First post from Android Blogger app
ششم تیرماه نود
دهه هشتاد تمام شد . دهه ایی که تو اون عاشق شدم ، شکست خوردم ، جوونی کردم و پخته شدم . تمام اتفاقهای بزرگ زندگی ام در این دهه شکل گرفت . در این دهه نوشتن رو شروع کردم . علاقه هام شکل گرفت . نوع عاشقیم رو پیدا کردم . ترانه ها برام خاطره ساز شد . رایجه ها شکل گرفت . دوستام رو پیدا کردم و به خیلی از چیزهایی که می خواستم رسیدم و خیلی گافها رو دادم؛ کلا از این ده سال راضی ام. ده سالی که برای طی کردن دوره جووونی بهش نمره هفتاد می دم .
برای پدر و مادرم طول عمر و سلامتی ، برای دوستام پیشرفت و شادی و برای همه ی عشاق وصال و خوشبختی آرزو میکنم .
امیدوارم سال دیگه که نه بلکه ده سال دیگه همچین روزی ، تو آستانه چهل سالگی وقتی که دارم این نوشته رو میخونم از دهه نود به خوبی یاد کنم .
غمت به جانم ، بغض های میان کِـرکـِر خنده ات مال من.
اون شب قضبه رو جدی نگرفتم. تازه عروس بود. پسره هم تو این مدت خودش رو خیلی معقول نشون داده بود.
تازگیها چند وقتی بود که شبها آنلاین می دیدمش . باز هم جدی نگرفتم.
خواستم تو گودر نت بذارم "ژانر آدمهای متاهلی که شبهای جمعه تا یک نصفه شب آنلاینن" ؛ دست دست کردم.
که بهم پیغام داد و درد دل شروع شد . سرتو درد نیارم . پسره پر توقع و خاله زنک ، بی درآمد و جو گیر و از همه بدتر دست بزن و عربده کش . و نهایتا قصد به طلاق.
حالم خوب نیست . دارم خفه می شم . فانتزی کودکی من در حال پرپر شدن بود . عشق کودکی من جاش اینجا نبود.
وقتی گفت تو متولدین فلان ماه رو که می شناسی , می خواستم بگم که من فقط آدمهای این ماه رو میشناسم .
امروز بعد از یک سال و چهار ماه و دوازده روز دیدمت . همان برق نگاه ، همان لبخند و همان متانت .
نه نفرتی بود و نه خشمی . همه احترام بود و محبت و تمام ...
شنبه بیست و دوم آبانماه هشتاد و نه
کاری بود که می توانستم و نکردم . التماسی مانده بود ، اصلا چیزی از من مانده بود ؟
اتفاقی بود که افتاده بود و من با چنگ و دندان مقاومت می کردم .
حال فکر میکنم شاید طرفی بود که در آن کارزار میشد بست و من نبـستم .
مبادا تدبیری می شود کرد و من نمیکنم ...
خلاصه نصف روز گشت و گشت تا همه عکسها رو اسکن کرد . تو این میون چشمم به اسم تو افتاد . برام عجیب بود . من همه چیز رو پاک کرده بودم . دیگه برام اهمیتی نداشت . عکسهای واشی ، باغ موزه ، دربند و کافه کوبا بود . روزم دمق شده بود . عکسها لای فولدر سرور مجازیم بود . جایی که عقل جن هم نمیرسه .
فردایش پیغام میدهی که خوابت را دیدم . که صدقه بده ... و من یاد عکسهای انار خشک شده و سلف پرتره هایت میافتم .
جای عمل درد دارد ، جای خاطره فریاد دارد ؛ جای هر دو بغض .
تو بهانه ایی بودی برای مرور گذشته .
امشب یا از من منزجر خواهی شد یا منعشق.
میتونی حضورش رو حس کنی ؟ هوای این روزها رو میگم .
دربند ، فشم ، دیپلمات ، شوکا ، کافه کوبا ، دشت بهشت ، سوهانک ، نیاوران ، شهرکتاب ، ترنج ، پستو ، هات شاکلت ،باغ فردوس ، باشگاه ، سینما فرهنگ ، تندیس ، پایتخت ، اسکان ، کافه عکس ، مان هنر ...
حس این روزها را نمیشود با کسی شریک شد . ثبت میشود برای بودنشان در آینده . نمیدانم چرا این هوا مرا پرت میکند به روزهای خوش و آبدار . از تابستان بیزارم .
بقیه خاطرات روزهای خوب بابلسر است . وقتی که کمی بچه بودم .
دو شنبه خنک ، یازدهم مرداد هشتاد و نه
یه روز نوستال بهاری
مثل جک شپرد لاست ، یهو چشم باز میکنی میبینی تو یه عالمه بدبختی که دور تا دورت رو گرفته گیر افتادی . در همون حال سعی میکنی بگی بابا من اینکاره ام ... فلانی تو برو به اون برس ... تو هم برو هیزم بیار ... هی با همتون ام، ما نجات پیدا میکنیم.
ولی خودت هم میدونی که حالا حالا خبری از نجات نیست ... باید صبر کرد.
دیگه بی تابی در کار نیست . تسلیم شدن و فسرده بودن در کار نیست .
از این حالت خوشم میاد . این نوع درد رو دوست دارم . جزیره برای ما تصمیم میگره.
مدتها بود از این حالت دور بودم . پر ام از کارهایی که جور نمی شود ولی این بار پخته تر، سنجیده تر . باید با خونسردی پشت سر گذاشت این گرما را .
باید انتهای کار را دید و آنگاه لبخندی زد و گفت این که چیزی نیست.
امروز که سال پیش اش برایم برزخی بود. بنویسم که یک سال گذشت از نبودن و ندیدنت .
بنویسم که حالم خوب است درست مثل آن زمان تو ... بنویسم که زندگیایی دارم بس دوست داشتنی
حداقل با آرامش. بنویسم که مدتها است که برای خودم زندگی می کنم به قولی همه چی آورمه ..
بدون اینکه حتی یاد اون روزهها اذیتم کنه ، بدون اینکه جای خالیت ناراحتم کنه
امروز خالیم ؛ خالی از هر جور عشق و تنفر . فقط دوستت دارم . مثل یه دوست محترم
به هرحال زندگی ادامه داره ...
باید امروز می نوشتم. چون پریروز حالم خوب نبود ... پس فردا را هم نمی دانم.
هشتم تیرماه هشتادونه - طهران !!!
کند و کاوی نیست وقتی چشم و گوش ات اجین شده باشد با این کلمات و نوشتهها.
کنجکاوی برای ناشناختهها است . آشنای قدیمی را که شخم زدنی نیست ؛
فقط به قول خودت حرف های دلمه بسته روی دلم است که گاه و بیگاه رو میشود.
زنگ خواهم زد فقط محض احوال پرسی و شایدم یادآوری روزهای خوب گذشته.
در هر صورت دوری همیشه دوستی است.
پ ن : کامنتی درباب خاموشی بهترین وبلاگ عمرم

01.70 -
12.02 -
01.03 -
02.03 -
03.03 -
04.03 -
05.03 -
06.03 -
07.03 -
08.03 -
09.03 -
10.03 -
11.03 -
12.03 -
01.04 -
02.04 -
03.04 -
04.04 -
05.04 -
06.04 -
07.04 -
08.04 -
09.04 -
10.04 -
11.04 -
12.04 -
01.05 -
02.05 -
03.05 -
04.05 -
05.05 -
06.05 -
07.05 -
08.05 -
09.05 -
10.05 -
11.05 -
12.05 -
01.06 -
02.06 -
03.06 -
04.06 -
05.06 -
06.06 -
07.06 -
08.06 -
09.06 -
10.06 -
11.06 -
12.06 -
01.07 -
02.07 -
03.07 -
04.07 -
05.07 -
07.07 -
08.07 -
09.07 -
11.07 -
01.08 -
03.08 -
07.08 -
10.08 -
11.08 -
12.08 -
01.09 -
02.09 -
03.09 -
04.09 -
05.09 -
06.09 -
07.09 -
08.09 -
09.09 -
10.09 -
11.09 -
12.09 -
01.10 -
02.10 -
03.10 -
04.10 -
05.10 -
06.10 -
07.10 -
08.10 -
09.10 -
10.10 -
11.10 -
12.10 -
01.11 -
03.11 -
04.11 -
06.11 -
09.11 -

MAIL

![]()


