پنجشنبه ظهر طبق يک عادت قديمي فراموش شده , ساعت يک به برج آفتاب رفتم . رستوران هميشگيمان ؛ پستو .
کنار شومينه پر بود . پشت ميز کنار ديوار نشستم . پسرک صندوق دار بلافاصله شناخت . سرويس يکنفره را برايم چيد .
منو را که جلويم گذاشت اين بار نگاهي از سر دقت به غذاهايش انداختم و به اين فکر کردم که چقدر بر سر تک تک اين شماره ها حرف زديم .
ديوار شيشه ايي نزديک درب را به طرز ماهرانه ايي با گل و چوب تزيين کرده اند .
سفارش دادم . سالاد سزار ، منوي شماره 12 بدون تره فرنگي ، همراه با گردوي تفت داده شده و سس خامه . نوشيدني کوکا . مثل هميشه .
منتظر سالاد که بودم به در و ديوار سالن نگريستم . به تک تک ميزها . به خنده هاي تو ، به کم حرفي هاي من . به پنه با طعم اشک .
دلم گرفت . چقدر کم بودم ، بد بودم .
به سالاد ، سينه ي مرغ سرد اضافه کرده بودند . دوست نداشتم . ياد بار اولي افتادم که باهم سزار خورديم . از ترکيب پنير و روغن زيتون و بالزاميک راضي نبودي . بعد ها شد سالاد مورد علاقه ات . نيمه خورده رهايش کردم تا جايي باشد براي پنه . مثل هميشه عالي . با روغن مزه دار شده و سس باربيـکيو . با هر قاشق اشک ريختم و آرام گريستم . مثل هميشه نوشابه ام تمام شد و تو نبودي تا به سهم ات ناخنک بزنم .
سهم تو را نگه داشتم . حساب کردم و زدم بيرون . هواي خنک که به صورتم خورد ياد چهره ات افتادم با سيگاري گوشه ي لب . پخش ماشين ميخواند ؛ گفتني ها کم نيست ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر