جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳

يه زنگ دعوت
يه گپ چهار نفره
چند فنجون چايي
يه پاكت سيگار
يه گيلاس شراب
و در آخر يه بشقاب پاستاي محشر
همه اينها باعث ميشه كه تو دوستي رو تو يكي از بهترين شب جمعه ها ، تو خونه يكي از بهترين الهه ها مزه مزه كني.


هي دخترك؛ بذار بِچشم اش.
اين پرتقال نيست كه اگه ترش بود بگم اشكال نداره؛ آبش رو ميكشم.


انگاري زيادي خوشحالم؛ نه ؟


فعلا گور باباي همشون ؛ خودمو عشقه، خودتو عشقه.




چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

از تمام كساني كه به من لطف دارند و اينجا رو ميخونند تقاضا دارم اگر در كار لوازم آرايشي و بهداشتي - عطر و ادكلن هستند و يا كساني رو ميشناسند كه در اين زمينه كار ميكنند ؛ لطفا در نظرخواهي اعلام كنند تا من باهاشون تماس بگيرم.

ممنون

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

باز هم پدرخونده
و اينبار محبوبترين شخصيت تاريخ سينما

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

عصر يكي از روزهاي بهار و دعوت دوستي بسيار عزيز
خانه اي در يكي از دلنشين ترين محله هاي تهران و ميزباني به راستي نازنين.

منزلي جمع و جور كه با سليقه اي وصف ناپذير تزيين شده. وسايلي كه خود گواه بر روح بزرگ صاحبش ميباشد. پرده هايي ازكتان ضخيم و كرم رنگ ، كاناپه هايي از همان رنگ ، مبلماني فلزي و اتاق خوابي جنوبي ولي تاريك كه خود حكايت از روح درد كشيده ميزبان دارد. روحي كه ناخودآگاه در گريز از روشنايي است و آرامشي در تاريكي ميجويد.

ديواري تماما آينه كه گويي هر روز در آن انعكاس گذر حال را در خود ميبيند.
راديويي مبله و چوبي با شمع هاي بسيار بر روي آن و تابلويي كه نشاني از "خانه دوست" بر آن نمايان است. زير سيگاري هم هست و جامي سبز رنگ پر از شراب كه تا چند ماه پيش يكي از اصلي ترين دالانهاي گذر از خويشتن اش بود ولي اينك محبتش را بي دريغ يه دوستان اربابش تقديم ميكند. عكسهايي از گذشته اي تلخ و شيرين كه به يخچال نصبند . گذشته اي كه شايد دلچسب نبوده ولي جرات فراموش كردنش را نيز ندارد؛ گذشته اي كه شايد در دل تاريكي اتاق خوابش گاهي قطره اشكي نيز برايش بريزد.

استريو ي پخشي كه بر روي زمين است و در بدو ورود تصنيفي از سراج را پخش ميكند.
با كاستهايي از "سراج" و "ويدني هوستون" كه بروي باندها چيده شده اند؛ كه من به غايت هر دو را در يك حرفه و دو مسلك به يك اندازه ميدانم. و سي دي هايي از جديدترين دي- جي هاي دنيا كه بروي زمين قرار گرفته است؛ من اين را نشانه اي از مرتبه فكري او ميدانم.
هر چند كه مي خواهد خود را در گريز از اين تورِ تنيده شده ي ايام به دور خويش نشان دهد ولي باز اين تصوير پشت جلد "ويدني" است كه در تو زمزمه and I will always love you را زنده ميكند.

چشمهايي كه در آن براحتي ميتوان رد پاي تنهايي را ديد و خنده هايي كه باور اين موضوع را راحت تر ميكند. مدتهاست كه خنده يك انسان تنها را مي شناسم. لبخندي دلنشين كه در هنگام خواندن فال حافظ مهر تاييدي بر ابيات است. صدايي بسيار زيبا ولي خسته كه با تاثير از طبع و ذات بلندش بسيار بالا است.

مخلص كلام اينكه؛ اين زن هيچ براي خود كم نذاشته ، كه اين روزگار و سرنوشت است كه بر او جفا نموده. اين بود نگاهي كوتاه به زندگي يكي از الهه هاي صبرِ عصر ما و من براي او زمزمه ميكنم كه :

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش

تحمل كن كنار گريه ي من
به پاد دل خوشي هاي فراموش


دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

كي ميگه سياه-سفيد قشنگ نيست ؟
زندگي سياه-سفيد هِ

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

هي دخترك
كي گفته كه من پسر خوش پوش و دست نيافتني هستم ؟

طالع بيني ؟ … غلط كرده
بابا ؛ من online ام ، من availabl ام

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

Hail


ساعت 1:15 دقيقه بامداد است و من چون هر شب به وبگردي مشغولم.
صداي دق الباب باران مرا متوجه خويش ميسازد. به او اهميتي نميدهم جون ميدانم كه تا صبح ماندني است.
ولي اين بار او مرا فرياد ميكشد. صداي كوفتنش به پنجره مرا به وحشت مي اندازد. به روي تراس ميروم . گويي آسمان تمام
عقده هاي خويش را به فرياد كشيده است. اين نهايت خشم آسمان است. اين تگرگ است ؛ هر كدام به غايت يك فندق. من به پنجره هاي روشن مينگرم و به چهره هاي وحشت زده اي كه با عجله پرده ها را مي كِشــند .

آرام در تراس ايستاده ام و به درد و دل آسمان گوش ميسپارم. گويي خود من هستم كه عصيان نموده ام. شايد اين گوش سپردن همان نياز اين روزهاي من است كه با اين كار به نوعي برطرفش ميسازم.

به آسمان نگاه ميكنم؛ آرام گرفته ، چون كسي كه بغض خويش را فرو خفته است. ابرها را ميبينم كه به سوي غرب در حركتند. شايد آنجا نيز دل كسي عصيان نموده. ماه را ميبينم كه سلامت خود را با آشكار نمودن خويش نويد ميدهد و در اين ميان "ناهيد" به نشانه روزي نو آشكارا چشمك ميزند.


شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

هفته دوم هم گذشت ؛ كمي بهتر از هفته اول . آرين و كاوه كه باشند كلي حرف براي گفتن هست و كلي كار براي انجام دادن. فيلم و موسقي و تاتر ، وبلاگ و كتاب و مسيح و در اين ميان كمي فيفا . خداوند حافظ شان باشد.
و سيزده بدري كه هيچ فرقي با روزهاي ديگر نميكرد . فقط كمي باد داشت تا روزمرگي هر روزمان را با خود ببرد كه شايد روز متفاوتي داشته باشيم.

شبگردي در كوچه هاي روشن فرشته ، در ارابه هاي فولاديني كه هر كدام به اندازه روزيِ چند سالِ يك خانواده مي ارزند، در ميان پري روياني كه به لطف پادشاه "مكس فكتور" و ملكه "جــودي" به اين هيبت در آمدند تا با مرداني از خطه يِ كبير "ديزل" و "ماوي" و سرزمين سرسبز "نايك و آديداس" شبي را به چشمك زدن و عاشقانه نوشتن بگذرانند.

امروز شنبه است و من چون كسي كه چيزي را گم كرده باشد كم كم به دنبال روز مرگي خويش ميگردم . هزار كار نكرده كه نميدانم از كجا بايد شروع شود ولي تصميم ام را گرفته ام ؛ تا اين دو موردي كه از قبل عيد چون خوره روح مرا ميخورد و تعطيلاتم را به گنــد كشيد حل نكنم آرام نخواهم نشست. فعلا دوست دارم تا انتهاي زمان به انديشه بنشينم و چون ماتادورها در زمان مقتضي ضربه نهايي را بر پيكر روزگار وارد آورم؛ كه در اين ميان شايد ضربه روزگار مرا آنچنان پرت كند كه به گردونه ديگري افتم. كسي چه ميداند. سال 83 سال پر تلاطمي خواهد بود.