حال در پوششي از منطق گرايي کلي بنماييم . که در اين صورت زندگي به ميدان جنگي بدل خواهد شد که هيچ برنده ايي نخواهد داشت . از تفاوتتان با ديگران لذت ببريد . شما نيمه ي گمشده ي ديگران هستيد .

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵


خسته ام از همه ی باید و نباید ها . خسته از همه ی هنجارهای تخمی .
از چک ، قرار داد ، کار ... و پر از حرفهایی که حجمش بیشتر از قفسه ی سینه ام است . نامحرم ها لطفاً getaway

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵

! Forza Azzurri, Viva Italia


خب ، پسرهای چکمه پوش به لطف کمکهای پدرخونده قهرمان شدند ! .
هرچند که به نظر من فوتبال احمقانه ترین چیزی است که میشه روش تعصب داشت ولی با توجه به عایداتی که این مدلهای مومشکی برام داشتند ؛ ازشون حمایت کردم .
راستی باید " تام" رو بفرستم سر و گوشی بچرخونه ببینه این پسره " مارکو " به این کچله چی گفته که اون شکلی شاکی شد .

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵



زندگی این روزها چون کامیونی پرقدرت و پرسرعت ، جاده های گرم تابستان را می پیماید .
بارش سراسر عشق است و امید .

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

I'm your man

مينويسم از تمام تاب و تبهاي روحم که در اين روزهاي گرم کشدار ديگر موج سينويسي ندارد . تمامش صعود است و صعود.

روزهاي بلند خردادماه کش مي آيند تا من تمام دلخوشيهاي حالم را با بوسه ايي
به آينده لبهاي تو برسانم . اين روزها تمام دلخوشيهاي اين بيست و چند سال رنگ باخته اند تا فردايي برسد که حضورت به تمام نوستالژيهاي قديمي رنگ زندگي بپاچد .

اين نوشته ها عاشقانه ها ي شبانه نيست . ملغمه ايي است از تمامي افکارم که تو را چون قطعه ي گمشده ي پازلي ميجويد.
دلم با هر آهنگ . هر بو يي به گوشه ايي پر ميزند . روزهاي گذشته ي سال 85 توان فرياد شدن را دارند . ولي اين ذهن مشوش من و قلم خود سانسورم است که عاجز ميماند از توصيف آشفته بازار ذهنم . 21 خرداد 85 را هرگز فراموش نخواهم کرد .

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵


تازگيها روزهاي تعطيل را هيچ دوست ندارم . چون هيچ دلخوشي ندارم . روزها زود از خانه بيرون ميروم و شب با کلي کار انجام شده و نشده برميگردم.
هدفهايم را کوتاه مدت کرده ام . باور کن که خوشبختم . هرچند که دلم براي عصر يکشنبه و تاتر شهر تنگ شده . هر چند که دلم براي بي خيالي هاي کافه و يک فنجان فرانسه ي غليظ تنگ شده . ولي باور کرده ام که خربزه آب است .
همه جور زندگي را تجربه کرده ام و اينک به گاه آمده ام بر آستان دري که کوبه ندارد.
تو را در يک طرف معادله برابر تمام دلخوشي هايم کرده ام و از بقيه فاکتور گرفته ام تا به ايماني در زندگي برسم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

وقتي برروي آخرين صندلي سمت راست کانتر کافه عکس بنشيني روبروي ات آنتيک فروشي است با اجناسي به قدمت تاريخ خود ساختمان . شيشه ايي قدي و بلند دارد که در آن بازتاب تابلوي ليوايز در ميان شمعدانهاي خاک گرفته خود نمايي ميکند .
پينک از Division ميگويد . و تو در ميان تمام خستگي هايت او را پيدا ميکني تا نحسي کلام گيلمور تو را نگيرد . لحظه هايت را با او قسمت ميکني . خيالت راحت است که تک نرفته ايي . بعد به لوستر بالاي سرت نگاه ميکني . چند لامپ کوچک که تعادلشان به کمک وزنه هايي بوجود يکديگر بسته است .
و مدام تو فکر ميکني که کجاي اين قصه ايستاده ايي . لامپي يا وزنه .
من به تصوير ليوايز روي شيشه فکر ميکنم و او به تمام عتيقه هاي پشت شيشه .

به گمانم : حنا خانم دل من يه جاي قصه انگار منتظر شما بود ...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

هر چه زمان ميگذره بهتر متوجه ميشم که اصرارم براي با تو بودن درست بوده .
اين تاخير چند ماهه و دوري نسبي از تو خيلي چيزها رو برام روشن کرد .
دخترکهاي رنگ به رنگي که هر کدومشون ادعايي به بزرگي تموم احساسهاي زنونه دارند هم نتونستند ذره ايي از تحملي که تو ، رو من نشون ميدي رو به نمايش بذارند.
دوستي با آدمي مثل من که شايد پارتنرش آخرين گزينه براي برنامه ي روزانه اش باشه کاري نيست که از عهده ي کسي بر بياد. بگفته اکثر آدمها من براشون بهترين بودم اگه کمي براي طرف وقت ميذاشتم . ولي فقط اين تويي که ميدوني خسته ام از ارتباط با همه کودکاني که خودشون رو جاي بزرگترها جا ميزنند. ممنون از بودنت .
نشون به اون نشون ، جلو ي خونه ي اِلي ، زنگ زدم، بابا گفت کيه .
يه چيز بهت گفتم . چيزي که سالها پيش هم گفته بودم . يادته ؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

اين روزها در ميان تمامي قرار ملاقاتها ، مذاکرات ، تلفن ها و فکس ها محاصره شده ام .نميدانم تا به حال چند کار را در موازات هم انجام داده ايد يا نه ولي conflict ي دربرنامه ي شما ايجاد ميکند وحشتناک . در هنگام کار اول به فکر قرار ملاقات مسئوليت دومتان هستيد . هميشه وقت کم مياوريد و يک فراموشکار حرفه ايي ميشويد . تمام فکرم اين روزها به چگونگي عادت کردن به اين قضيه و manageable کردن اين مشغوليت ها ميگذرد .

از روزگار دلم هم بخواهيد دقيقاً مثل شبکه بلوتوث کامپيتور ام ميماند . تا شعاع صدمتر با همه ارتباط بقرار ميکند و از آنجا که هميشه روشن است ؛ شب به شب چک ميشود . بيشتر اوقات ويروسهايي هستند که ديگران مي فرستند. بدون هيچ تاخيري پاک مي شوند .
پس امواج مثبت بفرستيد تا ماندگار شويد .

خـــــــدايــــا ايــــن صــــــــبــــــــــــر را از ما مــــگـــــيــــــــــــــــــــــر .

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

حس جالبیه که آدم آرشیوش رو برای یه شخص ناشناخته بخونه و اون تمام مدت از خزعبلات چهارسال پارسالت تعریف کنه . به این میگن خودِ خودِ توهــــم

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

تمپلیت اینجا تقریباً بعد از گذشت بیش از 2 سال عوض شد .
همش یه اتفاق بود . یه جرقه . دلم میخواست شکل اینجا رو عوض کنم ولی هیچ ایده ایی در ذهنم نبود . به هر حال علاقه ی من به رنگ مشکی باعث شد اینجا این چیزی در بیاد که می بینید .میدونم که از لحاظ فنی و ظاهری اشکالات زیادی داره ولی به قشنگی نگاه هاتون پذیرا باشید .

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

موزیک اینجا برای یه مدتی تغییر میکنه .
با تشکر از آیدا .

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

عکسهاي ديچيتال راحتند و سريع. ولي خيلي چيزها را هم ندارند .
نميشود ساعتها به چهره ات خيره شد. انگار به همان سريعي که گرفته ميشوند به همان سرعت هم از ياد ميروند .
دوست دارم عکسهايت را در دستانم بگيرم، بويشان کنم . آخر بوي دستان تو را ميدهند .
بايد حس حضورت را در برجستگي چهره ات لمس کرد .
نميتوانم عکس را بروي قلبم بگذارم. کاش عکست ضربان قلبم را مي شنيد.کاش عکست با من يکي ميشد .
دوست دارم نگاهت را زماني که کاغذ عکس خيس ميشود. آن نگاه نافذ به نقطه ايي مبهم با سيگاري که لذت تنهايي را به رخ ميکشد .
کاش عکسهايت ديجيتال نبود .

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

The ringing of the division bell had begin



تمام اميد من براي ديدن دوباره ي تو در صداي راجر خلاصه ميشد که آن را هم از من گرفتي .

Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we’ve been so many time
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonderWith friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
I hoping to High Hopes Forever and ever

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

سیب سرخ امسال با تمام قشنگیهاش بدون تو مزه ی گند میداد .

سه‌شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵

ایام را مبارک باد از شما
مبارک شمایید
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

هدف هرچقدر هم که بزرگ باشد انسان براي رسيدن به آن براي شخص خود تلاش نميکند . حتما بايد حريفي باشد . بهانه اي براي از دست دادن . ترس از عقب ماندن يا حتي عشقي که بهانه آن هدف شود .
" چلنج " . اصل زندگي همين است .

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

تضمین وجود ندارد .
این تنها فرصت ها هستند که واقعی هستند .

ژنرال داگلاس مک آرتور

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

شکلاتي باز ميکنم . دهانم تلخ ميشود. در خيسي چشمهايت غوطه ور ميگردم .
سيگاري ميگيرانم و با دودش، تمام پيچهاي چسبناک پاستاي عشق را غوطه ور ميشوم . ديگر سيب سرخي گاز نخواهم زد . دريا طوفاني است و من فقط کارگر اسکله. پلاکها را به ياد مياورم و به عشق پسرک گل فروش حسرت ميخورم . شايد چشم او بود ، يا سرخي رزهايش . ولي نه؛ زبان سرخ بود و سر سبز .
باد هست . بهاري نيست . دستکشي هست و سرما نيست .
امسال آخرين چهارشنبه را آتشي خواهم افروخت . اهورا را شاکر خواهم بود و راس مثلث نيک را تکميل خواهم کرد . کردار . کرداري که نه بيانگر پندار بود و نه گفتار . شايد تراوشات ذهنم احساست را با نم محبت تر کند.
خاطراتم بوي ياس ميدهد و عشق بازي ايي به سبک مولن روژ .
همه را دوست دارم . راستي چه همه خاطره داشتيم ما و چه افتخاراتي که از آن من بود . نشانهايم را کندند . تبعيدم کردند به جزيره ايي دور در گوشه ايي از ذهن .
کاش کسي پيدا شود که سرباز خوبي برايت باشد ... کاش

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴

شب عیدی این همه کار دارم .
تو رو هم باید دوست داشته باشم

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴

ميدوني روزهايي ميرسند که مثل اَدم کوکي فقط دور خودت مي چرخي و مي چرخي . همه چيز اونقدر سريع اتفاق ميافته که حتي نميتوني راجع بهش موقع خواب تمرکز کني و چند خط بنويسي . يک ماهي ميشه که ازم خبري نيست . هيچ خبري .

اين چند وقته گرفتار کار جديدم بودم . بد نيست . يعني واسه من خيلي خوبه . از هر نظر داره ارضام ميکنه. همکارهاي خوبي دارم که مثل برادر و خواهر دوسشون دارم . به هر حال بخش مهمي از ذهن من رو مشغول خودش کرده .

بعد تعطيلات مذهبي شروع شد که خودش عملاً يک هفته سکون داشت . من که امسال هيچ چيز از محرم نفهميدم . 3 – 2 روزش رو که اسکي بودم . بقيه اش رو هم در حال استراحت .

از 25 بهمن دوازدهمين نمايشگاه چاپ و بسته بندي شروع شد . اين کار شديداً انرژي بره .
امسال ساخت يک غرفه 54 متري رو با يه کارفرماي شديداً گير تو دست داشتم . جدا از مسايل مالي که تا 2 روز قبل از افتتاحيه هنوز به نتيچه نرسيده بود ، مسايل اجرايي کلي از برنامه ي زمان بندي شده عقب بود . همه ي اين کارها باعث شد تا غرفه دقيقاً ساعت 3 صبح روز افتتاحيه آماده بشه . و بعد تا جمعه در غرفه موندن و جواب مردم رو دادن .

بعد از همه ي اين کارهاي موقت نوبت سر و سامان دادن به کارههاي روزانه ي عقب افتاده بود . کارهايي که از قبل محرم تلنبار شده .

اين روزها به دل کمتر فکر ميکنم . البته روزهاي خوبي هم اين وسط بودند که جزو بهترين روزهاي عمرم بودند ولي شايد بعداً راجع اش صحبت کردم. با اين حال اگه بخواييم کلي حساب کنيم ريلکس ترين قسمت بدنم در حال حاضر همين دله .

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴





از وبلاگ رضا قاسمی : دوات

صعود مرگ‌خواهانه

صعودِ مرگ خواهانه
رگ عبور، رگ بن‌بست
فشار توده ی تخديري
تجسّدِ نَفَس، تشنّج ابريشم
گسيختن از چارچوب، ريختن از آه
رهائيِ فرو رونده

ـ سلام
از ارتفاع، سلام!
مرا به سطح رطوبت
مرا به تاب و تب گوشت
مرا به ظلمتِ پروانه ی سياه
مرا به حرصِ گل گوشتخوار
به ضلع و قاعده، به انتهای قنات
مرا به گودِ مادگی‌ات
دعوت كن

درون قلب مثلث ،
مرا به باز و بسته شدن
در اين محيط چنگكی بيرحم
تهي ز همهمه
پر از سقوط
مرا به ريختن ، ديوانه ريختن ، دعوت كن

فرودِ نيروی ماهيچه‌ای
عبور در گوگرد
نفس كشيدن در دهليز
خفه شدن ، احاطه شدن

پريدنِ ِ در رخوت
پريدنِ ِ در خواب
فراموشي ِ مژه‌ها
مشخصاتِ مرداب ...

ـ آآه ...
ـ صدای دود می‌آيد؟
ـ چه ماه تنهايی !

پ ن : اشـعار از مجموعه اروتیک های يدالله رويايی
يه روز مزخرف . يه هواي بد ، يه پيست تمام مه ، يه تصادف تخمي ، يه صافکار 3 ساعته و تمام کله پاچه و آبجويي که به فاک رفت . تمام اينها باعث ميشه اگه از اين به بعد کسي به صرف ويسکي و ژامبون گراز دعوتت کرد مثل بچه آدم قبول کني و چسي ناشتا نياي . اين آب و هوا هم راست کرده تٍــر بزنه به هر چي تعطيلاته .

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

 Dizin 84 Dizin



Pikabo Street


پـیکابو استریت امریکایی دارنده مدال طلای المیپیک زمستانی سالت لیک سیتی
سخنگوی جدید پاناسونیک ژاپن

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۴

درباره ي موفقيت هايتان هرگز با کسي صحبت نکنيد ؛
محرم ترين افراد چشم تنگ ترین آنها هستند .