پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳


بالاخره تو صندوقخونه بهار يه بطری پيدا شد. که پيغام دلش رو تا اين ور آبها بياره.
بالاخره ساقی ما هم عاشق يه بطری شد !.
نازنينم برايت از صميم قلب خوشبختی آرزو ميکنم
و بي صبرانه به انتظار د يدنت خواهم بود.
اين موهبت بزرگی است.


دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳

ممنون از همه ی بچه ها و فرزند خونده های عزيزم.
به خاطر تبريِک هاشون برای روز پدر؛
مخصوصا" آلبرتو"ی عزيز از سِسيل؛ ولی چيزی که هست اينه که من مادر اين بچه رو يادم نيست !!!

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

تازگيها زندگيم Key Sensitive شده. MONEY حتماً بايد با حروف بزرگ نوشته بشه. براي love هم فرقي نميكنه . چه كوچيك ، چه بزرگ .

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳

اين را براي دوستي مينوسيم كه هفته پيش براي اولين به خوابم آمد؛ براي او خيلي نگرانم

Between Mind & Heart

It's hard to find the balance when you are in love
You're lost in the middle cause
You have to decide between mind & heart
Heart is the engine of your body
But brain is the engine of your life
Between Mind & Heart

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

ســرمــا

خسته شدم از اين همه گرما ، از اين روزهاي كش دار
دلم زمستون رو ميخواد، نم نم بارون . شومينه.
دلم برگ ريزون باغ دماوند رو ميخواد، درختهاي لخت ، همون كرسي و؛ اگه يه روز بري سفر.
دلم هواي گرگ و ميش رو ميخواد ، با يه عالمه ابر.
دلم ترافيك ولي عصر رو ميخواد تو بارون.
دلم پياده گز كردن تجريش – ونك رو ميخواد تو سرما.
دلم سورنتو رو ميخواد، با اون پنجره هاي قدي و تيره اش.
دلم آفتاب نيمه جون ديزين رو ميخواد، قله هاي شمشك.
دلم چمباته زدن تو صندلي عقب ، سيگار و برفِ دشتهاي فيروزكوه رو ميخواد.
دلم قهوه خونه هاي ساده لشكرك رو ميخواد.
دلم پيپ ميخواد. بوي ناب توتون.
دلم كونياك ؛ دلم مستي ، گرمي تو سرما ميخواد.
دلم يه آغوش ميخواد، انيگما . يه آرامش و مست شدن با بوي بدني كه مستي ات رو بپرونه.
دلم ســـرما ميــخواد

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳

با توجه به صد در صد شدن پوزيشن قلبهاي بنده در سايت محترم اوركات،
از تمام خانمهايي كه مسبب اين عمل شده اند تقاضا دارم با معرفي خود
جواني را از نگراني برهانند. در ضمن به كساني كه مسببان اين عمل را معرفي كنند مژدگاني قابل توجهي پرداخت ميشود.

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳

اين روزها كمتر مينوسيم. همه چيز به خوبي پيش ميرود. فاصله اي يك هفته اي بين كلاسها افتاده. بيشتر به خودم ميرسم.. راستي يك نمايش هم ديدم. بد نبود. پنجشنبه اي خوش را همراه با دوستاني نازنين برايم ساخت. آخر هفته هم صرف يك پروژه Authoring شد. تقديم اش كردم به بهار. ميدانم كه اين روزها شديداً گرفتار است. فقط خواستم بگويم كه به فكرش هستم. آرين هم رفته ، به كوير. به سرزمين پدري. اين خانوم هم كه قصد برگشتن ندارد. دلمان لك زده براي يك فنجان نوشيدن چاي ، يك نخ سيگار و ديدن چهره اي كه هميشه آرامت ميكند؛ بي هيچ تقلايي.

تا آخر تابستان خودم را شديد درگير كردم. كلاسهاي بي وقفه. روزهاي زوج، 3 ساعت؛ شبكه. و جمعه ها 6 ساعت جاوا. انتخاب وحشتناكي بود ولي بايد انتخاب ميشد. شايد توانستم آخر ماه را به سفر بروم. شديداً احتياج دارم.

اين شهردار هم نميايد اين نامه لعنتي را امضا كند تا ما به حضور بقيه روسا برسيم. دوستاني از بيمه و ماليات و اداره ثبت. خيلي حرف است پدرخونده مملكت را اينجوري معطل ميكنند. آن مردك هم قول و قرار يك ساله اش بايد در اين هفته جواب بدهد. ديگر طاقتم تخت شده. اين دو مورد شده معضل اين روزهاي من . حل بشود ، كلي سبك خواهم شد.
از همه اينها كه بگذريم ميرسيم به قول و قرار يك دوست نازنين كه افتخار داده تو نمايش اين هفته همراهيم كنه. موجود عجيبي ايه . از اون آدمها كه دوست داري همه چيز ازش بدوني ولي در ضمن هيچ چيز نميدوني.

باشد تا روزي كه تراوشات مغزم بوي بهتري دهد.

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۳

شانه هايم از حرص درد ميكند.
روايت اشك و آه پكن به قلم مامور امنيتي، مجيد رضايي.





شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳

همه چيز روبراهه بجر يك چيز ، اونم اينكه هيچ چيز روبراه نيست.

دخترك تمام مدت زل زده تو چشهاي من ، اونوقت موقعي كه من براش لبخند ميزنم  پدرسگ عشوه خركي مياد.

اين روزها يك نفر بهم پيشنهاد داده كه بايد عاشق بشم؛ جسارت به خرج بدم . ولي مشكل اينه كه من عاشق خود ديونه شم. نمي فهمه ديگه....

دخترك ميگفت : من اگه ازدواج هم كنم تو بازمDefult   زندگيم ميموني. شوهرم هم بايد اين موضوع رو بپذيره. هفته اي هم يك شب شام رو با هم ميخوريم. نميدونم چرا دخترها در عين نمايش منطق، رل يه مجنون رو بازي ميكنن.

ما "پير جوانيم" يا "جوان پيريم" ؟ اين است جديدترين سوال فلسفي من.

انـتـــــــــــــــــــــــــــظـار،
انـتــــــــــــــــــــظـار،
انـتــــــــــــظـار،
انـتــــــظـار،
انـتــظـار،
انـتظـار،
.......،
......،
.....،
....،
...،
..،

،

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

پنجشنبه 1 / 5 / 83 _ 30 : 11 صبح

صدای دعوای مامانه و بابا ! به روی خودم نمی آورم . هی توی تختخواب غلت می زنم و فکر و خيال . اولين چيزی که يادم می آيد : قلم را زمين می گذارم ! ... مامانه و بابا تمامش نمی کنند . هی تکرار و تکرار و تکرار بی آن که نتيجه ای !
 ... تو ذهنم با دهقون کلنجار می روم تا بنويسد : « ببين اين نوشته های آخرت رو دوست نداشتم ! چون سرسری بود و از روی اجبار . با اين همه می گفتم همين که می نويسی ، همين که هستی کافيه . ببين دهقون جان ! آدم هايی مثل من می مونند پشت کنکور . يک سال قدم می زنم و می خونم و می نويسم . چون تکليفم با زندگی روشن نيست . چون نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام . من می تونم سالها بی هيچ وقفه ای قدم بزنم و بنويسم » ... ديگر شورش را در آوردند . اول صبحی اين همه داد و بيداد برای چيست ؟
... « ولی برا تو قضيه فرق داره . تو تکليفت با زندگی روشنه ، درستو خوندی ، کار می کنی ، دير يا زود زن می گيری ، بچه و بعد زندگی به تو فرصت قدم زدن نمی ده ، فرصت فکر کردن ، حتي نوشتن . تو هيچ وقت اين ريسکو نمی کنی که يک سال به خودت مرخصی بدی و بمونی پشت زندگی و قدم بزنی و بنويسی . اگر دست از اين نوشته های سرسری و نامنظم برداری ، اگر قلم رو زمين بذاری ديگه هيچ وقت نمی نويسی » ...
 هميشه همين طور است . آدم حق را به بابا می دهد ! چون مامانه داد می زند و روز تعطيلم را خراب می کند !
... « ببين دهقون جان ! .... ببين عليرضا جان ! ... ببين » ... ديگر چيزی به ذهنم نمی رسد . از تختخواب دل می کنم . می دانم ديگر کلنجار رفتن با بالشم برای دقيقه ای خواب بيشتر و براي  دهقون برای نوشتن بی فايده است . اين منطق احمقانهء من هيچ کس را مجاب به نوشتن نمی کند .
_ سلام ! ... با خوشرويی سلام می کنند ! اين يعنی بيا اين جا بشين ، به حرفهای ما گوش کن و حق را به من بده ! ... کور خوانديد . من امروزم را به گند نمی کشم . امروز قرار است يک روز عالي باشد .  _ بسه ديگه . همش داد داد ! تمومش کنيد . در را می بندم و تمام .

22 : 2 بعد از ظهر

نشسته ام روی ميز اتاق خواب ، مجله ها را ورق می زنم و با خودم فکر می کنم بايد تمام اين لحظات را بنويسم . اين که بی خيال از همهء دنيا و آدم هايش از ويرجينيا وولف می خوانم ، از جشنوارهء کن می خوانم ، از تارانتينو می خوانم ، این که صدای آواز می آيد از طبقهء بالا : يه دختری مثل تو ،  اين که دلم می خواهد يکی يادم بدهد شال گردن ببافم ، بعد ادای بافتن در می آورم و آهنگ گوش می دهم ... چه اهميتی دارد اين ها را بنويسم ؟! ... شايد دهقون راست بگويد ...

دچار بيهودگی و ابتذال شده ام . دور خودم می گردم بيخودی . دنيا و آدم هایش را انداخته ام دور و نشسته ام اين جا به کتاب خواندن . می دانم نه يکشنبه و نه هيچ روز ديگری « ليلی و مجنون » را نخواهم ديد . از آدم ها بدم می آيد . حرفهايشان را به دل می گيرم . حساس شده ام . می اندازمشان دور . فراموش می کنم زود . فراموش می شوم زود  ...

سينما چهار ، لذت دیدن دوبارهء « روز هشتم » . دلم را به همين خوشبختی های کوچک زندگی خوش می کنم .

1 : 1 نيمه شب

دست چپم _ نقطه ای بالاتر از مچم _ درد می کند ، يکی از مهره های ستون فقراتم هم ، بابا دست از اين نصيحتهای پدرانه بر نمی دارد ؛ پشت چراغ قرمز و توی ترافيک ماشين ها همش حرف و حرف و حرف ، می خواهم سرش را بکوبم به شيشهء جلويی . خودش نمی داند که اين حرفهايش هيچ کمکی نمی کنند ؟ فقط گوش می کنم و از سر اجبار سری تکان می دهم ...
 يک فيلم تکراری از مايکل مور ؛ بولينگ برای کلمباين . نه اين جسارتش توی فيلم ساختن و نه آن هيکل خنده دارش و  نه آن نيش و کنايه ها باعث نمی شود فيلم را ببينم . تحليل های سياسی ؛ همه کاخ سفيد را نشانه رفته اند و آقای بوش بی خيال از همه دنيا . ديدنش نمی ارزد به يک دنيا عصبانيت و بغض فروخورده . همش جنگ و جنگ و جنگ . عجب دور باطلی . همه چيز هی تکرار می شود توی دنيا . گيتار را پرتاب می کنم يک گوشه ؛ هيچ کس يه شبه بزرگ نشده دختر !

به ابتذال وحشتناکی پناه برده ام .

همه چيز به طرز وحشتناکی يکنواخت و يک شکل است ؛ همش مجله ها را ورق می زنم ، کتاب می خوانم بی آن که لذتی ، با رومنس کلنجار می روم ، فيلم های تکراری می بينم ، بی هدف راه می روم و فکر و خيال های احقانه ، ناله می کنم به جان زمين و زمان ... نه حرف تازه ای و نه هيچ چيز ...

برای چی اين ها را می نويسم ؟
 قلم را زمين می گذارم ... 

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۳

قاصدك

شب يكشنبه براي من شبي دگرا بود. دعوتي از طرف يك دوست ، يك قاصدك.
مراسم قاصدك خواني با حضور "فتانه كيان ارثي" ؛ قاصدكي مهربان و دوست داشتني.
برخوردش در نگاه اول جذبت ميكند و تو در همان دقيقه اول حس غريبيي ناشي از يك جمع ناشناخته را فراموش ميكني. پر از انرژي است، پر از شيطنت و چشمانش كه بقول خود با اندوه ماسيده ي ته نگاه شيطنت بارش ؛ به تو مهرباني و زندگي عطا ميكند.
برايمان قاصدك را خواند، از ته دل. با آن صداي دلنشينش و آن ندا و منداي زيبايش و چهره اي كه نميشد صدايش را شنيد و به آن زل نزد. قلم ات ، عشق ات پرفروغ باد.
 
فرداي آن شب فرصتي شد تا من و آرين ساعتي را به گپ زدن با او پربار كنيم. ميدانيد؛ انسان فوق العاده اي است. پر از معلومات ، پر از تجربه. موقع صحبت كردن كمي شبيه قمشه اي است. آنقدر مواخذ و مثال و خاطره دارد براي موضوع صحبتش كه تو را غرق ميكند در كلامش. بايد كلي احتياط كرد در صحبت با او . اعماق چشمانت را ميخواند. شبي بود بسيار دلنشين كه هرگز فراموش نخواهم كرد.

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۳

امروز آخرين وداع آمفيتروين با آلكمنه بود. ودايي به سبك آرين ريس باف
. افسوس كه نتوانستم اين آخرين وداع را شاهد باشم. ولي اولينش را روز پنجشنبه به نظاره نشستم.
كاري بود بي نظير ؛ با توجه به امكانات ، تجربه ها و محدوديتها .
كاري كه عنوان نمايشنامه خواني برايش بسيار ثقيل بود.چيزي كه اصلا انتظارش را نداشتم. با يك آغاز عالي. يك معرفي بي نظير از كل روايت داستان وشخصيتهايش توسط آرين.
موسقي اي كه هرچند در جاهايي ضعف داشت ولي بسيار كمك كننده بود . موسقي اي از بودابار و ونجليز.

صابر ابر؛ اين چهره آشنا و دوست داشتني تلوزيون به راستي مرا شگفت زده كرد. قدرت و غرور خداي خدايان "ژوپيتر" و ضعف و استيلاي آن در برابر عشق زميني اش در صدا و شيطنت هاي صورت او بكلي نمايان بود. به راستي كه نيمي از بار روايي داستان را به دوش ميكشيد.

مهدي وحيد روش؛ كه بازي درخشان او را در "اسبها" ي محمد رحمانيان هنوز از خاطر نبرده ام. با آن موهاي بلندش و سكوتهاي بي نظيرش در گفتار ،به راستي كه توانست به خوبي تدبير يك خدا(مركوريوس) و ارادتش را به خداي خدايان نشان دهد. چنان چه اگر او نبود حكما اين روايت چيزي كم داشت. آنشب در نقشي برجسته تر فهميدم كه انتخاب رحمانيان به راستي شايسته بود.

آلكمنه؛ اين دخترك زيبا روي كه "هستي محمايي" توانست تا حد توانش دلدادگي و وفاداريش را به شوي اش به نمايش گذارد. با آن نگاه عميق و پربرقش كه جاهايي به خيسي ميگراييد. اين را كساني كه در رديفهاي جلو نشسته بودند به راحتي متوجه شدند. هر چند كه حركات بدنش و لحن كلماتش نتوانست آن لبخند زيبايش را تكميل كند . شايد اگر خستگي مسافرت و ماهيت نمايشنامه خواني را در نظر بگيريم بتوانيم به او حق بدهيم.

پيام قوامي؛ با آن صداي گرم و چشمهاي ژرفش ميتوانست بهتر دل عاشق و ذهن جنگجوي آمفيتروين را به نمايش بگذارد. صلابت رزم آوريش كم بود.

اكليسه و مليكا رضايي . من سَري از ارادت به سوي هنر او خم ميكنم. چرا كه بر خلاف قوايد تمام نمايشنامه خواني ها او در آنجا تيپ بازي كرد.دايه اي مهربان و پير، ولي فضول و شلوغ. وهنوز در آرزوي روياهاي جوانيش. هنرت پرفروغ باد.

بهاره مصدقيان؛ كارش نقصي نداشت به عنوان جارچي عصبي و مغرور؛ سوزي.

ماني ژيان ؛ شيپورچي عجول و كم حوصله .

"لدا" ي هوس باز كه مريم مسچيان شوق و اشتياق او را به همبستري دوباره او با خداي خدايان "ژوپيتر" و نه از سر كمك به آلكمنه وفادار، به خوبي نشان داد .

و اما آرين ريسباف كه هنرش در كارگرداني مرا به شگفت وا داشت. تنظيم پرده ها، شيوه بديع او براي توضيح خواني و آن صداي آسماني اش ؛ اين بار حتي بدون اينكه نامي از او باشد در نقشي كوتاهي به هيبت يك جنگجو وارد ميشود تا با آن صلابت سخنش و نگاه دور دستش مرا در صندلي خود ميخكوب كند. كسي كه نميتوان بين طنز كارش و محكمي شخصيت بازيش نقطه مشتركي يافت.

پ ن : آرين عزيز از صميم قلب بهت تبريك ميگم و اميدوارم كه هميشه موفق باشي . براي من دوستي با تو غنيمتي است و من يه اين دوستي افتخار ميكنم.






چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

اين آخر هفته شما رو دعوت ميكنم به تماشاي بك نمايشنامه خواني

آمفيتريون ۳۸
نويسنده: ژان ژيرودو
کارگردان: آرين ريس باف
بازيگران:
هستي محمايي...............آلکمنه
صابر ابر..........................ژوپيتر
پيام قوامي..................آمفيتريون
مهدي وحيد روش..........مرکوريوس
بهاره مصدقيان..................سوزي
مليکا رضايي...................اکليسه
مريم مسچيان......................لدا
ماني ژيان...................شيپورچي
آرين ريس باف............توضيح خوان

مكان :خيابان طالقاني. خيابان موسوي. باغ هنر. خانه ي هنرمندان ايران. سالن بتهوون.
25 و 26 تير ماه. ساعت هفت شب

منتظرتان هستيم: قهوه اي خواهيم نوشيد، گپي خواهيم زد


جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳

مي نويسم از زندگي ، از روزگار
هر سان كه آفتاب چون هميشه در طلوع دوباره رخ نمايي ميكند، باز يك روز دگر را آغاز ميكنيم با دعايي براي روزي بهتر. ولي باز چون حماران آسياب، به دور خود در يك گردش باطل در چرخشيم. هر روز خود را به چيزي جديد مشغول ميكنيم در اين انديشه كه امروزمان با ديروزمان متفاوت است ؛
آه كه چه انديشه باطلي..
ولي وقتي كه به دقت مينگريم ميبينيم كه : “اي بابا من كه هيچ غلطي نميكنم . دو ماه ديگه تولدمه و من يك سال ديگه پيرتر شدم.” و باز ياد آوري لحظه هاي اين انديشه، به اضطراب ختم ميشود.

نميدانم چرا اينقدر اينجا از آينده مينويسم. از ترسي بزرگ ، از فردايي ناشناخته
در مقابل كامپيوتر مينشينم و انگشتانم بروي صفحه كليد نميلغزد، گويي هنگ كرده باشم؛
به اين فكر ميكنم كه چرا در اين طوفان عظيم افكار، كه اين روزها سرزمين ذهنم را در مي نوردد كسي دستانم رادر دستش نميگيرد و به من نميگويد :

تحمل كن عزيز دلشكسته ، تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه من ، به پاد دل خوشيهاي فراموش


و باز به تقابل زندگي خودم و چيزهايي كه آنها را ميسازد فكر ميكنم.
دوستانم ، دل خوشيهايم ، كارهايم همه و همه نسبيند. بايد فكري كرد ، بقول آرين بايد طَرفي بست.
خود را جمع و جور ميكنم ، نفس عميقي ميكشم؛ چناچه گويي ميخواهم تصميم بزرگي بگيرم.
با خود زمزمه ميكنم :

من ديگه منتظر هيچ كسي نيستم كه بياد، دل من از آسمون معجزه اصلا نميخواد
چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره، دست بي منت تو پر از بهار منتطره



Ah, Kyrie ; Je veux aller au bout de mesfantasmes





یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۳

Private man , Private die

آمده بودم كه كلي حرف بزنم ، چيزهايي تعربف كنم ولي..

بغضي گلويم را ميفشارد. مارلون عزيز ، پدرخوانده سينما درگذشت.
گويي باورم نميشود؛ همه سايتهاي خبرگذاري ها را ميگردم به اين اميد كه شايعه اي بيش نباشد. دوباره همان صحنه در برابر چشمانم مجسم ميگردد.
"كريسمس مبارك؛ يه مقدار ميوه ميخوام. خوباشو بذار" وبعد بنگ بنگ.
دقيقا اينك همان احساس را دارم . ولي با باوري عميق تر . او نيست ؛ ولي يادش هميشه در قلب من هست



اينجا را از ابتدا به تاسي از شخصيت او "پدرخونده" نام نهادم.هرچند آن فقط نقشي بيش نبود ولي اين كار مارلون بود كه تمام زيبايي اين شخصيت را جلوه ميداد. خشونت، تدبير، سياست، خانواده و مهرباني

وكيلش David J Seeley گفته كه مراسم كفن و دفنش را خصوصي برگذار خواهند كرد.
براندو ميگفت : "I've had so much misery in my life, being famous and wealthy" . كسي كه در زندگي فقط فقر ديد و بدبختي. حالا به دور از تمامي دوستدارانش به خاك سپرده ميشود.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

Life for Rent

آدم بايد هميشه يه چيز ملموس رو معامله كنه؟ مثلا نميشه من تو رو اجاره كنم. يا عمرم رو اجاره بدم؟ عمر مثل همه چيزهاي ديگه است.
ميشه فروختتش، اجاره داد يا حتي رهن كامل. ميخوام عمرم رو اجاره بدم. به كسي كه شايد اينقدر برنامه داره كه ميدونه وقت كم مياره. ولي من همين امروز هم برام كافيه. ولي تو اين يه روز چيزهاي ديگه اي ميخوام . ميدوني آخه، عمر من گارانتي هم داره. تو برگ تحويل تاريخ ميزنيم تا بعد از اون هر غلطي كه كردين پاي خودتون باشه. درست مثل قول نامه موبايل. شرايط ام هم زياد سخت نيست . يك سال رو پيش پيش ميگيرم. حتما هم نبايد پول باشه. ميتونه احساست باشه، عشقت يا قلبت. سال به سال هم زياد نميكشيم رو اجاره. اگه از اون چيزي كه ميدي راضي باشم فوق فوق اش جفت شونه هاتو هم براي يك سال گريه كردن ازت ميخوام.خلاصه يه جور با هم كنار ميايم. در ضمن گفته باشم؛ عمر منو به كس ديگه اجاره نميدين ها.

از بعضي ها هم ميتونيد اجاره سنگين بگيريد. چون گور باباي دنيا اند. مثلا ميتوني به يه دانشمند اجاره بدي عوضش ازش به جاي كرايه روح زنش رو بگيري. يا حتي تَن دخترهاشو . تو اين جور معامله ها مغموم هم نميشي. چون هم عمرت به تحقيق صرف شده هم اجاره خوب گرفتي.

ولي بين خودمون بمونه ، اين روزها عمرم رو تايم شيرينگ كردم . 10 روز به اين ، 1 ماه به اون . خلاصه همين آدمها سال بعد هم تكرار ميشند. هم با تعداد كمي آدم طرف حسابه ، هم اجاره هاي متنوع ميگيري . خودت هم داري زندگي ميكني . تازه ميبيني بعضي ها ميرن خارج و سر وقتشون نميان عمرشون رو تحويل بگيرند. اون يه مدت هم مال خودت ميشه. بديش هم اينه كه هر كي مياد يه تِري ميزنه و ميره. ولي كلا روش خوبيه.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

امروز 13 June اولين روزي يه كه پسرك دوباره ، خنكاي كوچه باغهاي تجريش رو تو گرماي غريبانه ي شهر خاكستري ايفل دلتنگي ميكنه. اَرشيــا ؛ به نوشيدن آخرمون قسم رسالت ات رو تو اين ديار ادامه ميدم. دپرس نباش پسر ...


چند روزه دچار "بيونوستالژي"(Bio nostalgia) شديد شدم. حبيب، داداشي؛ نسخه اي نداري واسه اين مرض. تو رابطه با ضعيفه هاي سن دار بيشتر عود ميكنه.


معلمي هم حالي ميده ها. امروز تو كلاس وبلاگ تدريس كردم. تو كلاس CIW هم يه حال اساسي دادم به وبلاگ يه آدم نصفه نيمه. شايد معلم، ببخشيد استاد شدم.


امروز ديدم ژانتي تعطيله، گفتـــم يتيــــم شديم رفت.


آهنگ اينجا رو هم يه حالي بهش دادم. Bang Bang از فيلم Kill Bill 1 .
يرين حالشو بكنيــــد.


در ضمن اين يارو [به تو چه كي؟] بد جوري داره ميره رو اعصابم .
پدر سگ ما رو چيزه گاو كرده. بايد به بچه ها بگم براش يه هديه بفرستن.


سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳


European Championship in Rhythmic Gymnastics in Kiev

باز هم هستند كساني كه خداي مرا انكار ميكنند؟

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳

Disturbed

ساعت نزديك 12 شبه و من هنوز تو خيابون ام . همه اتفاقهاي امروز مثل يه فيلم با دور تند از ذهنم رد ميشه.
صبح؛ شروع يه كلاس جديد و مزخرف. باز آدمهاي جديد
ظهر؛ گرما ، شلوغي ، بازار ، حالت تهوع
عصر؛ يه تولد كوچيك توي يك كافي شاپ. مسخره است !
شب؛ دركه ، باز جشن تولد ، قليون ، شام ، سردرد و باز يه سري آدمهاي جديد. دعوت به يه مهموني. مسخره است!

اصلا نميدونم چرا بايد با اين همه آدم رابطه داشته باشم. آدمهايي كه اصلا نميدونم به چه دردم ميخورند. لبخند ميزنم ولي دارم تحملشون ميكنم. هر شب با يه عده ، هر شب يه مهموني. كلا آدم آنرمالي شدم. زماني عاشق يه كار ساكت و بي دردسر ميشم ولي وقتي اون كار جور ميشه سريع دلم يه شغل اينتراكتيو ميخواد. زماني از سوت و كور بودن رابطه ها مي نالم ولي وقتي دوتا مهموني ميرم حالم از همه چي بهم ميخوره.
موزيك ها ، الكي خوش بودن ها ، خنديدنهاي زوركي ؛ همه و همه برام يه لايه است.
من بايد آرامش ام رو تو كارم پيدا كنم. تو عمق.

ميام خونه . حوصله بحث سر دير اومدنم رو ندارم. سلامي ميدم و راهِ پله هاي بالا رو پيش ميگيرم. سرم عجيب درد ميكنه. چراغها خاموشند. هوا گرمه ؛ كولر خاموشه. احساس ميكنم قلبم ميخواد بياد تو دهنم. لباسهام رو در ميارم و ميشينم پشت كامپيوتر.
اين اينترنت لعنتي هم بازي در مياره. سرعت نداره. اوركات دون شده. جي-ميل باز نميشه. با چند نفر كه سالي يه بار هم بهشون يه Hi نميگم ميچتم تا شايد روحيم عوض شه. نميدونم چي گوش بدم. يكي از آلبومهاي "نوري". حس ميكنم داره كس شعر ميگه.
اينجور موقع ها مغزم ميشه مثل يه پازل كه دنبال موزيكي ميگرده كه باهاش مَچ بشه.
كولر رو روشن ميكنم و ميرم دراز ميكشم. كتاب "درد" دوراس رو ميگيرم دستم تا ذهنم رو مشغول كنم ولي نميتونم. چراغ رو خاموش ميكنم و باموزيك همراه ميشم.

" هي بازيگر گريه نكن، ما هممون بازيگريم. صبحا كه از خواب پاميشم نقاب به صورت ميزنيم"



چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

زماني يك جزيره بود كه همه ي احساسات اونجا جمع بودند.
غم، غرور، شادي ، جاه و ثروت ، علم ، عشق

روزي آب دريا بالا ميايد و همه مجبور ميشوند كه جزيره را ترك كنند.
همه به نحوي داشتند فرار ميكردند تا خود را نجات دهند. ولي عشق مقاومت ميكرد .
تا آنجا كه ديد خود نيز همراه جزيره به قعر آب خواهد رفت؛ پس
از جاه و ثروت كمك خواست تا اورا نيز بر كشتي پر زرق و برق خود راه دهد تا از آن جزيره به سلامت بگذرند. ولي ثروت گفت كه من بار زيادي از جواهرات و طلا به همراه دارم و براي تو جايي ندارم.

اينبار به سوي غرور رفت و از او كمك خواست. او خود را عقب كشيد و گفت تو سر تا پايت خيس است و مرا كثيف خواهي كرد. تو نميتواني بيايي.

پس سراغ غم رفت ولي او نيز گفت كه من خيلي غمگينم ؛ مرا تنها بگذار.
شادي نيز آنچنان در طرب غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.

در لحظات آخر كه عشق داشت غرق ميشد پيرمردي او را به خود فرا خواند. او را برقايق چوبي خود سوار كرد و به ساحل امني برد و تا عشق بخواهد به خود بيايد و بداند كه او كيست از آنجا دور شد.

عشق مبهوت به اطراف مي نگريست تا اينكه چشمش به علم افتاد كه برروي شنهاي ساحل مشغول بررسي جزر و مد بود.
از او پرسيد كه آيا آن پيرمرد را ميشناخت يا خير؟
علم گفت چطور او را نميشناسي ؟ او "زمان" پير است . تنها كسي كه ميتواند عشق را عوض كند. او را قبول كند و براحتي او را فراموش كند.