سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

دوست داشتن محافظ خوبي است . حداقل ميداني بسته بسته استامينوفون هم برايش کار ساز نيست .


بارون ديروز خيلي چسبيد. مخصوصا به دخترکان صورتي پوش شهر. آدم رو ياد کليپـهاي تَـتو ميانداخت .


خوب که نگاه ميکنم ميبينم تو زندگي به هيچ آدمي برنخوردم که بيش از خودم باعث ناراحتي و زحمت خودم شده باشه .


هي تو؛ به من نگو که با من موافقي، چون وقتي تموم آدمها با من موافقند پس يه جاي کار ايراد داره .


وقتي که جيبهايم خاليند انگار از همه چيز خالييم . نميدانم چرا سر برج ما زود آخر برج ميشود .


50 سال کون گشاديش را با مقداري کس و شعر مخلوط کرد و همه را يکجا قرقره کرد. ميدانم که نميتواند قورتش بدهد .

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴

بعد از مدتها بالاخره ديشب سيستم کامنت اينجا رو عوض کردم . Enetation خوب بود ولي با فيلتر شديدي که روش بود واقعا برام اعصاب نذاشته بود.
HaloScan خيلي سبک تره. ولي از بديهاش اينه که سورس HTML رو بهت نميده و تو مجبوري فقط از طريق CSS اديتش کني. تبليغات داره. و در آخر اينکه نميتوني محيط متني اش رو فارسي کني. اين براي بجه هاي اون ور خوب بود. کساني که رو سيستمشون فارسي نصب نبود. همه اين بديها رو به فيلتر ترجيح دادم.

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴

Isthmuse

زماني بود که اينجا مثل يک سوپاپ اطمينان عمل ميکرد. دلتنگيها و نگرانيها مايع بود.
خودشان جاري ميشدند، مي جوشيدند و فرار ميکردند. حالا نميدانم يا اين سوپاپ گرفته است يا آنها جامد شده اند؛ سفت شده اند و سخت. ديگر جاري نميشوند. فقط بايد با پتک روي سرشان کوبيد. له هم نميشوند. مي شکنند و خرد ميشوند. اگر هم زياد رويشان کار کني فقط پودر ميشوند ، گرد هايشان هنوز هم مي ماند.

مثل برزخ . ميداني؛ هنوز هم تعريف خاصي از برزخ نيست. نه خود زندگي است و نه ازل هميشگي. يک جور سردرگمي است . يک جور بي تکليفي . بايد تا زماني که اين طوفان تمام روحت را درنورديده ، تا زماني که عظلاتت را بي حس نکرده حرکت کرد. حرکت که چه عرض کنم، فرار کرد. حالا يا با تهديدهاي او يا با ترسها و کابوسهاي شبانه خودت. به کمک هر وسيله و انگيزه ايي که ميشناسي بايد فرار کرد. از راه درست هم فرار کرد تا به برهوت نرسي. ميداني؛ از پناهگاه هاي موقتي نيز خسته شدم. قله آرارات ميخواهم تا در بلنداي آرامش پهلو بگيرم. منتها نه کشتي نوحي است و نه خود نوح که راهبانم باشد.

ديگر از برزخ بيزارم. نگذار بگويم که از صبر نيز بيزارم.

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۴

نوروز 84

هفنه اول : فيلم ، مهموني مزخرف ، ديزين دو نفره ، سوختگي شديد

هفته دوم : زانتيا ، هراز ، سياه رود ، ويسکي ، سه ي نصف شب ، بال ، نارنجستان ، نسله ، بلوتوث ، الواحه ، بدون ام پي تري ، No Service ، پورشه ، Hype ، قيافه تابلو ، نيکوتين 14 ، آرش ، ايرهاکي، S M S ، ايزد شهر ، خاله خان باجي ، بازم S M S از نوع خفن ، ترافيک ، ورنا ، هيدروليک ، تهران ، ونک

13 : کارتينگ ، بيليارد

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۴

موبايل کم شارژ مثل باک کم بنزين مي مونه . همه چيز برميگرده به شعور طرف.
در ضمن شعور اکتسابي نيست، ذاتيه.


تفريح جديد من در فصل جفت گيري بررسي چگونگي افقي شدن دخترها است.


فندک زيپـوي من از دور دل ميبرد ، از جلو آبرو.


يک نصيحت؛ اصلا روي حرف پدر مادرتان حساب نکنيد. انسانهاي بي چشم و رويي هستند.


به نظر شما کسي که تفريحش را تازه نصف شبها شروع ميکند اجازه حرف زدن از بکارت را دارد؟


امسال به اين قضيه پي بردم که بايد پدرخونده ي fashion ای باشم. گويا دوره شلوارهاي اتو کشيده به پايان رسيده.


يه بيکاري نشسته تموم دقيقه و ثانيه هاي سال رو حساب کرده. ملت هم فکر ميکنن باحاله . هي message ميدن.


کسي پيدا ميشه به ما عيدي بده و بتونه اين sms ما رو اکتيو کنه؟


براي يه زن ابري :
چرا نميشي ، چرا نميشي؟
چرا نميشي ، چرا نميشي؟
چرا نميشي ، چرا نميشي؟
چرا نميشي ، چرا نميشي؟
چرا نميشي ، چرا نميشي؟
چرا نميشي ، چرا نميشي؟



Love can find you in darkling ; but you lose it in dark of bed.

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴





دنيا بهار را با ما شناخت ولی نمیدانم چرا من هنوز در تفسير اين بي حسي ام مانده ام.

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۳

وهـم

خوب، آره که خيابونها و بارونها و ميدونها و آسمونها ارث بابمه. واسه همينه که از بوق سگ تا دين روز اين کله پوک رو ميگيرم بالا؛ و از بي سيگاري ميزنم زير آواز و اينقدر ميخونم تا اين گلوي وامونده وا بمونه
. تا که شب بشه و بچپم تو چهارديواري حلبي که عمو بارون رو طاق اش عشق سياه خيالي من رو ضرب گرفته


شام که نيست، خوب زحمت خوردنش رو هم ندارم؛ در عوض چشم من و پوتينهاي مچاله و پبري ايي که رفيق پرسه هاي بابام بودن. بعدش هم واسه اينکه دلم نترکه چشمها رو ميبندم و کله رو ول ميکنم رو بالشي که پر از گريه هاي دلمه.
گريه که ديگه عار نيست. خواب که ديگه کار نيست.

خواب که ديگه کار نيست تا مجبور بشي از کله سحر يا مفت بگي و يا مفت بشنوي و آخر سر اينقدر سر به سرت بذارن تا سر بذاري به خيابونها.

هي، هي دل بده تا پته دلمو رو واست رو کنم . ميدوني؛ هميشه اين دلم به اون دلم ميگه دلگيره. تو اين دنياي هيشکي به هيشکي اين يکي دستت بايد اون يکي دستت رو بگيره ورنه خلاصي؛ خلاص.

اگه اين[بغض] نبودحاليت ميکردم که کوها رو چه طوري جابجا ميکنند، استکانها رو چجوري ميسازند. سرد و گرم و تلخ و شيرينش نوش جان.

من ياد گرفتم چه جوري شبها از روياهام يه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتت رو جلال بده. امشب هم گذشت و کسي ما رو نکشت. بعدش هم چشمام رو ميبندم و دل رو ميسپارم به صداي فلوت يدي کوره که هفتاد ساله
تمومه عاشق يه دختر چهارده ساله ي بوره. منم عشق سياهم رو سوت ميزنم تا خوابم ببره؛ تو ته ته هاي خواب يه صداي آشنايي چه خوش ميخوند.بشنو :
هي ليلي سياه ، اينقدر برام عشوه نيا. تو کوچه، تو در، تو سرتاسر اين شهر هر جا بگم رات هست. سرو و سوتک ميدونند کشته عشوه هاتم.

پ ن : تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

Unforeseen / Unintelligible


من آدم آنرمال زياد ديدم. ولی اين يکی آخرشه. اصلا قابل پيش بيني نيست و همين
چلنج کردنه که من رو به ادامه دادن ترغيب ميکنه . من مرموز تو کشف اين يکی موندم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳

سلام پدر "ويتو"
خيلي وقته که باهات درد و دل نکردم. دلم برات حسابي تنگ شده. کاش بودي و باهم مي نشستيم تو باغ انگور پشت خونه، جايي که براي هميشه ترکم کردي و دو کلوم باهم مردونه اختلاط ميکرديم . نميدونم اگه ميدونستي که بعد از تو، خونواده به دست
چه جور آدمي ميافته بازم اينقدر زود ترکم ميکردي. ميخوام برات چند خطي درد و دل کنم.
شايد بگي درد و دلهات شده مثل نامه هاي معشوقه ي اين يارو "فرانچسکو" اهل سيسيل که هر هفته براش مي فرستاد. ولي مطمئن باش رو نوشته هاي من جاي بوسه هاي رنگين نيست.

پدر ويتو؛ روزگار خيلي بد شده. ديگه مثل سابق همه چيز مطابق ميل نيست. اين روزها خونواده خيلي کم کار شده. خيلي زور بزنم از نفوذم تو وزارت بازرگاني و گمرک استفاده ميکنم و لطف دوستان رو حس ميکنم. بعضي وقتها هم با همين چهار کلوم انگليسي که سوقات شما به ما از غرب بود و بلديم روزگار مي گذرونيم.
ساعتها پشت اين مونيتور لعنتي مينشينم و وقت ميگذرونم. چشمهام بس نبود ميترسم از بس رو اون صندلي چرمي قديمي شما نشستم و زانوهام رو بغل کردم ديسک کمر هم پبدا کنم.

هنوز هم از له کردن و احترام ديدن لذت ميبرم. هنوز هم کت و شلوار "ميلان" رو به شلوار جين هاي کاليفرنيا ترجيح ميدم. فعلا ازدواج نکردم. احساس ميکنم طرف ام هنوز به اون سني نرسيده که من بتونم درکش کنم. وگرنه اون که مجبوره من رو درک کنه. دختر خوبيه و داره اين سعي رو ميکنه که مرد قابل درکي براش به نظر بيام. حتما تو دلت ميگي دخترک بيچاره خبر نداره که رو چه مرد خبيسي داره سعي ميکنه.

پدرش رئيس يکي از اون خونواده هاي کله گنده است که بعد از شما بوجود اومده. بيشتر با آدمهاي ايالتي خساب کتاب داره. وگرنه زمان شما مگه کسي بالاتر بود.به جرات مي تونم بگم که اوضاشون از ما بهتره. آخه ميدوني هنوز که هنوزه قاطيه مواد نشدم. خودت اجازه نداده بودي. نميخوام بگم اونا اين کارند؛ نه. ولي ميگم اگه اجازه داده بودي حالا شايد ميتونستم حرفي واسه زدن داشته باشم. پول الکل و کازينو و هتل مگه چي بود؛ که اونم حالا جم شده. اگه بخوام ادامه بدم بايد خيلي اصول رو زير پا بدارم و اين برام راحت تر از ديدن نابود شدن اسم خونواده است. اين رسم بازيه . تو بازي نکني کسي ديگه اين کار رو ميکنه. بازم برات ميگم . تا بعد

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

Amphitrion 38

روز شنبه 15 اسفند، مراسم اختتاميه جشنواره نمايشنامه خواني هنرجويان موسسه کارنامه به همت موسسه ي انديشه سازان ساعت 17 در خانه هنرمندان برگزار ميشود. اميدوارم آمفتروين 38 کار دوست خوبم آرين ريس باف به حق واقعي خود برسد.منتظر حضورتان هستيم. اين دوره اختصاص داشت به مروري بر ادبيات نمايشي فرانسه.
Confused Times

کمتر از 20 روز به نوروز مانده. عجب واژه غريبي. نميدانم کجايش نو است. تعطيلي هاي مزخزفش ، گرم شدن هوايش يا بلند شدن اين روزهاي لعنتي. به هر حال فرقي براي من نميکند. بودن با نبودنش را ميگويم.



نميدونم چقدر به حرف کسي که واقعا دوستت داره ايمان داري. ديروز فقط يک "نه" آورد.
آن هم به خاطر دور و برقضيه وگرنه با اصلش مشکلي نيست. از همان اول صبح دچار مشکل شدم. درگيري راننده احمق با پليس راهنمايي و رانندگي. ديوونه پليس رو به شکل زيبايي زير کرد. پليس پلاکهايش را کنده بود و افسر جلوي ميني بوسش ايستاده بود که او هم با نيم کلاج افسر را پرت کرد. و فرار. الگانس هم دنبالش. کوچه اول تو جردن گرفتش. از اونجا آوارگي شروع شد. عوضش کلي خنديدم. ساعت 8:30 که من بايد تو پيست بودم شد ساعت 9 و من تو ترافيک پاسداران مونده بودم.
ساعت 11 بود که شمشک بودم. کيف پولم رو تو رستوران زدن. کلي کارت بانک و پول.
جريانش بمونه. تو قله باطوم ام شکست. بازم جريانش بمونه. برگشتنه هم از نياوران با آژانس برگشتم. خلاصه که نموده شديم. هزار به خودم ميگم با تور نرم بالا.
فضول ، ميدوني اون يه نفر کي بود؟ مادرم.



اين روزها وارد چلنج بسيار جالبي شدم. رفتارهاي مايکل گونه ام به آرامي بروز ميکند.
ميدانم که من برنده ام. هرچند حريف اين کاره باشد و به اين جور عکس العمل ها آشنا.
ولي من هميشه برگ برنده ايي در جيب دارم. گويا او نميداند که من يک پدرخوانده ام.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۳

امروز میتوانست( یا هنوز میتواند) روز بزرگی برای من باشد.
فقط برای عبرت گرفتن آینده ام این را مینویسم
ظـفـر ، فرید افشار ، بلوار آرش
4/12/1383

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

? What's your love style

Romantic
Spontaneous
Passionate

? What's your life color

Violet
Silver
Red

? What's color of your Love
.
..

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۳

حرکت که چه عرض کنم، فقط تکان ميخوريم. مثل مهماني هاي شلوغي که جاي رقصيدن نيست. فقط ميشود خود را جنباند و بالا و پايين پريد. بقول ابي "جاي رقص که نيست ، جاي دست که هست". حالا ما هم اين روزها حرکت نميکنيم. فقط تکان ميخوريم و منتظريم شب شود تا مستي مان بپرد و دوباره صبح در مهماني روزمرگي "هاي" شويم .
اما اين روزها مهماني کمي عياني تر است. " يازدهمين نمايشگاه بين المللي چاپ و بسته بندي" شروع شده و من براي 5-4 روز بد مستي ميکنم. سرم حسابي شلوغ است و درگير. خوشحال ميشوم در سالن 48 (آلمان) در کلبه چاپ سجادي ميزبان دوستان باشم.

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۳

ميداني عزيز دلم ، قضيه آنجورها که تو فکر ميکني نيست. اين روزها من ذهنم درد ميکند. ميتوانم درد سلولهايي را که مثل اين روزهاي من خاکستري اند حس کنم.
ميگويند زياد سيگار ميکشم. فعلا راضيم. همنشين خوبي براي اين سلولها شده .
ميگويند اين جور مواقع است که شخص معتاد ميشود. ميگويم پس با اين حساب من بايد کنار جوي آب باشم.ولي اوضاع آنقدرها هم بد نيست.

و تو مدام مي پرسي که چه شده؟ چه بايد بگويم. چه ميتوانم بگويم.... هيچ ... هيچ
بعضي از چيزها را نميشود گفت. مثل اولين سکس دختربچه ها که مثل يک راز برايشان ميماند. درد من هم همينطور است.
شايد روزي برايت تعريف کردم. از 15 سال رنج.از 15 سال پنهان کاري و سرخ و سفيد شدن. از 15 سال ترس و لرز. از 15 سال دلشوره و حرص و اشک . ولي گوش شيطان کر انگاري همه چيز دارد درست ميشود. اميد بايد داشت. ولي اين را بدان که بودنت نعمت است. آرامش است و همين مرا بس .

ديشب وقتي از جشني که رفته بودي برايم تعريف کردي ، ته دلم لرزيد. فکر ميکنم هنوز هم نميدانم طرف مقابلم کيست. من کجا و او کجا. از ته دل بودنت را آرزو کردم و ماندنت را. جشنهاي عروسي اين روزها هر چند برايم بي معني اند ولي مرا ياد روياهايم مياندازد.
شايد به قول کيوان دستت را بگيرم و باهم برويم يه جاي دور ، گم . تو همين تهران . من و تو.
من براي توام ، تو براي من . خدا کنه زمونه هم با ما باشه.

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳

Pulp Fiction

مي بيني روزگار با تو چه ميکند. تو را در چه هجومي قرار ميدهد. که از خود بيخود ميشوي. که گذر ايام از يادت ميرود. زمان برايت معلق ميماند. عادت کرده ايي .
چون هميشه به انتظار نشسته ايي. زندگي کرده ايي ولي باز به انتظار زندگي
نشسته ايي. حالا برايت بهترين حادثه چند سال گذشته ات ديگر عزيز نيست.
چيزي که خود منشا خيلي از اتفاقهاي ديگر بود. عزيز بود و پر از تجربه. پر از رابطه.
پر از عشق. ولي حالا فقط دفترچه ي دلتنگي ايي را ميماند که در کنج روزمرگي ها فراموش شده. آري؛ ديگر حتي 4 دي ماه هزار و سيصد و هشتاد و يک را به ياد نمياوري.
تو را مگر چه شده است؟ حتي خودت هم باورت شده که در ميان ريز و درشتهاي جديد گم شده ايي.
ديگر از پدرخوانده فقط اسمش باقي مانده.
يکماه از تولد اين مرد ميگذرد و تو اينک به يادش افتاده ايي ؟
هميشه از آن سکانس نهايي بدم ميايد. از آن سکانس تنهايي مايکل در باغ.
روي صندلي ايي چوبي با پتويي روي پاهايش تا تنها وسيله اش باشد براي گريز از گزند خزان زرد. احساس ميکنم براي اينجا همچون آدمي شده ام. ولي ميمانم. حتي تا ماهي يک پـست. پس با پشت دست اشکهايم را پاک ميکنم. لبخندي ميزنم و ميگويم :

جنـتـلمن ؛ تولدت مبارک !



یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۳

من از کجا ، عشق از کجا

زماني ميرسد که تو ديگر خود نيستي. در هم همه اي از نااميدي ها کر ميشوي.
چشمانت را تاريکي ميسوزاند. و قلبت تهي ميشود. به انتقام فکر ميکني . به يک جور
داد و ستد با خداي خودت. اعتقادهايت را له ميکني . آخر آنها نرمند. خرد نميشوند؛ له ميشوند. احساس طلبکاري را ميکني که به مشتري بد حسابش جنس نميفروشد.
ميداني اشتباه ميکني ولي باز ادامه ميدهي. بايد حرفي ، اشاره اي يا شايد سپيده ايي
تو را برگرداند. سپيده ي نيمه شب بيدار است. در شبي سرد به منزلت ميرسد. روشنت ميکند ولي گرم نميشوي . پاهايت از سرما درد ميکند. بارها گفته ايي که از گذشته بايد کند. ولي او تو را توسط همين گذشته روشن ميکند. ميلرزي؛ از سرما نيست. چون ديگر کرخ شده ايي. از ياد آوري جايگاه خود ميلرزي. وقتش است که تصميمي بگيري.
سپيده ي نيمه شب ميرود. ولي از خود فانوسي به يادگار ميگذارد. ايمان دارد که اين فانوس خاموش نخواهد شد. سوسو خواهد زد. ولي خاموش نخواهد شد. شايد گرمت نيز کرد. فقط بايد باورش داشت. با فانوس، عودي آتش ميزني . سکوت مي کني.
بويش در جانت رسوخ ميکند. فکر نور فانوس سپيد تو را ميبرد به مهماني عشق.
تو از امشب دعوت شده ايي.

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۳

هِي مرد گنده گرِيه نکن !

در هفته گذشته، در ِيک عصر سرد زمستانِي به لطف دوستِي نازنِين به تماشاِي طنازِي نور و موسقِي در برابر تاتر نشستِيم. ِيک نماِيش سه ساعته به نوِيسندگِي و کارگردانِي
جلال تهرانِي. نماِيشِي که در آن نور و موسقِي و تسلط بر بازِي خودنماِيِي مِيکرد.با متنِي
سورئال که هر چند در جاهاِيِي کش دار و خسته کننده نشان مِيداد ولِي نشان از تخِيل
فوق العاده تهرانِي دارد.

دکورِي عظِيم با مِيله هاِي عمودِي فراوان که صفحه هاِي بِيضِي شکل فراوانِي را بصورت پله پله بروِي خود نگه داشته بودند. محل ورود بازِيگران هم به صحنه شکل نو اِيِي داشت. آنها از سقف و توسط ِيک نردبان برروِي ِيکِي از صفحه هاِي بِيضِي شکل پاِيِين مِي آمدند.

نماِيش با پاِيِين آمدن بابک مِيرزاخانِي به عنوان آهنگ ساز و نوازنده گِيتار از پلکان سمت چپ شروع مِيشود. نورِي که ابتدا فقط پلکان را روشن کرده بود حالا از پشت سر نوازنده و برنگ نارنجِي نِيمِي از صحنه را روشن مِيکند. نماِيش ِيک راوِي دارد. کسِي که خط اولِيه داستان را به تو مِيدهد. او با ِيک فلاش بک داستان را به عقب مِيکشد. تو را در نمورِي و تارِيکِي برج سِياه رنگ "شِيزو" غرق مِيکند و گذشته قبل از خوِيش را رواِيت مِيکند.
راوِيِي اِي که هِيچ وقت دِيده نمِيشود. موزِيک تشکِيل شده از بابک، گِيتار- ستاره پسِيانِي، آکاردِيون و احسان جهان دِيده ساز دهنِي. به صراحت مِيتوان گفت که احسان در القا حس نماِيش به تماشاگر نِيمِي از بار را به دوش مِيکشِيد. تسلط کامل او بر سازش و تنظِيم استادانه بابک هِيچ وقت از خاطر نخواهد رفت .

به عنوان اولِين صداِي بازِيگر ، صداِي پانته آ بهرام را در نقش " نِيـنـو " با ظاهرِي کاملا متفاوت مِي بِينِيد. با سرِي به ظاهر تراشِيده و کلاه گِيسِي به رنگ آبِي فسفرِي.

او شـِيـزو را صدا مِيزند. شـِيـزو ، شـِيـزو ، شـِيـزو ....
مردِي داِيم الخمر و استاد شِيمِي که بقول خود تنها اسلحه اش بطرِي عرق اوست. مردِي با بازِي محمدصادق ملکِي. او با بازِي فوق العاده اش ، بِيخِيالِي ِيک داِيم الخمر،
نکته سنجِي ِيک استاد و شوخ طبعِي نهفته در بِيخِيالِي اش را در حد کمال به نماِيش گذاشت.

از موارد جالب دِيگر نام گذارِي پرسوناژها بود. شـِيـزو ، نـِيـنـو ، زِيـگـرا ، سالـِينـو. اسامِي که هر چند به بعضِي از ملِيتها مربوط مِيشوند ولِي در کل اسامِي متعارفِي نِيستند.
بازِي ستاره پسِيانِي هم در نقش سالـِينـو عالِي بود. او به خوبِي با بِيان عالِي و حرکات پاهاِيش که گاه و بِيگاه آنها را تاب مِيداد توانست تا کودکِي سالـِينـو را به نماِيش بگذارد.

مجال بحث در مورد نماِيش نامه نِيست . فقط بگوِيم که اِين مجموعه با اِينچنِين
نماِيش نامه سورئال- رادِيکالِي که در مورد انتقاد از حکومت دارد؛ بسيار شانس خواهد داشت که تا انتهاِي اجراِي دوازدهم پا برجا بماند.

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

اين روزها مقامات بالا دستور دادند که اورکات و خيلي جاهاي ديگه رو فيلتر کنند.
ما هم به عنوان پدرخونده ميگيم؛ گراتسـيـا. و انگشت سوم مان را به عنوان نشان علاقه همراه با دستوري برايشان ارزاني ميداريم.

براي رد شدن از فيلتر اورکات :

يک پيچ خالي باز کنيد . از گزينه تولز در بالاي صفحه گزينه Internet Options را باز کنيد.
بر روي Delete Cookies کليک کنيد تا تمام کوکي هاي حاصل از بازديدهاي قبلي خود از اورکات حذف شود. Apply کنيد.

در مرحله دوم در همان Internet Options به تَب Security رفته و برروي Default Level کليک کنيد. Ok کنيد.

در قدم سوم در آدرس بار پيچ اين آدرس را وارد کنيد.

https://www.orkut.com

به S انتهاي http توجه کنيد. اينکه اين S چطور عمل ميکند بماند. مهم اين است که از پورتي استفاده ميکند که عملا فيلتر کردن آن توسط دولت مطبوع شما به صلاح نميباشد.

بعد از اين مرحله دو حالت امکان دارد که بوجود بياد. يا شما به صفحه اصلي اورکات وصل ميشيد يا با يک صفحه ارور داخلي اورکات مواجه ميشيد .
در حالت اول شما User & Pass خودتون رو وارد کنيد.
در حالت دوم ميتوانيد با کليک بر روي يکي از لينکهاي اصلي سايت اورکات که هميشه در بالا و سمت چپ تکرار ميشوند به صقحه لاگ اين ريدايرکت بشين. مثلا رو Home يا Friend کليک کنيد .

بعد از وارد کردن User & Pass شما با يک ACCESS DENID يا هر پيغام ديگه روبرو ميشين. پيچ رو نبندين. به آدرس صفحه دقت کنيد . به کنار http يک S اضافه کنيد و اينتر را بزنيد.

در مرحله آخر شما با يک سوال امنيتي مواجه ميشين . بروي Ok کليک کنيد.

اورکات باز شد. اگر در جابجايي در صفحات داخلي اورکات مشکل پيدا کردين به همان S کوچک يه نگاهي بياندازيد. امکان ديگري هم که ممکن است وجود داشته باشد دير لود شدن عکسها است.
با تشکر از گومبولیه
پ ن : ليلی جان ديدی که ما بازش کرديم

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳

Dont Pain ; Nothing else matter

بعد از اون شوک مزخرف که یه مدتی به شدت بهم ام ریخت حالا همه چی داره روال عادی رو طی میکنه. اون مشکل حل نشده ولی با کمک بعضی چیزها و لفظ "به تخم ام" داره کم رنگ میشه. بیچاره دخترها در این مورد از چه نعمتی محرومند.

کار و زندگی خوبه. تفریح در حد تیم ملی. پنجشنبه و جمعه هفته گذشته رو برای افتتاحیه شمشک اونجا بودم. دو روز اسکی تو یه پیست دست نخورده. نمیدونید؛ یعنی خود زندگی. خستگی اش مثل خستگی بعد از سکس می مونه . آدم از یادآوریش لذت میبره.

امروز هم دارم واسه چند روز میرم مشهد . از قطار خوشم میاید. می ایستم کنار پنجره راهرو ، سیگار دود میکنم ، Evanescence گوش میدم و به کویر چشم میدوزم.

در ضمن؛ جون مادرتون چشم نزنید. حال و حوصله نداریم روزگار برزخ بشه.