Wednesday، July 28، 2010

Sweet Memories

تولدت مبارک

ششم مرداد هشتادونه

Posted by Godfather | 15:11 |


Wednesday، July 21، 2010

Lost

حس آدمی رو دارم که بعد از خراب شدن آوار ، به سختی خودش رو از لابه‌لای خاک‌ها بیرون میکشه و در حالی که داره کتش رو می تکونه لبخند میزنه و سعی میکنه خودش رو منطقی جلوه بده.
مثل جک شپرد لاست ، یهو چشم باز میکنی میبینی تو یه عالمه بدبختی که دور تا دورت رو گرفته گیر افتادی . در همون حال سعی میکنی بگی بابا من اینکاره ام ... فلانی تو برو به اون برس ... تو هم برو هیزم بیار ... هی با همتون ام، ما نجات پیدا میکنیم.
ولی خودت هم میدونی که حالا حالا خبری از نجات نیست ... باید صبر کرد.
دیگه بی تابی در کار نیست . تسلیم شدن و فسرده بودن در کار نیست .
از این حالت خوشم میاد . این نوع درد رو دوست دارم . جزیره برای ما تصمیم میگره.

Posted by Godfather | 11:26 |


Sunday، July 11، 2010

Give hearten

روزگار عجیب شکننده است ، سخت مثل سال های پیش .
مدتها بود از این حالت دور بودم . پر ام از کارهایی که جور نمی شود ولی این بار پخته تر، سنجیده تر . باید با خونسردی پشت سر گذاشت این گرما را .
باید انتهای کار را دید و آنگاه لبخندی زد و گفت این که چیزی نیست.

Posted by Godfather | 01:41 |


Tuesday، June 29، 2010

Neutral

باید امروز بنویسم . امروز که حالم خوب است . امروز که مابین ششم و دهم تیرماه است .
امروز که سال پیش اش برایم برزخی بود. بنویسم که یک سال گذشت از نبودن و ندیدنت .
بنویسم که حالم خوب است درست مثل آن زمان تو ... بنویسم که زندگی‌ایی دارم بس دوست داشتنی
حداقل با آرامش. بنویسم که مدتها است که برای خودم زندگی می کنم به قولی همه چی آورمه ..
بدون اینکه حتی یاد اون روزه‌ها اذیتم کنه ، بدون اینکه جای خالیت ناراحتم کنه
امروز خالیم ؛ خالی از هر جور عشق و تنفر . فقط دوستت دارم . مثل یه دوست محترم
به هرحال زندگی ادامه داره ...

باید امروز می نوشتم. چون پریروز حالم خوب نبود ... پس فردا را هم نمی دانم.

هشتم تیرماه هشتادونه - طهران !!!

Posted by Godfather | 14:50 |


Wednesday، June 23، 2010

... will go on

نگرانی که ضمیمه ی دل است کاری نمی توان کرد.
کند و کاوی نیست وقتی چشم و گوش ات اجین شده باشد با این کلمات و نوشته‌ها.
کنجکاوی برای ناشناخته‌ها است . آشنای قدیمی را که شخم زدنی نیست ؛
فقط به قول خودت حرف های دلمه بسته روی دلم است که گاه و بیگاه رو میشود.
زنگ خواهم زد فقط محض احوال پرسی و شایدم یادآوری روزهای خوب گذشته.
در هر صورت دوری همیشه دوستی است.

پ ن : کامنتی درباب خاموشی بهترین وبلاگ عمرم

Posted by Godfather | 23:21 |


Sunday، June 13، 2010

مرثیه ایی برای یک رویا

به گمانم باب دیلن مُرد ؛ سال پیش پدرخوانده هم مُرده بود.

Posted by Godfather | 01:21 |


Sunday، June 06، 2010

شاید وقتی دیگر

نمی شد توی یک ماه دیگه میرفتی ، مثلا آبان یا آذر ؛
حالا نمی دونم غم رفتن تو رو بخورم یا این امتحانات کوفتی آخر ترم رو .

Posted by Godfather | 16:42 |


Saturday، May 29، 2010

چکيده لاست

چندین سال بود که لاست را تماشا می کردم . تک تک نشانه هایش را دنبال کردم. معماهایش را کشف کردم؛ ولی از تمام نکته های اعجاب انگیز فقط یک مورد همیشه در ذهنم باقی خواهند ماند .
در اپیزود ابتدایی فصل شش که به اپیزود صفر مشهور شد انتهای اپیزود زمانی که بمب هیدروژنی به درون چاه انداخته میشود ، بن (راوی) به نکته ایی اشاره می کند که برای من شد چکیده لاست .

Most believe that what's done, is done
You cannot change fate
no matter how hard you try.
And those who challenge
what is destined
will always be met
with disappointment
for fate has a way…
of charting its own course.
But before one surrenders to the hands of destiny...
one might consider the power of the human spirit...

and the force that lies
in one's own free will.

اکثر آدم‌ها باور دارند کاری که انجام شد
دیگه انجام شده
تو نمی‌تونی تقدیر رو تغییر بدی
هر چقدر هم که سعی کنی
و اونهایی که با سرنوشت مبارزه می‌کنن
همواره با ناکامی مواجه می‌شن
چون تقدیر راهی برای طی کردن مسیر خود پیدا می‌کنه
ولی قبل از اینکه کسی در دست های سرنوشت تسلیم بشه
ممکنه متوجه قدرتی بشه که روح انسان دارد
و نیرویی که درون خواست آزادانه یک نفر پنهانه .

Posted by Godfather | 15:55 |


Thursday، May 27، 2010

نوشته ایی برای یک مکان دوست داشتنی

کافه نشینان قدیمی کافه ژانتی مرکز خرید گاندی را حتما به یاد دارند که تمام جوانی من آنجا سپری شد . پس از آن یارعلی و کافه شوکا ی قدیمی شد محل گپ و گفت عصرانه با نون پنیرهای ساده اش . عاشقانه هایم در کافه کوبای مرکز خرید میلاد شکل گرفت ، با بستی خامه شکلاتش . دلهره هایم را در کافه 35 گاندی شمالی جا گذاشتم و تنهایی هایم را گه گاه در کافه کنج کوچه کبکانیان در بلوار آب کرج ! (کشاورز)
کافه ویونای باغ فردوس ساعت پنچ عصر ، وداع من را به یاد دارد . دخترک مو
کوتاه قهوه ایی پوش کافه ویونا ، سعی دارد خاطره تلخ شیرینی آن مینت موخیتو
را هنوز بعد از یکسال با لبخندی از چهره ام بزداید . از انتظارهای تیرماه
چهارراه ولی عصر و خنکی باواریا ی کافه گودو ی همایون غنی زاده که بگذرم
باید بگویم هنوز دلم تنگه کافه بودابار نبش میدان کنکورد است ؛ شاید هم
روزی باهم قهوه ی سن میشل را در پیاده رو های پاریس نوشیدیم.

facebook @

Posted by Godfather | 03:27 |


Sunday، May 16، 2010

دنیای کوچولو

امروز وقتی داشتم هوای مرطوب و خنک و ولیعصر رو حس میکردم ، وفتی داشتم تبریزی های بلند رو که آسمون رو تاریک کرده بودن نگاه میکردم یاد تو افتادم ؛ گغتم لعنت به این ولیعصر لعنتی ...

اونوقت باید یه جای این شهر دهن باز کنه و یه کامیون رو تو خودش جا بده که تو یاد من بیفتی ...

باید دخترخاله ی به نفر فامیل دختر عموی ما باشه که من بیشتر یاد تو بیفتم...

باید وب کم روشن نشه که تو بازم یاد من بیفتی ...

ولی این بار دیگه اس ام اس ات دلم رو نلرزوند ... من یاد تو بودم

Posted by Godfather | 00:30 |


Saturday، May 01، 2010

فرصت عاشقی

هنوز هم میشود با ترانه های جدید یاد گذشته های شیرین کرد .

با تمام جانت گوش کن ای همه خاطره .






Mahsa Vahdat&Mighty Sam McClain
Meditating Over a Photo

Posted by Godfather | 09:57 |




 My delicious  My friendfeed  My Google Share   Webstat

 Google Talk  My Last.fm  Powerd by Blogger  My Twitter