سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

محرم هشتاد و هشت

تنها خدا میداند که در این دو روز دعای اول و آخرم فقط تو بودی .

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

خرس صورتی

وقتی دیشب حافظ را باز کردم نوشته ات را قبل از تفال ام خواندم ؛

ما , من و تو , دوبرگ سوزنی کاجیم که خشک می شویم و فرو می افتیم اما از هم جدا نمی شویم هرگز.

و در آخر نوشته بودی

برای همه خوبی و صبوری اش
فروردین 87

از بیرحمی دنیا خنده ام گرفت . همه چیز در این شش ماه گذشته تغییر کرد .
خوب بودم ؛ رفتی .
هنوز صبورم ؛ برمیگردی ؟

مکثی کردم و بعد ...

... و حافظ در یلدای 88 برایم اینچنین خواند :

ز دست کوته خود زیر بارم ... که از بالابلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست ... وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون ... که شب تا روز اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لب جام ... که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان ... چه باشد حق نعمت میگزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر ... که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن ... به لطف آن سری امیدوارم



پ ن : همه چیز درست میشود , ایمان دارم

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

منوی شماره دوازده

پنجشنبه ظهر طبق يک عادت قديمي فراموش شده , ساعت يک به برج آفتاب رفتم . رستوران هميشگيمان ؛ پستو .

کنار شومينه پر بود . پشت ميز کنار ديوار نشستم . پسرک صندوق دار بلافاصله شناخت . سرويس يکنفره را برايم چيد .

منو را که جلويم گذاشت اين بار نگاهي از سر دقت به غذاهايش انداختم و به اين فکر کردم که چقدر بر سر تک تک اين شماره ها حرف زديم .

ديوار شيشه ايي نزديک درب را به طرز ماهرانه ايي با گل و چوب تزيين کرده اند .

سفارش دادم . سالاد سزار ، منوي شماره 12 بدون تره فرنگي ، همراه با گردوي تفت داده شده و سس خامه . نوشيدني کوکا . مثل هميشه .

منتظر سالاد که بودم به در و ديوار سالن نگريستم . به تک تک ميزها . به خنده هاي تو ، به کم حرفي هاي من . به پنه با طعم اشک .

دلم گرفت . چقدر کم بودم ، بد بودم .

به سالاد ، سينه ي مرغ سرد اضافه کرده بودند . دوست نداشتم . ياد بار اولي افتادم که باهم سزار خورديم . از ترکيب پنير و روغن زيتون و بالزاميک راضي نبودي . بعد ها شد سالاد مورد علاقه ات . نيمه خورده رهايش کردم تا جايي باشد براي پنه . مثل هميشه عالي . با روغن مزه دار شده و سس باربيـکيو . با هر قاشق اشک ريختم و آرام گريستم . مثل هميشه نوشابه ام تمام شد و تو نبودي تا به سهم ات ناخنک بزنم .

سهم تو را نگه داشتم . حساب کردم و زدم بيرون . هواي خنک که به صورتم خورد ياد چهره ات افتادم با سيگاري گوشه ي لب . پخش ماشين ميخواند ؛ گفتني ها کم نيست ....

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

بي بي بيــدل

می روم سر اصل مطلب . بی هیچ حاشیه و طعنه ایی . هیچ گاه برای ساختن دیر نیست .


مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم | اگر تو را به اوج ترانه نبردم

مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم | مرا ببخش اگر كه ماندگار نبودم



پ ن : تو دوباره بلند میشوی , قد میکشی . حتم دارم . ایمانی , ایمان داشته باش .

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

Just today

امروز خالی ام از تنفـر و عشق ،
بیشتر سرشارم از رحمت و بخشایش ، همچون پروردگارم

یادت باشد ، گفتم امروز .
من هنوز بنده ام

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

یاد ایام

از با تو بودن یاد گرفتم که مناسبتها مهم اند . تاریخها ، سالگردها ، سالروزها ، تولدها .
با هزار سررسید و کلندر و ریمایندر سعی در حفظ شان کردم ؛
ولی بعضی از تاریخها حک می شوند در ذهنت ، در تقویم جانت .
مثل 6 مرداد ، مثل شـشم تیرماه هـشتاد و هـشت.

شرمنده تم که سالروز فوت مامان مهین یادم رفت ، شرمنده خودم ، شرمنده قول و قرارم ؛
ولی به گمانم امروز 21 آبان ماه نیز ثبت خواهـد شد در جانم .

خاطرش تا جاوید جاویدان سبز خواهد ماند

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

Hello


در ستایش حرمت فاصله ها

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

Across my Heart

صدای این پیر خسته امروز می خوابد در جانم ، در نم آ نم عشق و سرما



Kenny Rogers -To me
Music Download
Lyric Download

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸

خیلی دور ، خیلی نزدیک

تو مرا با لورکا آشنا کردی ، با درد دوراس ، با سلینجر و مارکز ، غزل حافظ و شعر شمس لنگرودی . عباس معروفی را با تو شناختم .عکاسی را در قاب دوربین تو دیدم و نقاشی را در کلام گیرای آغداشلو . ری را را باتو شنیدم ، پیمان و هرمس را نیز .

و من تو را با روزگار دنیا آشنا کردم . با دوربین ات ، با اپل ، با ماشین ات ، حتی گوشی ات . با موسیقی نیوایج و سینما . فیس بوک ، فرند فید ، توییتر و گوگل ریدر ؛ همچنین ایران کانادا

ولی آنها مرا به تو نزدیک کرد و اینها تو را از من دور

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

Per change , Per point

یکسال گذشت . یکسال از زمانی که به شرکت جدید آمده ام . کار در بزرگترین شرکت اینترنتی و ارتباطی خاورمیانه . آن هم در بالاترین رده های فروش شرکت . چیزهای جدیدی یاد گرفتم . کلاس های زیادی رفتم . ارتباط با بهترین مهندسان کشور . کلاسهای مدیریت فروش و همه و همه باعث شد تا جهشی به مراتب بالاتر از حد انتظار خود داشته باشم .
 
نمیدانید چه حس خوبی میدهد که بعد از یکسال تو به دیگر کارمندان آموزش بدهی . آموزش فروش ، راهکارهای ارتباط ماهواره ایی ، خدمات دیتا سنتر ، شبکه های خصوصی مجازی ، اینترنت های بین المللی ، انتقال دیتا و اینترنت بر روی بسترهای مختلف و ایجاد شبکه های تلفن خصوصی ؛ تو را عاشق کارت میکند . همکارانی که هر روز با آنها میخندی و گریه میکنی . دوستانی که خیلی بیشتر
از یاران قدیمی هوادار ات هستند .
 
برای من هر تغییر نکته مثبتی در بر داشته است و این تغییر شرکت پر از نکات مثبت ؛ ولی از اکنون به زمانی می اندیشم که زمان انقضاء این شرکت نیز به پایان برسد .

پرونده سال هشتاد و هشت ام را در پارس آنلاین پربار تر خواهم کرد .  


دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

به کسی بر نخوره

به کسی بر نخوره ، برنخوره
اگه تنهایی خوبی دارم
اگه از خلوت خود سرمستم ...
اگه چون پروانه بی آزارم

پ ن : با تمام جانت گوش کن .



پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

من قدقن ، تو غدغن

از امروز عاشقانه ایی اینجا نخواهید خواند . تا ابد عاشق اش خواهم ماند ؛
ولی اینجا دیگر نه . نه خطی ، نه خبری

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

طلوع من

زمان مشکل من و تو بود .
وقتی که لازمش داشتیم نبود و موقعی که نمی خواستیمش هی کش می آمد .
ما شش سال فقط تا غروب زندگی کردیم .

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

عشق در رفت و آمد است

بلوز کنز ، کیف آدیداس ، کوله مندوزا ، دوربین کانن ، جانی ، گوشی نوکیا ، ساعت کاندینو ، دست بند آفریقایی ، بلوز بولگاری ، فاستونی طوسی ، گوگو، فندک زیپو ، پلیور ارسلانی ، کفش نادر، دکمه سواچ ، ادکلن ژیوانشی ، بوی تلخ لالیک ، عینک پلیس ، نازخاتون ، باقلوا ، پستو ، فشم ، کباب لاری ، آیـــنـده ی گــــذشــــته

با اینا زمستون رو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در میکنم

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

دلريـخـتگان

باید نوشت وقتی دل نه تاب رفتن دارد و نه ماندن . باید خالی کرد دل را وقتی که نه حق کامنت داری ، نه پی ام ، نه مسیج و نه ایمیل . روزهایم روزهای آفتاب و نسیم خنک و ترانه است و شبهایم شبهای کش دار قهوه و فیلم و کتاب .


طرد شدن یک پای ماجرا است و بایکوت شدن یک طرف دیگر . من این روزها به زوربایکوت شده ام . از ارتباط با تمام گذشته ام .


من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست



حرفهایم را شهیار قنبری این روزها خوب می زند . نمی خواهم اینجا را نوحه خانه جوانکان هیجده ساله کنم . شاید در هر پست ترانه از او گذاشتم و برایت یادداشتی در حاشیه اش نوشتم . آهنگ ها را به آی پادت منتقل کن و درست زمانی که دستانت روی فرمان میلرزد زمزمه اشان کن . در این هوای پاییزی بدجور می چسبد. میدانی که هیچ وقت موسیقی بد گوش نکردم . پس با تمام جانت گوش کن .


دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

ماه روز شور نبودن شور

امروز دقیقا سه ماه شد . سه ماه از مرثیه تلخ جدایی

6 مهر 88

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

چراغ خاموش ، چراغ سوخته نیست

این بار من همه ی چراغ ها را خاموش میکنم ،
اگر روزی تاریکی خسته ات کرد روشن اش کن .

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

گلوگاه آینده

و کلام آخر اینکه در اين دنیا هيچ چیز بین آدمها تمام نخواهد شد . گلوگاه قلبشان روزی راهت را خواهد گرفت . حال به حس ی، کلامی یا نگاهی . در رابطه ی انسانها هیچ چیز قطعی نیست . روزی به این حرفم خواهی رسيد . پس تا آن روز این نوشته را داشته باش . شايد زمانی احتیاج به مرور کردنش داشته باشی .

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

آرزو و تمنا

امشب آرامم . خالی از هر چه تمنا . فقط تو را آرزو کردم .

19 رمضان برابر با شب نوزدهم شهریور و نهم برج 9 سال 2009 ؛

امشب جفت شش آوردم ، شاید بزرگترین هدیه تولدم را گرفته باشم .

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

شیرینی و تلخی

سالها قبل روزه ام را با آب نباتی می شکستی ، به بهانه ی  شرینی بوسه ایی .
امروز از تلخی غم رفتارت ، روزه ام را شکسته ام .
ثواب آنروز مال من ، گناه امروز مال تو

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

من و یار و آوار

وقتی که آفتاب کم جون این روزها همراه با باد خنک شهریور به صورتم میخوره ، یه همچین روزی تو یه پنج شنبه شهریوری که مال منه دلم شدیدا برات تنگ میشم . درست شب سالگرد مرگ فرهاد دلم برات تنگ میشه .

تو هم با من نبودی! آنکه ذات درد را، باید صدا باشد!

یاد افطاری های دو نفری ، شیان ، فرحزاد ، مفتح . عکسهایت را نه از کیف پولم بر میدارم ، نه از موبایلم پاک میکنم و نه از دوربین . تو هستی ، وجود داری و من روزی تو را مومن خواهم کرد .

می خواهم خرد کنم مثال " هرکه از دیده رود ، از دل برود " را .

و یا با من ، چنان همسفره شب ،

باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما و حتی ، در حریم ما ...

ولی تو یار بودی و هستی ، آوار این روزگار است که نمیگذارم بر سرم خراب شود .

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

No Name

من دیوانه ی کامنت های

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

تولدت مبارک




دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

I miss you



برگرفته از وبلاگ اولدفشن

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

ادامه دارد ...

آغازمیکنم از جایی که پایانش را نمیدانم .

 سی و یکم تیرماه ۱۳۸۸/ طهران



یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

صبر

عزیزم، آزمایش صبر است،آرام باش

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

آغوش

تن سوخته آغوش مي خواهد ، استخر روباز بهانه است .

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

4 قابلیت جدید در گوگل ریدر

دیروز وبلاگ رسمی گوگل ریدرخبر از چهار ویژگی جدید در این سیستم خبر داد .

دراین پست نگاه اجمالی به این ویژگی ها خواهیم داشت .

1 - امکان جستجوی پیشرفته : با این قابلیت شما امکان جستجوی دقیق تری از افراد برای دنبال کردن موارد اشراکی آنها خواهید داشت. جستجو بر اساس اسم ، مکان و موضوع





2 - امکان به اشتراک گذاری محدود : تنها افرادی که در لیست شما هستند امکان دسترسی و ایجاد کامنت برموارد به اشتراک گذاشته ی شما را دارند . این افراد شامل گروهای ایجاد شده توسط جی میل شما نیز میباشند.


3- اضافه کردن یک لینک در موارد به اشتراک گذاشته ی شما : این قابلیت به شما این امکان را میدهد تا با اضافه کردن یک لینک به موارد شیر شده شما ، بقیه افراد را در دستیابی به پروفایل شما دنبال کردن همیشگی موارد اشتراکی شما یاری کند .



4- لایک : با این گزینه همانند بقیه سایتهای به اشراک گذاری ( فرندفید ، فیس بوک ) امکان لایک زدن را در هر نوشته تجربه خواهید کرد.


پ ن : این مطلب یک ترجمه آزاد و کلی از بلاگ گوگل ریدر میباشد . طبیعتا ترجمه ی دقیقی نیست .

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

سکوت

سکوت ام از رضایت نیست ...

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

Never leave your partner behind

امروز پخش این فیلم از شبکه دو یهترین اتفاقی بود که می توانست این روزها  برایم بیافتد . مدتها بود از دیدن یک درام اینقدر لذت نبرده بودم .



فیلم ضد آتش (IMDb - Wiki) ساخته الکس  کندریک در سال 2008 بر مبنای فیلمنامه خودش و استفن کندریک به مدت 122 دقیقه درباره زوجی است که بعد از 7 سال کارشان به طلاق میکشد و در این میان عواملی که به نجات زندگی آنها کمک می کند




جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

عالم زر ، عالم طلا ، عالم تو

از تمام عروسی ها دلم میگیرد . زمانی که پدر داماد خطاب به میهمانان میگفت که عهد این دو در عالم زر بسته شده بیشتر یاد تو افتادم .
عهد من و تو نه در عالم زر بلکه در این دنیا بسته شده بود .

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

Solitude

به دنبال رهایی از دل تنگی هایم تمام خیابانهای شهر را با یاد تو میگذرانم .
توچال را بی تو قدم میزنم . همان جایی که بعد از آن دوماه کذایی باهم حرف زدیم و به دره سنگ پرتاب کردیم .
در سوپر استار تنها شام میخورم . من در نگاه دختران بلوند خنده خود را نمی بینم . من مرد زنان کیف طلایی نیستم . تا تو هستی ،
کم رنگ نمی شوی ، چه برسد که بخواهد محو شوی . اصلا قرار نیست نباشی . هر چند خودت بخواهی.
غم نبودنت چون بغضی همیشه همراه من خواهد بود . تا باشد گره از این بغض بگشایی
زندگی ادامه دارد ؛ سخت وآسانش را تو تعین میکنی
 

سه‌شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۸

All The Blue Changes

این روزها بیشتر از دل تنگی پشیمانم . پشیمان کارهایی که میتوانستم در حق ات انجام بدهم و ندادم .
اما دل تنگی ازلابه لای موسیقی ها ، کتابها ، فیلم ها و عکسها بیرون میریزد .
در فکر جبرانم و هنوز امیدوار

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

روز چهارم

اين نوشته بايد همان روز منتشر ميشد . نه اينكه بعد از دو روز يك حس بيات شده را بنويسم .

راستش را بخواهي بعد از اينكه خوشبو ترين دسته گل عمرم را خريدم خيلي عجله كردم كه به موقع برسم . ليموناد باغ فردوس مثل هميشه نبود . ترش بود . ديدارمان هم مثل هميشه نبود .  اين وسط نه قولي بود ، نه تضميني و نه زماني . فقط يك حس احترام بود . مزه مزه كردن تمام خاطرات شيرين آن سالها . توافق هايي براي بهتر كردن اوضاع . براي اينكه شايد بيايد روزي كه من و تو دوباره اينجا روبروي هم بنشينيم و بدون ترس از يادكردن خاطرات ، خودمان خاطره شويم .
حرفهاي منطقي مان تمام شد . دلمان را روي ميز کافه ویونا جا گذاشتيم .
سر ميرداماد پشت چراغ قرمز وقتي دور شدنت را ديدم احساس خلاء كردم . يك جور سردرگمي .
حرف زياد است ولي باشد براي 

يه روزي ، يه وقتي ، شايد تو يه زمستون برفي قرارما "باغ فردوس؛ ساعت پنج بعد از ظهر"


سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸

روز سوم

امروز صبح دلم گرفته بود . نه از این دل گرفتگی های ادبیاتی ، یه دل گرفتگی واقعی . احساس خفگی میکردم . انگاری که چیزی روی سینه ام مانده باشد . به گمانم هوای تو بود . تا بعد از ظهر به همین منوال گذاشت تا اینکه صدایت را شنیدم . زنده شدم ، بال بال زدم . عصر دکتر مجد را پیدا کردم . تو گفنه بودی پیشش خواهی رفت . موجود نازنینی به نظر میرسد . آنقدر از تو تعریف کردم که خواست حتما تو را پیشش ببرم . گفتم که تو زودتر ازمن دنبالش بودی .
فردا می بینم ات و این موهبتی بزرگ است . سراسر وجودم پر از عشق است و امید . چون هنوز تو را دارم . مثل نوبتهای اول خوابم نمیبرد . بس که هیجان دارم . فردا را من چشم در راهم

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

روز دوم

روز دوم در حالی آغاز شد که هیچ انگیزه ایی نه برای شروع اش بود و نه فکری برای پایانش .
امروز مشکی پوشیده بودم ، با ریش نتراشیده و موهای ساده . انگار اینجور راحت تر باشم . هر کس پرسید گفتم عزادارم . عزادار یک دوست . توضیح ندادم . عصر تا دیر وقت بدون هدف در شرکت ماندم و باز بی هدف راندم . دلم سینما خواست . درباره الی . سینما آزادی بلیط داشت . نگرفتم یعنی دلم نیامد . راهم را کج کردم به سمت جنوب شریعتی . راستش را بخواهی از شلوغی و التهاب ولیعصر میترسیدم . رسیدم به سینما صحرا .  شاید مفلوک ترین سینمای ایران و ناخود آگاه رفتم به تماشای تخمی ترین فیلم دنیا . درون سالن روی صندلی های چوبی مخملی شاید 10 نفر هم نبودند . یک فیلم مزخزف کمدی . فقط خواستم جایی به تماشای فیلمی بروم که تو هیچ نخواهی رفت و نخواهی دید .
روزم گذشت . بی هیچ هیجانی . روز تو چه گونه بود . امروز خوشبخت بودی ؟

روز اول

امروز هم گذشت . نتوانستم شرکت بروم . تا  عصر گریستم و خوابیدم ، خوابیدم و گریستم . بعد ازظهر خیابانها را بی هدف کز کردم . پارک جدیدی کشف کردم . کاش تو بودی . عصرهای رویایی دارد . ولی عصر را در خلوت به سمت باغ فردوس راندم . نگاهی به هات شاکلت انداختم ، مزه ی توت فرنگی نمیداد. باغ فردوس شلوغ بود . یعنی تو نبودی و خلوت بود ، دخترک مو کوتاه قهوه ایی سراغت را گرفت ؛ برگشتم . از بسکین رابینز محمودیه دوکپ بستتی شکلاتی کیت کت و پرتغال خونی گرفتم . در خلوت خود با تو خوردم . قطره چشمی بتامتازون خریدم تا رسوایی چشمانم را مرحمی باشد . دیگر نمیگریستم 

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

عقوبت

به کدامین گناه مستجب این عقوبت ام .

۶تیرماه۱۳۸۸/طهران

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

بازاريابي كاغذي

تب وتاب شركتهاي هرمي و در راس آنها گلد - كو - يست مدت زمان زيادي است كه به پايان رسيده . بعد از مواجه شدن جامعه با عده ي كثيري از مال باختگان ، دافعه ايي شديد با هر نوع پرزنت خصوصي و عمومي بوجود آمد .
" مي خواهم شما را با كاري آشنا كنم كه تو اون ياس هست ، اميد هست ، و پيروزي و شكست ..." اينها جملاتي بودن كه در معرفي شبكه فروش بيان ميشدند. و شما با چشمهايي گرد شده به دايره هاي درخت واره يي نگاه ميكرديد كه برروي يك صفحه سفيد براي شما نويد آور سودهاي كلان بود . در اينجا قصد يادآوري يك تجربه اكسپاير شده را ندارم ولي چيزي كه هست اين روزها نوع جديد از بازاريابي (فروش مستقيم ) محصولات با رويكردي جديد اكثريت جامعه مصرفي را هدف قرار داده است . فروش محصولات آرايشي - بهداشتي و بازار مصرف بانوان.

محصولات اوريف ليم آنگونه كه در بخش فارسي سايت خود معرفي شده فقط از طريق بازاريابي شبكه ايي به فروش ميرسد . محصولاتي برپايه ي گياهي از كمپاني ايي سوئدي
اين روزها در هر مكاني كه رفت و آمدهاي خانم ها جريان داشته باشد حتما چند نفري را با بروشورهاي اين شركت خواهيد ديد . كساني كه خود را مشاور فروش معرفي ميكنند و با آب و تاب از محصول ها تعريف ميكنند . ولي واقعا چند درصد اين مشاوران در مورد پوست و زيبايي تخصص دارند ؟ آيا تجربه شخصي آنها در استفاده از محصولات براي شخص شما كافي است ؟

در مرحله دوم ساپورت شركت اصلي از فروشنده ها است. معطلي چند ساعتي در دفتر مركزي ، ثبت سفارش آنلاين و در نهايت كسري موجودي انبار و ادامه دار نبودن عرضه يك نوع خاص از محصول در آينده از معضلات اين نوع ماركتبنگ در ايران است .

آيا شما زمان كافي در حد حداقل يك هفته براي تهيه يك شامپو يا دئودرانت را داريد ؟
آيا بررسي محصول در بروشور را به لمس و تست آن در فروشگاه ترجيح ميدهيد ؟
آيا از روي تصوير ميشود به بو و طعم آن رسيد ؟
ترجيح شما در قيمت برابر ، كدام است ؟ غولهاي آرايشي پاريس يا يك محصول كاتالوگي ؟

خود قضاوت كنيد ... جاي بحث فراوان است .

پ ن 1 : موضوع اين نوشته تخريب شركت ياد شده نيست ؛ بلكه نقدي است از بازخورد جامعه به شيوه هاي جديد ماركتينگ و ضعف هاي آن در ايران
پ ن 2 : جوابيه رسمي شركت اوريف ليم پرشيا به خبرگذاري فارس در مورد اتهام هاي مطرح شده

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

دهکده کوچک من

این فیس بوک عجب دنیای پیچیده و کوچکی است . هر چه اسم در ذهنتان دارید سرچ کنید . شگفت زده خواهید شد

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

خوشبختی

اینک احساس خوشبختی و سبکی میکنم . نه برای سفر ، بلکه برای درک متقابلمان در یک فضای آرام و پر مهر

No Twitt

دیگر از توییت کردن و فرندفید خسته شدم . مگر قبلا اینها نبودند چه اشکالی داشت ؟
نامه شد ایمیل ، ایمیل هم شد IM .خاطرات نویسی شد وبلاگ نویسی حالا هم وبلاگ نویسی شده توییت کردن . آخر سر هم بعد از چند سال یک حجم بی سر و ته از نوشته های یکی دو جمله ای و چند صد لینک سوخته خواهی داشت که به لعنت خلق خدا هم نمی ارزد . اگر توییتی هم باشد به لطف ScribeFire اینجا خواهم نوشت .

پ ن : کاش این Last.fm دوست داشتنی را میشد همه جا با خود داشت . مثلا تو ماشین
 

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

نو ! روز 88

نو روز آمد . چند سالی هست که برایم واژه عجیبی است این نوروز .
من که دیگر هیچ فرقی بین روزهای کشدار آخر اسفند و خماری های فروردین نمیبینم .
روزگارم از چند ماه پیش فرق نکرده است . فقط غمگین تر ام و معنی این نوروز نیست .
می گذرانم این روزها را به امید جرقه ایی در آینده که تو هم باشی در روشنایی اش . شاید  به قول تو دیگر آن زمان تجربه دهه دوم زندگی ام را نداشته باشم ولی برای من که از هیجان دورم فرقی نمیکند که در سی و اندی سال در تراس ویلایی نظاره گر نسیم دریایی باشم یا امروز در هیاهوی دوستان گم شوم بر بستر ساحل بی آنکه بوی خنکای آن را حس کنم . پس همچنان در انتظارشانزدهم فروردین مینشینم تا شاید دوباره غرق شوم در دریای روزمرگی  

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

خط چهارم

براي اين روزها خبري بهتر از اين نميتونم پيدا كنم .

پنجشنبه هفده ام بهمن هشتاد و هفت خط چهارم تله كابين ديزين از پاركينگ پايين تا قله افتتاح شد .
منبع : ايرنا

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

بی خبری

ما را این روزها چه شده است . که این همه دنبال بهانه اییم برای اثبات حضور خود . 
مگر ما آن نبودیم که گوشه ی دنج کافه ساعت 2 بعدازظهر مامن روزهای آینده مان بود . 
کوچه های خسته گل افشان هنگامی که پارک را نه چراغی بود و نه همسایه ی مجاوری .
لایه بوته ها را به خاطر آور همان زمان که چون گربه ایی پیچ میخوردیم . تو آن زمان عینک داشتی . یادت است ؟
نازنینم نمیدانم این درد پوست انداختن است یا فشار حوصله مان که روی فکر بی حوصله مان احساس تنگی می کند.
دلهره ی ترافیک وحشتناک رسالت در شب ولنتاین را به خاطرآور زمانی که هرروز از آنجا گذر میکنی .
طعم استیک شمعدان و کافه نادری یادت هست ؟ پاستیل هایت را هنوز دارم . 
طهران زیر پاهایمان بود و عشق کف دست مرطوبمان . 
تا کی برایت بگویم و از کجا برایت بگویم که بدانی هیچ چیز از خاطرم نرفته ؟
ما را چه شده است که این گونه بی رحمانه به سلاخی گذشته  می پردازیم ؟ باور کن که در آن روزها عشق بود و جوانی .
که اگر معنای جوانی را می دانستی و اکنون من بدانم هیچ چیز کم نداریم .

این ها را گفتم تا بدانی هنوز هم برایم عزیزترینی . که من چندین سال عشق را به چند هفته و چند ماه درد نمی فروشم .
تلخی کلامم را به شیرینی نگاهت ببخش .

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

انقباض

به استرس عادت كردم . استرسي كه هميشه به هر نوع همراهم بوده .
كلاس هايي كه نرفتم . استادهايي كه نميشناسم ، امتحان هايي كه نميدانم كي هست و عده ي كثيري كه در كتابخانه زندگي ميكنند .
تضاد شديد موقعيت شغلي ام و درس و دانشگاه باعث شده كه هميشه در موقعيت منقبض كننده ايي قرار داشته باشم .
ديگر بي خيال شده ام . هر چه بادا باد .

هر چه روزها بيشتر ميگذرد بدست آوردن تحصيلات راحت تر از بدست آوردن شغل خوب خواهد شد.