پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۳

اولین سالگرد جاودانگی

بهترینم ،

حضورت ابدی و عشقت لامتناهی باد . یک سالگی جاودانگی مان مبارک . نفس کشیدن در کنار تو خود خود زندگی است.هوایت را ازمن دریغ مکن.


پنج شنبه 
دوازدهم تیرماه 93

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۳

یک ماه آغازین

امروز یکماه گذشت . یک ماه از تجربه جدید کاری . یک ماه از بریدن عادتها و جسارت یک زندگی نو . 80 تا 90 درصد انرژیم رو گذاشتم . هرروز نزدیک 25 کیلومتر از تهران خارج میشم ، شبها دیر برمیگردم . تلفن و خایه مالی در حد زیاد . مسافرت های یک روزه . کارها با حداقل امکانات قائم به خودم داره انجام میشه. و این وسط فعلا خبری از پول نیست . تو این یک ماه جوری دویدم که انگار آخرین گزینه زنده موندنم این کاره . مثل برنامه مرگ نزدیک است کانال منو تو . باید روزگار رو به دندون بکشم. و خدا رو شکر بارقه های امید داره چشمک میزنه . چشمک میزنه ... چشمک میزنه ...


یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

Time is Over | خداحافظی

دوستان و همکاران گرامی

سلام

نزدیک به شش سال در کنار شما  با هم خندیدیم ، غمگین شدیم ، حرص خوردیم و شاد بودیم . با هم دیوونه بازی کردیم و تبدیل به دوستان بی نظیری شدین که زندگی رو برام قشنگ تر کردین .

حالا وقت رفتنه . این هفته آخرین روزهای حضورمن در کنار شما است . در سال جدید 93 با نو شدن فصل برای سرنوشت بهتر تلاش خواهم کرد که فلسفه پیشرفت جاری شدنه .

دوستی و محبتتون رو بزرگترین غنیمت میدونم و از این طریق از همگی بابت قصور یا دلخوری ایجاد شده در طی این سالها عذرخواهی میکنم .

برای تک تکتون سالی پر از سلامتی ، دلی خوش و جیبی پر پول آرزو دارم و امیدوارم لحظه لحظه عمرتون رو زندگی کنید.


برادر کوچک شما
حمیدرضا عبدالهی

پ ن : آخرین ایمیل سازمانی

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۲

رها ، رها ، رها من

تغییر همیشه برایم ترسناک بوده . آینده همیشه ناشناخته بوده . اینروزها بدترین شب عیدم رو میگذرونم . همه چیز ملغمه ایست از روزهای مبهم. فقط دوست دارم زودتر تمام شود. ترک کنم این چهاردیواری شش ساله رو . انگار که هیچ کس دلش برایم تنگ نمیشود . خاطره ایی میشوم  همچون هزاران کارمند این شرکت . نمیخواهم به آینده شک کنم . یه حس درونی بهم میگه که بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم . حس ام شبیه زمان ازدواجه ، موقع انتخاب تمام آینده . ولی بیشتر حس اطمینانه که درونم قوت میگیره با کمی چاشنی ترس از آینده . خدا همیشه بهم لطف داشته و درست زمان هایی که چیزی رو از دست دادم بهترین ها رو برام جایگزین کرده . پس اونقدر که مطمئنم الان بهترین وقت برای رها کردنه ، مطمئنم که روزگار بهتری انتظارم رو میکشه .

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۲

زندگی یا آینده ؟

فلسفه زندگی  به دو دسته خلاصه میشه :

اول ؛ به آینده فکر کن . همیشه پس انداز داشته باش . الان جمع کن . بیشتر قناعت کن . شاید آینده بهت عمری داد و روزگار فرصتی تا بتونی حالش رو ببری.

دوم ؛ در حال زندگی کن . قدر فرصتها رو بدون . تا پای رفتن و نفس شاد داری عشق و حال کن .
در کل چو فردا آید فکر فردا کنیم .

من دومی رو انتخاب کردم . برای سفری یک هفته ایی آماده می‌شوم.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

کندن از روزمرگی ها

اوضاع زیاد فرق نکرده . همه چی خوبه . ولی باز در آستانه تغییرم .  دو سال پیش نوشتم که تغییرات شروع شده . بعد از حدود پنج سال تصمیم دارم که شرکت رو ترک کنم . همزمان دو پروژه رو پیگیری میکنم. همه اتفاقها باید تا 40 سالگی شکل بگیرن که بعد از اون بقیه اش سوخته .

بخش مالی زندگی به صورت mp3  می‌گذره . نه خوبه ، نه بد . ولی هنوز دغدغه ها کوچیکن ، اندازه نگرانی ها و تالاپ تولوپ افتادن‌ها کمه . نباید اینطور باشه . تا دغدغه بزرگ نداشته باشی همون گنجشک روزی میمونی . سال جدید ، سال جر خوردنه، سال پاره شدن . همراه با ترس نداشتن؛ نداشتن حداقلها. ولی عزم و جزم کردم که انجامش بدم . از تمام کسانی هم که اینجا رو میخونن میخوام که برام دعا کنن. هم اکنون نیازمند انرژی + تان هستم.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۲

Done

بالاخره تموم شد. دوران نامزدی با همه شیرینی و سختیهاش تموم شد. 12 تیر 92 بعد از چهار سال و یک هفته دوستی و نامزدی (ششم تیر هشتاد و هشت و 21 بهمن 90 ) سالن رویای آبی شروع زندگی مستقل دو نفره ما بود.
جشن با همه سختیها و بی پولی و حرص و جوشها به خوبی برگزار شد. مراسم باغ آخرشب هم با اعلام نامزدی پارسا و هلیا بی نظیر شد.
خوشبختیم که خانواده بی نظیری داریم و من از همه مهمتر خواهر نازنینی دارم که با یه دنیا عوصش نمیکنم.
افسردگی بعد از عروسی داره سراغمون میاد. ماه رمضون نزدیکه و این قضیه رو سخت تر میکنه. شاید رفتیم سفر.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۱

اولین پست دونفره

۴ماه گذشت از شروع زندگی جدید. شروعی دوباره و نو .
شروعی که روز به روز تازه تر میشود . هنوز هم این وصل متل خوابی شیرین نیم روزی است. باور نمیشود کی خوابم برد و چه زمان بیدار شدم. ولی همه چیز در نهایت آرامش پیش رفت .
خانواده ایی که دوستشان میدارم و همسری که بیشتر .
روزگار خوب است.فقط درد است که گه گاهی امانمان را میبرد. اختلافاتی هست ولی بیشتر یکی بودن است و بس. مهم این است که همدیگر رو تحمل نمیکنیم. دلمان برای با هم بودن می تپد. پس دردها تمام خواهند شد.
این روزها پی خانه هستیم. بودجه مان محدود شرایط خرید سخت . ولی آنطورها هم نیست که نشود. هزینه ها کمی بیشتر شده. مدیریت میخواهد.
دغدغه ها یکی است . حرف دل یکی . فقط بعضی وقتها عملکردها متفاوت است. من احتیاج به تنهایی بیشتر دارم.به فکر روزانه بیشتر. به هیجان بیشتر. به لبخندهای روزانه بیشتر. هر چند همراه با درد. نه اینکه الان اینها نباشد; هست. من توقع ام زیاد است. به هر حال گذشت بخشی از زندگی دو نفره است.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

بسی رنج بردم در این سال سی

در آستانه دهه چهارم ، تغییرات شگرفی را رقم خواهم زد.
با ما همراه باشید

سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

Hi to your babye day

دو سال گذشت . دو سال از پایان آن شش سال کذایی گذشت . که اگر تا حالا هشت سال هم شده بود باری نداشت .
شش سال که همه اش شد منت و بدهکاری . عاشقانه ها جایش را به طعنه ها داد .
نمی گویم که یاد گذشته مرا با خود نمیبرد ، غمگین نمیکند ؛ چرا گه گاهی میکند ... بد هم میکند .
ولی در کل خوشحالم . دو سال است که آواره ی کافه های چرک نیستم . گرمای ظهر پنجشنبه‌های تابستان مغزم را تبخیر نمیکند .
دو سال است که مشتری دایم رستورانها نیستم . دو سال است که از هشت و نه شب تنها نیستم . دو سال بی تناقض ، تناقضات کوچه ی هشتم . دو سال بدون خاله بازی های بچه گانه . بدون جنگولک‌های شاعرانه .

باد ما را با خود برد و کسی را آورد که دوستم دارد ، دوستش دارم .
خوشبختی یعنی همین ... یعنی شاد بودن

ششم تیرماه نود


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

Ohum


فروردین 90. تپه‌های سوهانک

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰

دهه هشتاد ، نوروز نود

هزار کلمه در ذهنم بود که باید می نوشتم . ولی حالا انگاری خالی خالی ام . سال هشتاد و نه برایم سال خوبی نبود ، بد هم نبود . یک سال کاملا معمولی . کنار دوستان معمولی تر . خوشی و خنده های بی ریا . آرامم کردم ، آرامشان کردم.

دهه هشتاد تمام شد . دهه ایی که تو اون عاشق شدم ، شکست خوردم ، جوونی کردم و پخته شدم . تمام اتفاقهای بزرگ زندگی ام در این دهه شکل گرفت . در این دهه نوشتن رو شروع کردم . علاقه هام شکل گرفت . نوع عاشقیم رو پیدا کردم . ترانه ها برام خاطره ساز شد . رایجه ها شکل گرفت . دوستام رو پیدا کردم و به خیلی از چیزهایی که می خواستم رسیدم و خیلی گافها رو دادم؛ کلا از این ده سال راضی ام. ده سالی که برای طی کردن دوره جووونی بهش نمره هفتاد می دم .

برای پدر و مادرم طول عمر و سلامتی ، برای دوستام پیشرفت و شادی و برای همه ی عشاق وصال و خوشبختی آرزو میکنم .
امیدوارم سال دیگه که نه  بلکه ده سال دیگه همچین روزی ، تو آستانه چهل سالگی وقتی که دارم این نوشته رو میخونم از دهه نود به خوبی یاد کنم .

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۹

Android

First post from Android Blogger app

شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

پائولو کوئلیو و آزادی

در پی تصمیم پائولو کوئلیو مبنی بر انتشار نسخه الکترونیکی کتاب‌هایش به زبان فارسی کل کتابها را از اینجا دانلود کنید.

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

به کسی چه ، من یکی آزادم

خنده هایت مال دیگران؛
غمت به جانم ، بغض های میان کِـرکـِر خنده ات مال من.

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

دامن قرمزش

یکی دو ماه پیش بود که تو یه مهمونی خصوصی درحالی که گیلاس ویسکی اش دستش بود میون همهمه ی رقص و موسیقی اومد و زیر گوش ام پچ پچه کرد . اشاره کرد به شوهرش و گفت : حمید دارم خفه می شم.
اون شب قضبه رو جدی نگرفتم. تازه عروس بود. پسره هم تو این مدت خودش رو خیلی معقول نشون داده بود.

 تازگی‌ها چند وقتی بود که شبها آنلاین می دیدمش . باز هم جدی نگرفتم.
خواستم تو گودر نت بذارم "ژانر آدمهای متاهلی که شبهای جمعه تا یک نصفه شب آنلاینن" ؛ دست دست کردم.
که بهم پیغام داد و درد دل شروع شد . سرتو درد نیارم . پسره پر توقع و خاله زنک ، بی درآمد و جو گیر و از همه بدتر دست بزن و عربده کش . و نهایتا قصد به طلاق.

حالم خوب نیست . دارم خفه می شم . فانتزی کودکی من در حال پرپر شدن بود . عشق کودکی من جاش اینجا نبود.
وقتی گفت تو متولدین فلان ماه رو که می شناسی , می خواستم بگم که من فقط آدمهای این ماه رو میشناسم .

دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

خوش تر از فکر می و جام چه خواهد بودن


باده خور ، غم مخور و پند مقلد منیوش




Dang Show - Shiraz 40 year old
 Whatever Might Be

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

Lady in Red

امروز را باید ثبت کرد . باید این حس گرمی که هنوز از شوق دیدن تو می دود در رگهایم را ثبت کرد .آن تنگی نفس های ناشی از هیجان را . دزدین نگاه از چشمهایت را.
امروز بعد از یک سال و چهار ماه و دوازده روز دیدمت . همان برق نگاه ، همان لبخند و همان متانت .
نه نفرتی بود و نه خشمی . همه احترام بود و محبت و تمام ...

شنبه بیست و دوم آبانماه هشتاد و نه

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

Last Resistance

کاش این را نمی گفتی ... دلم خوش بود که تمام تلاشم را کردم ... حال تو میگویی من فقط به نظاره نشسته بودم .
کاری بود که می توانستم و نکردم . التماسی مانده بود ، اصلا چیزی از من مانده بود ؟
اتفاقی بود که افتاده بود و من با چنگ و دندان مقاومت می کردم .
حال فکر میکنم شاید طرفی بود که در آن کارزار میشد بست و من نبـستم .
مبادا تدبیری می شود کرد و من نمیکنم ...


شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

لالوهای پاییز

من کلا اهل استفاده از برنامه های دسته بندی نیستم . برنامه هایی مثل آی تیونز یا فتو لایبری ها . ولی پیکاسا بدجوری مجذوبم کرد. چند روز پیش بعد از اینکه نصبش کردم گذاشتم تا کل هاردم رو اسکن کنه غافل از اینکه هارد اکسترنال هم به سیستم وصله .
خلاصه نصف روز گشت و گشت تا همه عکسها رو اسکن کرد . تو این میون چشمم به اسم تو افتاد . برام عجیب بود . من همه چیز رو پاک کرده بودم . دیگه برام اهمیتی نداشت . عکسهای واشی ، باغ موزه ، دربند و کافه کوبا بود . روزم دمق شده بود . عکسها لای فولدر سرور مجازیم بود . جایی که عقل جن هم نمیرسه .

فردایش پیغام میدهی که خوابت را دیدم . که صدقه بده ... و من یاد عکسهای انار خشک شده و سلف پرتره هایت میافتم .
جای عمل درد دارد ، جای خاطره فریاد دارد ؛ جای هر دو بغض .