Life for Rent
آدم بايد هميشه يه چيز ملموس رو معامله كنه؟ مثلا نميشه من تو رو اجاره كنم. يا عمرم رو اجاره بدم؟ عمر مثل همه چيزهاي ديگه است.
ميشه فروختتش، اجاره داد يا حتي رهن كامل. ميخوام عمرم رو اجاره بدم. به كسي كه شايد اينقدر برنامه داره كه ميدونه وقت كم مياره. ولي من همين امروز هم برام كافيه. ولي تو اين يه روز چيزهاي ديگه اي ميخوام . ميدوني آخه، عمر من گارانتي هم داره. تو برگ تحويل تاريخ ميزنيم تا بعد از اون هر غلطي كه كردين پاي خودتون باشه. درست مثل قول نامه موبايل. شرايط ام هم زياد سخت نيست . يك سال رو پيش پيش ميگيرم. حتما هم نبايد پول باشه. ميتونه احساست باشه، عشقت يا قلبت. سال به سال هم زياد نميكشيم رو اجاره. اگه از اون چيزي كه ميدي راضي باشم فوق فوق اش جفت شونه هاتو هم براي يك سال گريه كردن ازت ميخوام.خلاصه يه جور با هم كنار ميايم. در ضمن گفته باشم؛ عمر منو به كس ديگه اجاره نميدين ها.
از بعضي ها هم ميتونيد اجاره سنگين بگيريد. چون گور باباي دنيا اند. مثلا ميتوني به يه دانشمند اجاره بدي عوضش ازش به جاي كرايه روح زنش رو بگيري. يا حتي تَن دخترهاشو . تو اين جور معامله ها مغموم هم نميشي. چون هم عمرت به تحقيق صرف شده هم اجاره خوب گرفتي.
ولي بين خودمون بمونه ، اين روزها عمرم رو تايم شيرينگ كردم . 10 روز به اين ، 1 ماه به اون . خلاصه همين آدمها سال بعد هم تكرار ميشند. هم با تعداد كمي آدم طرف حسابه ، هم اجاره هاي متنوع ميگيري . خودت هم داري زندگي ميكني . تازه ميبيني بعضي ها ميرن خارج و سر وقتشون نميان عمرشون رو تحويل بگيرند. اون يه مدت هم مال خودت ميشه. بديش هم اينه كه هر كي مياد يه تِري ميزنه و ميره. ولي كلا روش خوبيه.
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳
امروز 13 June اولين روزي يه كه پسرك دوباره ، خنكاي كوچه باغهاي تجريش رو تو گرماي غريبانه ي شهر خاكستري ايفل دلتنگي ميكنه. اَرشيــا ؛ به نوشيدن آخرمون قسم رسالت ات رو تو اين ديار ادامه ميدم. دپرس نباش پسر ...
چند روزه دچار "بيونوستالژي"(Bio nostalgia) شديد شدم. حبيب، داداشي؛ نسخه اي نداري واسه اين مرض. تو رابطه با ضعيفه هاي سن دار بيشتر عود ميكنه.
معلمي هم حالي ميده ها. امروز تو كلاس وبلاگ تدريس كردم. تو كلاس CIW هم يه حال اساسي دادم به وبلاگ يه آدم نصفه نيمه. شايد معلم، ببخشيد استاد شدم.
امروز ديدم ژانتي تعطيله، گفتـــم يتيــــم شديم رفت.
آهنگ اينجا رو هم يه حالي بهش دادم. Bang Bang از فيلم Kill Bill 1 .
يرين حالشو بكنيــــد.
در ضمن اين يارو [به تو چه كي؟] بد جوري داره ميره رو اعصابم .
پدر سگ ما رو چيزه گاو كرده. بايد به بچه ها بگم براش يه هديه بفرستن.
چند روزه دچار "بيونوستالژي"(Bio nostalgia) شديد شدم. حبيب، داداشي؛ نسخه اي نداري واسه اين مرض. تو رابطه با ضعيفه هاي سن دار بيشتر عود ميكنه.
معلمي هم حالي ميده ها. امروز تو كلاس وبلاگ تدريس كردم. تو كلاس CIW هم يه حال اساسي دادم به وبلاگ يه آدم نصفه نيمه. شايد معلم، ببخشيد استاد شدم.
امروز ديدم ژانتي تعطيله، گفتـــم يتيــــم شديم رفت.
آهنگ اينجا رو هم يه حالي بهش دادم. Bang Bang از فيلم Kill Bill 1 .
يرين حالشو بكنيــــد.
در ضمن اين يارو [به تو چه كي؟] بد جوري داره ميره رو اعصابم .
پدر سگ ما رو چيزه گاو كرده. بايد به بچه ها بگم براش يه هديه بفرستن.
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳
یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳
Disturbed
ساعت نزديك 12 شبه و من هنوز تو خيابون ام . همه اتفاقهاي امروز مثل يه فيلم با دور تند از ذهنم رد ميشه.
صبح؛ شروع يه كلاس جديد و مزخرف. باز آدمهاي جديد
ظهر؛ گرما ، شلوغي ، بازار ، حالت تهوع
عصر؛ يه تولد كوچيك توي يك كافي شاپ. مسخره است !
شب؛ دركه ، باز جشن تولد ، قليون ، شام ، سردرد و باز يه سري آدمهاي جديد. دعوت به يه مهموني. مسخره است!
اصلا نميدونم چرا بايد با اين همه آدم رابطه داشته باشم. آدمهايي كه اصلا نميدونم به چه دردم ميخورند. لبخند ميزنم ولي دارم تحملشون ميكنم. هر شب با يه عده ، هر شب يه مهموني. كلا آدم آنرمالي شدم. زماني عاشق يه كار ساكت و بي دردسر ميشم ولي وقتي اون كار جور ميشه سريع دلم يه شغل اينتراكتيو ميخواد. زماني از سوت و كور بودن رابطه ها مي نالم ولي وقتي دوتا مهموني ميرم حالم از همه چي بهم ميخوره.
موزيك ها ، الكي خوش بودن ها ، خنديدنهاي زوركي ؛ همه و همه برام يه لايه است.
من بايد آرامش ام رو تو كارم پيدا كنم. تو عمق.
ميام خونه . حوصله بحث سر دير اومدنم رو ندارم. سلامي ميدم و راهِ پله هاي بالا رو پيش ميگيرم. سرم عجيب درد ميكنه. چراغها خاموشند. هوا گرمه ؛ كولر خاموشه. احساس ميكنم قلبم ميخواد بياد تو دهنم. لباسهام رو در ميارم و ميشينم پشت كامپيوتر.
اين اينترنت لعنتي هم بازي در مياره. سرعت نداره. اوركات دون شده. جي-ميل باز نميشه. با چند نفر كه سالي يه بار هم بهشون يه Hi نميگم ميچتم تا شايد روحيم عوض شه. نميدونم چي گوش بدم. يكي از آلبومهاي "نوري". حس ميكنم داره كس شعر ميگه.
اينجور موقع ها مغزم ميشه مثل يه پازل كه دنبال موزيكي ميگرده كه باهاش مَچ بشه.
كولر رو روشن ميكنم و ميرم دراز ميكشم. كتاب "درد" دوراس رو ميگيرم دستم تا ذهنم رو مشغول كنم ولي نميتونم. چراغ رو خاموش ميكنم و باموزيك همراه ميشم.
" هي بازيگر گريه نكن، ما هممون بازيگريم. صبحا كه از خواب پاميشم نقاب به صورت ميزنيم"
ساعت نزديك 12 شبه و من هنوز تو خيابون ام . همه اتفاقهاي امروز مثل يه فيلم با دور تند از ذهنم رد ميشه.
صبح؛ شروع يه كلاس جديد و مزخرف. باز آدمهاي جديد
ظهر؛ گرما ، شلوغي ، بازار ، حالت تهوع
عصر؛ يه تولد كوچيك توي يك كافي شاپ. مسخره است !
شب؛ دركه ، باز جشن تولد ، قليون ، شام ، سردرد و باز يه سري آدمهاي جديد. دعوت به يه مهموني. مسخره است!
اصلا نميدونم چرا بايد با اين همه آدم رابطه داشته باشم. آدمهايي كه اصلا نميدونم به چه دردم ميخورند. لبخند ميزنم ولي دارم تحملشون ميكنم. هر شب با يه عده ، هر شب يه مهموني. كلا آدم آنرمالي شدم. زماني عاشق يه كار ساكت و بي دردسر ميشم ولي وقتي اون كار جور ميشه سريع دلم يه شغل اينتراكتيو ميخواد. زماني از سوت و كور بودن رابطه ها مي نالم ولي وقتي دوتا مهموني ميرم حالم از همه چي بهم ميخوره.
موزيك ها ، الكي خوش بودن ها ، خنديدنهاي زوركي ؛ همه و همه برام يه لايه است.
من بايد آرامش ام رو تو كارم پيدا كنم. تو عمق.
ميام خونه . حوصله بحث سر دير اومدنم رو ندارم. سلامي ميدم و راهِ پله هاي بالا رو پيش ميگيرم. سرم عجيب درد ميكنه. چراغها خاموشند. هوا گرمه ؛ كولر خاموشه. احساس ميكنم قلبم ميخواد بياد تو دهنم. لباسهام رو در ميارم و ميشينم پشت كامپيوتر.
اين اينترنت لعنتي هم بازي در مياره. سرعت نداره. اوركات دون شده. جي-ميل باز نميشه. با چند نفر كه سالي يه بار هم بهشون يه Hi نميگم ميچتم تا شايد روحيم عوض شه. نميدونم چي گوش بدم. يكي از آلبومهاي "نوري". حس ميكنم داره كس شعر ميگه.
اينجور موقع ها مغزم ميشه مثل يه پازل كه دنبال موزيكي ميگرده كه باهاش مَچ بشه.
كولر رو روشن ميكنم و ميرم دراز ميكشم. كتاب "درد" دوراس رو ميگيرم دستم تا ذهنم رو مشغول كنم ولي نميتونم. چراغ رو خاموش ميكنم و باموزيك همراه ميشم.
" هي بازيگر گريه نكن، ما هممون بازيگريم. صبحا كه از خواب پاميشم نقاب به صورت ميزنيم"
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳
زماني يك جزيره بود كه همه ي احساسات اونجا جمع بودند.
غم، غرور، شادي ، جاه و ثروت ، علم ، عشق
روزي آب دريا بالا ميايد و همه مجبور ميشوند كه جزيره را ترك كنند.
همه به نحوي داشتند فرار ميكردند تا خود را نجات دهند. ولي عشق مقاومت ميكرد .
تا آنجا كه ديد خود نيز همراه جزيره به قعر آب خواهد رفت؛ پس
از جاه و ثروت كمك خواست تا اورا نيز بر كشتي پر زرق و برق خود راه دهد تا از آن جزيره به سلامت بگذرند. ولي ثروت گفت كه من بار زيادي از جواهرات و طلا به همراه دارم و براي تو جايي ندارم.
اينبار به سوي غرور رفت و از او كمك خواست. او خود را عقب كشيد و گفت تو سر تا پايت خيس است و مرا كثيف خواهي كرد. تو نميتواني بيايي.
پس سراغ غم رفت ولي او نيز گفت كه من خيلي غمگينم ؛ مرا تنها بگذار.
شادي نيز آنچنان در طرب غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
در لحظات آخر كه عشق داشت غرق ميشد پيرمردي او را به خود فرا خواند. او را برقايق چوبي خود سوار كرد و به ساحل امني برد و تا عشق بخواهد به خود بيايد و بداند كه او كيست از آنجا دور شد.
عشق مبهوت به اطراف مي نگريست تا اينكه چشمش به علم افتاد كه برروي شنهاي ساحل مشغول بررسي جزر و مد بود.
از او پرسيد كه آيا آن پيرمرد را ميشناخت يا خير؟
علم گفت چطور او را نميشناسي ؟ او "زمان" پير است . تنها كسي كه ميتواند عشق را عوض كند. او را قبول كند و براحتي او را فراموش كند.
غم، غرور، شادي ، جاه و ثروت ، علم ، عشق
روزي آب دريا بالا ميايد و همه مجبور ميشوند كه جزيره را ترك كنند.
همه به نحوي داشتند فرار ميكردند تا خود را نجات دهند. ولي عشق مقاومت ميكرد .
تا آنجا كه ديد خود نيز همراه جزيره به قعر آب خواهد رفت؛ پس
از جاه و ثروت كمك خواست تا اورا نيز بر كشتي پر زرق و برق خود راه دهد تا از آن جزيره به سلامت بگذرند. ولي ثروت گفت كه من بار زيادي از جواهرات و طلا به همراه دارم و براي تو جايي ندارم.
اينبار به سوي غرور رفت و از او كمك خواست. او خود را عقب كشيد و گفت تو سر تا پايت خيس است و مرا كثيف خواهي كرد. تو نميتواني بيايي.
پس سراغ غم رفت ولي او نيز گفت كه من خيلي غمگينم ؛ مرا تنها بگذار.
شادي نيز آنچنان در طرب غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
در لحظات آخر كه عشق داشت غرق ميشد پيرمردي او را به خود فرا خواند. او را برقايق چوبي خود سوار كرد و به ساحل امني برد و تا عشق بخواهد به خود بيايد و بداند كه او كيست از آنجا دور شد.
عشق مبهوت به اطراف مي نگريست تا اينكه چشمش به علم افتاد كه برروي شنهاي ساحل مشغول بررسي جزر و مد بود.
از او پرسيد كه آيا آن پيرمرد را ميشناخت يا خير؟
علم گفت چطور او را نميشناسي ؟ او "زمان" پير است . تنها كسي كه ميتواند عشق را عوض كند. او را قبول كند و براحتي او را فراموش كند.
شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳
نزديك 2 ساعت ديگه جين جين ميره.اين موقعها افسوس ميخورم كه چرا بيشتر وقتم رو با اين جور آدمها نگذروندم. معلوم هم نيست كي برگرده. اصلا برگرده يا نه؟ دلم براي شيرين كاري هاش تنگ ميشه.
ديشب هم با يه سري از دوستها جمع بوديم؛ براي خداحافظي با جيني.4 تا از اين بچه بي مرام ها يه بطر ويسكي رو تا تهش بالا كشيدن. حالا نميگم كيا بودن.ولي اولين مهموني بود كه بدون الكل گذروندم.
زياد هم بد نبود.ميشد از مستي بقيه فاز مثبت گرفت.
تواد حاجيمون هم ديروز بود. خيلي مباركه حاجي
ديشب هم با يه سري از دوستها جمع بوديم؛ براي خداحافظي با جيني.4 تا از اين بچه بي مرام ها يه بطر ويسكي رو تا تهش بالا كشيدن. حالا نميگم كيا بودن.ولي اولين مهموني بود كه بدون الكل گذروندم.
زياد هم بد نبود.ميشد از مستي بقيه فاز مثبت گرفت.
تواد حاجيمون هم ديروز بود. خيلي مباركه حاجي
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
براي تو مينويسم؛ اي سنگ طلا، اي زاده حجر
زندگي را دو گونه معنا هست
يكي عشق است و دل
ديگري منطق است و عقل
نميگويم كه اين دو را دوستي نباشد ولي هيچ گاه نيز در يك انسان بطور برابرنمود نمي يابند.
عده اي را نظر بر آن باشد كه نداي دل را گوش سپارند;كه اين دسته انسانهايي به راستي وارسته اند.بدون تعلق' بدون تعصب.عموما نيز حساس و ضربه پذير كه ماهيت آنان چنين ايجاب كند چون انسانهاي ديگر كه درتعامل با آنها هستند عموما از رسته دوم ميباشند.
دسته دوم منطق گرايان و عُقلايند
كساني كه هر رابطه و رويداد را با دليل توجيح ميكنند؛
اين افراد در زندگي فرا از احساسات، موفقيت قابل قبولي دارند به شرطي كه بامنطق احساسي برخورد نكنند و آن را آن گونه كه هست پذيرا باشند كه در غير اينصورت به موجودي سركش و مستبد تبديل خواهند شد كه هيچ حكمي را پذيرا نخواهند بوند.
آنان را زندگي احساسي چندان معنا نباشد.
و تو در اين ميان در كدام سو حيراني؟ كه به نظر من اين دنيا همه سرگرداني است.
چه سينه چاكان شيدا و عاشق پبشه و چه عقل گرايان خشك و متعصب جملگي ناقصند. خود را بياب در اين وانفسا كه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند.
شايد شنيدن اين جملات از كسي كه هنوز خود نميداند در كدامين مرتبه ايستاده است جالب نباشد ولي اين را بدان كه او اين حقيقت را درك كرده ولي باز نميداند كفه ترازو را به كدامين طرف سنگين كند ؛ اين است دليل سرگرداني و پريشاني جهانيان.
زندگي را دو گونه معنا هست
يكي عشق است و دل
ديگري منطق است و عقل
نميگويم كه اين دو را دوستي نباشد ولي هيچ گاه نيز در يك انسان بطور برابرنمود نمي يابند.
عده اي را نظر بر آن باشد كه نداي دل را گوش سپارند;كه اين دسته انسانهايي به راستي وارسته اند.بدون تعلق' بدون تعصب.عموما نيز حساس و ضربه پذير كه ماهيت آنان چنين ايجاب كند چون انسانهاي ديگر كه درتعامل با آنها هستند عموما از رسته دوم ميباشند.
دسته دوم منطق گرايان و عُقلايند
كساني كه هر رابطه و رويداد را با دليل توجيح ميكنند؛
اين افراد در زندگي فرا از احساسات، موفقيت قابل قبولي دارند به شرطي كه بامنطق احساسي برخورد نكنند و آن را آن گونه كه هست پذيرا باشند كه در غير اينصورت به موجودي سركش و مستبد تبديل خواهند شد كه هيچ حكمي را پذيرا نخواهند بوند.
آنان را زندگي احساسي چندان معنا نباشد.
و تو در اين ميان در كدام سو حيراني؟ كه به نظر من اين دنيا همه سرگرداني است.
چه سينه چاكان شيدا و عاشق پبشه و چه عقل گرايان خشك و متعصب جملگي ناقصند. خود را بياب در اين وانفسا كه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند.
شايد شنيدن اين جملات از كسي كه هنوز خود نميداند در كدامين مرتبه ايستاده است جالب نباشد ولي اين را بدان كه او اين حقيقت را درك كرده ولي باز نميداند كفه ترازو را به كدامين طرف سنگين كند ؛ اين است دليل سرگرداني و پريشاني جهانيان.
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳
هوا گرگ و ميش است. نميدانم سحرگاهان است يا نزديكي غروب ولي چون به سپيدي ميگرايد حكماً سحر است.
باد ميوزد؛ و من باز نميدانم اين باد است كه دالانهاي خاكستري ذهن مرا ميروبد يا سَر من است كه چون گوي اي در تلاطم باد سرگردان است.
يادتان هست هنگام تحويل سال گفتم اگر اين دوماه آغازين را خوب شروع كنم تا انتها خواهم رفت. گويي اين امر در پايان اردي بهشت تحقق ميابد.
هنوز هم آينده را ميبينم كه چون ديوي سايه بزرگ خويش را بر سرم انداخته و خود را كه مضحكانه سعي ميكنم با او آرام آرام گفتگو كنم.
هنوز هم در كافه مينشينم، كنار درب ورودي سمت چپ، صندلي پشت به ديوار. سيگاري روشن ميكنم، جرعه اي از قهوه ام را مينوشم
و اجازه ميدهم تلخي آن با سيگار حس خوبي را بيافريند. آنجا روي آن صندلي كه مينشينم اِشراف كاملي بر انسانهاي دور و برم دارم.
انسانهايي كه چون يك شكلات تلخ مصري در زر ورقي زيبا ، هر كدام در يك كافه و ميز بسان ظرف شكلات خوري جا خوش كرده اند.
ذهنم را نيز خالي ميكنم تا موسقي هم بيايد و در كنار تلخي سيگار و قهوه سمفوني تنهايي و پريشاني مرا بنوازد.
جالب است؛ كاري ندارم، عجله اي هم نيست ولي نميدانم چرا دلم شور ميزند، گاهي لرزيدن و گاهي عرق سرد. هر چه ساعتهاي گذشته و آينده
را مرور ميكنم مي بينم مشكلي نيست. شايد من به اين ميز و كافه ها تعلق ندارم. شايد اينها در من احساس بطالت را ميافرينند.
آري؛ حكماً همين است. ولي يگانه جايي است كه انسان ميتواند از پريشاني و درد خويش هم لذت ببرد. روزگار با پريشان حالي ما ميگذرد پس چه بهتر كه از آن لذتي بسازيم، هر چند مجازي.
دعايم كنيــــــد.
باد ميوزد؛ و من باز نميدانم اين باد است كه دالانهاي خاكستري ذهن مرا ميروبد يا سَر من است كه چون گوي اي در تلاطم باد سرگردان است.
يادتان هست هنگام تحويل سال گفتم اگر اين دوماه آغازين را خوب شروع كنم تا انتها خواهم رفت. گويي اين امر در پايان اردي بهشت تحقق ميابد.
هنوز هم آينده را ميبينم كه چون ديوي سايه بزرگ خويش را بر سرم انداخته و خود را كه مضحكانه سعي ميكنم با او آرام آرام گفتگو كنم.
هنوز هم در كافه مينشينم، كنار درب ورودي سمت چپ، صندلي پشت به ديوار. سيگاري روشن ميكنم، جرعه اي از قهوه ام را مينوشم
و اجازه ميدهم تلخي آن با سيگار حس خوبي را بيافريند. آنجا روي آن صندلي كه مينشينم اِشراف كاملي بر انسانهاي دور و برم دارم.
انسانهايي كه چون يك شكلات تلخ مصري در زر ورقي زيبا ، هر كدام در يك كافه و ميز بسان ظرف شكلات خوري جا خوش كرده اند.
ذهنم را نيز خالي ميكنم تا موسقي هم بيايد و در كنار تلخي سيگار و قهوه سمفوني تنهايي و پريشاني مرا بنوازد.
جالب است؛ كاري ندارم، عجله اي هم نيست ولي نميدانم چرا دلم شور ميزند، گاهي لرزيدن و گاهي عرق سرد. هر چه ساعتهاي گذشته و آينده
را مرور ميكنم مي بينم مشكلي نيست. شايد من به اين ميز و كافه ها تعلق ندارم. شايد اينها در من احساس بطالت را ميافرينند.
آري؛ حكماً همين است. ولي يگانه جايي است كه انسان ميتواند از پريشاني و درد خويش هم لذت ببرد. روزگار با پريشان حالي ما ميگذرد پس چه بهتر كه از آن لذتي بسازيم، هر چند مجازي.
دعايم كنيــــــد.
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳
مبـــــارك باشه.
دوست من،
اي بهترين همدم،
خواهر من،
اي گوش شنــوا،
رفيـــــق من،
اي روح بزرگ ؛
تـــولـــدت مبــارك باشه؛ My Sweet
دوست من،
اي بهترين همدم،
خواهر من،
اي گوش شنــوا،
رفيـــــق من،
اي روح بزرگ ؛
تـــولـــدت مبــارك باشه؛ My Sweet
شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۳
اين روزها آروم رو اعصابم قدم بزنيد. آخه يه مدتي اي ايزوله ي مغز ام اكسپاير شده.
به دريا نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به دشت نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به آسمون نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به كوه نگاه ميكنم تو رو ميبينم ؛
ميـــشه گمـشـــي بري كنــــار
اين چند شبه موقع خواب پنجره رو باز ميكنم ؛ انگاري تو تراس يه ويلا خوابيدم.
دلم ميخواد Him يا Radio Head بخونه و من 5-6 ساعت رو بدون هيچ صحبتي تو كوير يا يه جاده ساحلي رانندگي كنم . فقط من و موزيك و جاده .
دارم از اين وضع خسته ميشم؛ اَه، شدم مرفه بي درد
چرا مادر پدرها فكر ميكنن كه دختراشون فقط آخر شبه كه جنده ميشن ؟
شما روزها حس ندارين ...؟
به دريا نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به دشت نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به آسمون نگاه ميكنم تو رو ميبينم ،
به كوه نگاه ميكنم تو رو ميبينم ؛
ميـــشه گمـشـــي بري كنــــار
اين چند شبه موقع خواب پنجره رو باز ميكنم ؛ انگاري تو تراس يه ويلا خوابيدم.
دلم ميخواد Him يا Radio Head بخونه و من 5-6 ساعت رو بدون هيچ صحبتي تو كوير يا يه جاده ساحلي رانندگي كنم . فقط من و موزيك و جاده .
دارم از اين وضع خسته ميشم؛ اَه، شدم مرفه بي درد
چرا مادر پدرها فكر ميكنن كه دختراشون فقط آخر شبه كه جنده ميشن ؟
شما روزها حس ندارين ...؟
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳
يه زنگ دعوت
يه گپ چهار نفره
چند فنجون چايي
يه پاكت سيگار
يه گيلاس شراب
و در آخر يه بشقاب پاستاي محشر
همه اينها باعث ميشه كه تو دوستي رو تو يكي از بهترين شب جمعه ها ، تو خونه يكي از بهترين الهه ها مزه مزه كني.
هي دخترك؛ بذار بِچشم اش.
اين پرتقال نيست كه اگه ترش بود بگم اشكال نداره؛ آبش رو ميكشم.
انگاري زيادي خوشحالم؛ نه ؟
فعلا گور باباي همشون ؛ خودمو عشقه، خودتو عشقه.
يه گپ چهار نفره
چند فنجون چايي
يه پاكت سيگار
يه گيلاس شراب
و در آخر يه بشقاب پاستاي محشر
همه اينها باعث ميشه كه تو دوستي رو تو يكي از بهترين شب جمعه ها ، تو خونه يكي از بهترين الهه ها مزه مزه كني.
هي دخترك؛ بذار بِچشم اش.
اين پرتقال نيست كه اگه ترش بود بگم اشكال نداره؛ آبش رو ميكشم.
انگاري زيادي خوشحالم؛ نه ؟
فعلا گور باباي همشون ؛ خودمو عشقه، خودتو عشقه.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳
سهشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳
عصر يكي از روزهاي بهار و دعوت دوستي بسيار عزيز
خانه اي در يكي از دلنشين ترين محله هاي تهران و ميزباني به راستي نازنين.
منزلي جمع و جور كه با سليقه اي وصف ناپذير تزيين شده. وسايلي كه خود گواه بر روح بزرگ صاحبش ميباشد. پرده هايي ازكتان ضخيم و كرم رنگ ، كاناپه هايي از همان رنگ ، مبلماني فلزي و اتاق خوابي جنوبي ولي تاريك كه خود حكايت از روح درد كشيده ميزبان دارد. روحي كه ناخودآگاه در گريز از روشنايي است و آرامشي در تاريكي ميجويد.
ديواري تماما آينه كه گويي هر روز در آن انعكاس گذر حال را در خود ميبيند.
راديويي مبله و چوبي با شمع هاي بسيار بر روي آن و تابلويي كه نشاني از "خانه دوست" بر آن نمايان است. زير سيگاري هم هست و جامي سبز رنگ پر از شراب كه تا چند ماه پيش يكي از اصلي ترين دالانهاي گذر از خويشتن اش بود ولي اينك محبتش را بي دريغ يه دوستان اربابش تقديم ميكند. عكسهايي از گذشته اي تلخ و شيرين كه به يخچال نصبند . گذشته اي كه شايد دلچسب نبوده ولي جرات فراموش كردنش را نيز ندارد؛ گذشته اي كه شايد در دل تاريكي اتاق خوابش گاهي قطره اشكي نيز برايش بريزد.
استريو ي پخشي كه بر روي زمين است و در بدو ورود تصنيفي از سراج را پخش ميكند.
با كاستهايي از "سراج" و "ويدني هوستون" كه بروي باندها چيده شده اند؛ كه من به غايت هر دو را در يك حرفه و دو مسلك به يك اندازه ميدانم. و سي دي هايي از جديدترين دي- جي هاي دنيا كه بروي زمين قرار گرفته است؛ من اين را نشانه اي از مرتبه فكري او ميدانم.
هر چند كه مي خواهد خود را در گريز از اين تورِ تنيده شده ي ايام به دور خويش نشان دهد ولي باز اين تصوير پشت جلد "ويدني" است كه در تو زمزمه and I will always love you را زنده ميكند.
چشمهايي كه در آن براحتي ميتوان رد پاي تنهايي را ديد و خنده هايي كه باور اين موضوع را راحت تر ميكند. مدتهاست كه خنده يك انسان تنها را مي شناسم. لبخندي دلنشين كه در هنگام خواندن فال حافظ مهر تاييدي بر ابيات است. صدايي بسيار زيبا ولي خسته كه با تاثير از طبع و ذات بلندش بسيار بالا است.
مخلص كلام اينكه؛ اين زن هيچ براي خود كم نذاشته ، كه اين روزگار و سرنوشت است كه بر او جفا نموده. اين بود نگاهي كوتاه به زندگي يكي از الهه هاي صبرِ عصر ما و من براي او زمزمه ميكنم كه :
تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه ي من
به پاد دل خوشي هاي فراموش
خانه اي در يكي از دلنشين ترين محله هاي تهران و ميزباني به راستي نازنين.
منزلي جمع و جور كه با سليقه اي وصف ناپذير تزيين شده. وسايلي كه خود گواه بر روح بزرگ صاحبش ميباشد. پرده هايي ازكتان ضخيم و كرم رنگ ، كاناپه هايي از همان رنگ ، مبلماني فلزي و اتاق خوابي جنوبي ولي تاريك كه خود حكايت از روح درد كشيده ميزبان دارد. روحي كه ناخودآگاه در گريز از روشنايي است و آرامشي در تاريكي ميجويد.
ديواري تماما آينه كه گويي هر روز در آن انعكاس گذر حال را در خود ميبيند.
راديويي مبله و چوبي با شمع هاي بسيار بر روي آن و تابلويي كه نشاني از "خانه دوست" بر آن نمايان است. زير سيگاري هم هست و جامي سبز رنگ پر از شراب كه تا چند ماه پيش يكي از اصلي ترين دالانهاي گذر از خويشتن اش بود ولي اينك محبتش را بي دريغ يه دوستان اربابش تقديم ميكند. عكسهايي از گذشته اي تلخ و شيرين كه به يخچال نصبند . گذشته اي كه شايد دلچسب نبوده ولي جرات فراموش كردنش را نيز ندارد؛ گذشته اي كه شايد در دل تاريكي اتاق خوابش گاهي قطره اشكي نيز برايش بريزد.
استريو ي پخشي كه بر روي زمين است و در بدو ورود تصنيفي از سراج را پخش ميكند.
با كاستهايي از "سراج" و "ويدني هوستون" كه بروي باندها چيده شده اند؛ كه من به غايت هر دو را در يك حرفه و دو مسلك به يك اندازه ميدانم. و سي دي هايي از جديدترين دي- جي هاي دنيا كه بروي زمين قرار گرفته است؛ من اين را نشانه اي از مرتبه فكري او ميدانم.
هر چند كه مي خواهد خود را در گريز از اين تورِ تنيده شده ي ايام به دور خويش نشان دهد ولي باز اين تصوير پشت جلد "ويدني" است كه در تو زمزمه and I will always love you را زنده ميكند.
چشمهايي كه در آن براحتي ميتوان رد پاي تنهايي را ديد و خنده هايي كه باور اين موضوع را راحت تر ميكند. مدتهاست كه خنده يك انسان تنها را مي شناسم. لبخندي دلنشين كه در هنگام خواندن فال حافظ مهر تاييدي بر ابيات است. صدايي بسيار زيبا ولي خسته كه با تاثير از طبع و ذات بلندش بسيار بالا است.
مخلص كلام اينكه؛ اين زن هيچ براي خود كم نذاشته ، كه اين روزگار و سرنوشت است كه بر او جفا نموده. اين بود نگاهي كوتاه به زندگي يكي از الهه هاي صبرِ عصر ما و من براي او زمزمه ميكنم كه :
تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه ي من
به پاد دل خوشي هاي فراموش
دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳
پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳
ساعت 1:15 دقيقه بامداد است و من چون هر شب به وبگردي مشغولم.
صداي دق الباب باران مرا متوجه خويش ميسازد. به او اهميتي نميدهم جون ميدانم كه تا صبح ماندني است.
ولي اين بار او مرا فرياد ميكشد. صداي كوفتنش به پنجره مرا به وحشت مي اندازد. به روي تراس ميروم . گويي آسمان تمام
عقده هاي خويش را به فرياد كشيده است. اين نهايت خشم آسمان است. اين تگرگ است ؛ هر كدام به غايت يك فندق. من به پنجره هاي روشن مينگرم و به چهره هاي وحشت زده اي كه با عجله پرده ها را مي كِشــند .
آرام در تراس ايستاده ام و به درد و دل آسمان گوش ميسپارم. گويي خود من هستم كه عصيان نموده ام. شايد اين گوش سپردن همان نياز اين روزهاي من است كه با اين كار به نوعي برطرفش ميسازم.
به آسمان نگاه ميكنم؛ آرام گرفته ، چون كسي كه بغض خويش را فرو خفته است. ابرها را ميبينم كه به سوي غرب در حركتند. شايد آنجا نيز دل كسي عصيان نموده. ماه را ميبينم كه سلامت خود را با آشكار نمودن خويش نويد ميدهد و در اين ميان "ناهيد" به نشانه روزي نو آشكارا چشمك ميزند.
شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳
هفته دوم هم گذشت ؛ كمي بهتر از هفته اول . آرين و كاوه كه باشند كلي حرف براي گفتن هست و كلي كار براي انجام دادن. فيلم و موسقي و تاتر ، وبلاگ و كتاب و مسيح و در اين ميان كمي فيفا . خداوند حافظ شان باشد.
و سيزده بدري كه هيچ فرقي با روزهاي ديگر نميكرد . فقط كمي باد داشت تا روزمرگي هر روزمان را با خود ببرد كه شايد روز متفاوتي داشته باشيم.
شبگردي در كوچه هاي روشن فرشته ، در ارابه هاي فولاديني كه هر كدام به اندازه روزيِ چند سالِ يك خانواده مي ارزند، در ميان پري روياني كه به لطف پادشاه "مكس فكتور" و ملكه "جــودي" به اين هيبت در آمدند تا با مرداني از خطه يِ كبير "ديزل" و "ماوي" و سرزمين سرسبز "نايك و آديداس" شبي را به چشمك زدن و عاشقانه نوشتن بگذرانند.
امروز شنبه است و من چون كسي كه چيزي را گم كرده باشد كم كم به دنبال روز مرگي خويش ميگردم . هزار كار نكرده كه نميدانم از كجا بايد شروع شود ولي تصميم ام را گرفته ام ؛ تا اين دو موردي كه از قبل عيد چون خوره روح مرا ميخورد و تعطيلاتم را به گنــد كشيد حل نكنم آرام نخواهم نشست. فعلا دوست دارم تا انتهاي زمان به انديشه بنشينم و چون ماتادورها در زمان مقتضي ضربه نهايي را بر پيكر روزگار وارد آورم؛ كه در اين ميان شايد ضربه روزگار مرا آنچنان پرت كند كه به گردونه ديگري افتم. كسي چه ميداند. سال 83 سال پر تلاطمي خواهد بود.
و سيزده بدري كه هيچ فرقي با روزهاي ديگر نميكرد . فقط كمي باد داشت تا روزمرگي هر روزمان را با خود ببرد كه شايد روز متفاوتي داشته باشيم.
شبگردي در كوچه هاي روشن فرشته ، در ارابه هاي فولاديني كه هر كدام به اندازه روزيِ چند سالِ يك خانواده مي ارزند، در ميان پري روياني كه به لطف پادشاه "مكس فكتور" و ملكه "جــودي" به اين هيبت در آمدند تا با مرداني از خطه يِ كبير "ديزل" و "ماوي" و سرزمين سرسبز "نايك و آديداس" شبي را به چشمك زدن و عاشقانه نوشتن بگذرانند.
امروز شنبه است و من چون كسي كه چيزي را گم كرده باشد كم كم به دنبال روز مرگي خويش ميگردم . هزار كار نكرده كه نميدانم از كجا بايد شروع شود ولي تصميم ام را گرفته ام ؛ تا اين دو موردي كه از قبل عيد چون خوره روح مرا ميخورد و تعطيلاتم را به گنــد كشيد حل نكنم آرام نخواهم نشست. فعلا دوست دارم تا انتهاي زمان به انديشه بنشينم و چون ماتادورها در زمان مقتضي ضربه نهايي را بر پيكر روزگار وارد آورم؛ كه در اين ميان شايد ضربه روزگار مرا آنچنان پرت كند كه به گردونه ديگري افتم. كسي چه ميداند. سال 83 سال پر تلاطمي خواهد بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
