دوشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۲
ميدونيد چرا سكرترم رو اخراج كردم؟
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“
” خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.“
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:” ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:” ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“
”خواهش مي كنم“ در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
برگرفته ار وبلاگ "يه جورديگه (پدرام)"
جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲
امروز يه سري به هاردم زدم كه يه دونه از اون فيلمهايي كه مثل خوره ها جمع كردم نگاه كنم. به يه فيلمي رسيدم كه از ديدنش ششهام حال اومد. سر تا سر هيجان ؛ اونم از نوعي كه تو خون منه. اسكي. فيلم راجع به يه گروه فيلم برداري كه طبق سفارش مشتري صحنه هاي مهيج ورزشي ميگيرند. البته اين بار قرار ميشه كه بدون افكتهاي ديجيتال كار كنن و تو اين راه با يه گروه تبهكار روبرو ميشن. صحنه هايي كه با "اسنو برد" و "آلپاين" خلق ميكنن فوق العاده است. ولي فيلم نامه ي خوبي نداره . براي دوستاني كه برف و سرعت رو از نزديك لمس كردن درك ظرافتهاي كار اونها واقعا لذت بخشه.
فيلم extreme-ops به كارگرداني Christian Duguay محصول مشترك آمريكا - اروپا
پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۲
................................................................................................................................................
امشب تو وبگرديهام باز هم 1600 $ برنده شدم. بار اولم نيست؛ بارسوم يا چهارمه. قضيه اينه كه فلان سايت به ويزيتور N امش كه كاملا به صورت رندوم انتخاب ميشه با اسپانسري يك آژانس مسافرتي مسافرت دو نفره جايزه ميده. اين كار در واقع يه جور تبليغ براي اون آژانس است. وقتي پيج كاملا لود شد يه كانتر 4 دقيقه اي شروع ميكنه به شمارش معكوس و شما تو اين مدت فرصت دارين كه با شماره تلفتي كه بهتون اعلام كرده تماس يگيرين و شماره تائيده ي خودتون رو اعلام كنيد. تلفن يه منشي هوشمنده كه شما رو به بخش مورد نظر وصل ميكنه. بار اول به من گفت كه بايد تا فلان تاريخ به دفتر آژانس ما در كاليفرنيا مراجه كنيد تا مقدمات سفرشما محيا بشه. امكان دريافت نقدي مورد نظر هم نيست. اونهايي كه كسي رو تو آمريكا دارن بهتره مشخصات اونو بدن تا با حسرت به شماره هاي كانتر نگاه نكنن.
................................................................................................................................................
29 آبان يه قراره وبلاگيه. خيلي وقته كه پرشيني ها رو نديدم !!!
سهشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲
تو جاي كوچيك ميشه كار بزرگ انجام داد ولي تو جاي بزرگ نميشه كار كوچيك كرد.
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲
گره كرواتش رو شل كرد، دستي به گردنش كشيد. فكري به ذهنش رسيد. قهوه رو بي خيال شد. شمارش رو گرفت. با صداي لرزوني اونو به يك شام دعوت كرد. به ياد گذشته ها. شمع هاي ميز رو روشن كرد و به رستوران "دريمز" دو پرس اردو گوساله سفارش داد. همه چيز براي يك شب رويايي آماده بود.
اون اومد؛ خيلي گرم باهاش برخورد كرد. شام لذت بخشي بود. چهره اش در كنار نور شمع جذاب تر ميشد. تنها كاري كه نكرده بود اين بود كه قهوه رو عوض نكرده بود. دو فنجون ريخت و دستش رو حلقه كرد دور كمرش و اونو به طرف كاناپه راهنمايي كرد. تو اين مدت خوش هيكل تر شده بود؛ با سينه هايي برجسته و لبهايي كه شهوت رو در هر مردي زنده ميكرد. قهوه شون داشت سرد ميشد. اون نگاهي به مرد كرد و بعد قهوه رو آروم سر كشيد. مرد خوشحال از اينكه دوباره داره قهوه دو نفره رو تجربه ميكنه ، دوباره بوي قهوه داره براش خاطره ساز ميشه. ولي با تعجب به رعشه اي كه دختر گرفت نگاه كرد. نميدونست كه چي كار بايد بكنه. گردن دخترك خم شده بود، حدقه چشمهاش بازتر و كف زرد رنگي آروم از گوشه همان لبها خارج ميشد.
یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲
ولي نه ؛ من آدمي نيستم كه بيخيال بشينم. از "هرمان ماير" كه بدتر نشدم.
...................................................................................................................
تا حالا شده به چيزي فكر نكنيد. يه جور نداشتن دغدقه فكري. آزار دهنده است. اين روزها بيشتر به كارخونه فكر ميكنم و به كاري كه تو شمال دارم. دلم براي أرين هم ميسوزه و براي خودم.
....................................................................................................................
ماه رمضون هم داره مياد و من اصلا منتظرش نيستم. فكر كنم امسال از اون سالهايي باشه كه بايد تحملش كنم.
چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲
یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۲
ترسا: تو که پدر خوانده اي! تو که در زير پر و بالت نوچه ها پا مي گيرند؟ تو چرا عاشق شدي؟!
پدرخونده: عشق، عاشقي، نوچه.... اي خدا اين چه واژه گانيست که به من نسبت مي دهند؟ من فقط اصل وجودم را در پرده اين واژه پنهان کردم تا دوست داشتني هايم را به تمسخر نگيرند. من عاشقي را دوست ندارم. من با عشق بازي کردن را دوست دارم.
و تو ترسا! تو که همه ناملايمات را براي دوست داشتنت تحمل کردي، تو که مثل من خود را در پرده اي پنهان نکردي، تو چرا عاشقي را باور کردي؟!
ترسا: عشق را عشق غايت است و نهايت. عشق را تو برنمي گزيني، عشق تو را بر مي گزيند! تو عشق را نمي يابي،(عشق که گم نشده! ما گم شديم!) عشق در پسکوچه ها و بي راهه هاست! که تو را ، من را و همه را مي يابد. من خاطر خواه عشقم. اگر عشق را باور نمي کردم مي پوسيدم. کلماتم آماسيده مي شد، قلمم مي خشکيد.
پدرخونده! اين روزها کجائي؟! سر و صدايت کم شده؟
پدرخونده: در پس کوچه هاي آينده سرگردانم. راهي ميان حال و آينده و نگاهي به گذشته و ترس از راهي که طي نکردم. هوا گرگ و ميش است، شب فرا خواهد رسيد و من به دنبال راهي که از تاريکي آينده بگريزم!
ترسا! من حس مي کنم تو خود را در کوير پيدا کردي و در ميان دود و آهن گم کردي. تو توانائي ديده شدن را داري. از آينده بگو. از موضوع فکري هميشگي من بگو ؟
ترسا: هر کلمه که از بلاگ من و تو صادر مي شود خشتي است که عمارت فرمانروائي مان را مي سازد. پس مي بايست که در هر کلمه عميق شويم. بعضي ها مي آيند و دست نوشته هاي من و تو را دقيق مي شوند. با هر کلمه قسمتي از درونمان را عريان مي کنيم.
بيش از اين نمي توانيم ميزي از کافه بلاگ را اشغال کنيم، پس تا به زودي...
پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲
سهشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۲
و من نه آن سرباز بي وجودم كه با پديدار شدن اولين سوتهاي راكتهاي دشمن راه برگشت را شبانه جستجو كنم. من هستم؛ و خواهم ماند. من دشمن را؛ خط دشمن را به تسخير در خواهم آورد. من نه او را بلكه زندگاني را در دستهاي خود خواهم فشرد و روزي همچون خمير بازي كودكان به آن شكل خواهم داد. من باز همچون ژنرالها از مركز وجوديتم ، از اصل بودنم؛ زندگي و سربازانم را فرماندهي خواهم كرد. گرچه دشمن دل مرا امروز لرزاند ، گرچه امروز لرزه به مركزيتم انداخت ولي من و او ايستاديم و مقاومت كرديم. تركشهاي دشمن هنوز در فضا پراكنده اند و من و او همچنان به دنبال كانالي براي رهايي. ميدانم كه ما فردا روز سختي خواهيم داشت ولي با اندك مهماتي كه برايمان باقي است خواهيم جنگيد. امروز شباهنگام آرامشي از پديدار شدن شب در دل من ايجاد شد. روز سختي بود. شايد كار را به مذاكره كشانديم ولي تا موقعي كه به اسارت گرفته نشده ايم خواهيم جنگيد. ديده بانهايم خبري از حمله جديد نگفتند و ما در اين مدت به سرعت پيشروي خواهيم كرد. نيروي كمكي خواهد رسيد.....
جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲
انتظار ، هدف ، پايداري ، زندگي ، هوييت ، ديوانگي
او كدامين را جستجو ميكند؟ "مهران كريمي ناصري" بزرگترين و مشهورترين آواره دنيا است ؛ بزرگترين منتظر. او مدت 15 سال است كه در سالن انتظار فرودگاه شارل دوگل پاريس روي يك نيمكت پلاستيكي قرمز دهه هفتادي كه با انبوه مجلات و روزنامه ها محصور شده زندگي ميكند. او از آن آواره هايي كه مجسم ميكني نيست. او يك شخصيت گم و گنگ است. او هر روز در سرويس بهداشتي فرودگاه حمام ميكند و لباسهايش را به خشكشويي ميدهد .پيپش و پاكت تنباكوي پالمالش نزديكترين همدم او در اين 15 سال بودن.
"قبل از اينكه يه اينجا بيايم كسي به من توجه نميكرد"؛ اين را موقعي ميگويد كه بريده هاي روزنامه ها را كه از او نوشته اند را نشان ميدهد.

او در اينجا كس ديگري براي خود ساخته و براي اينكه از هر گونه سوالي درباره گذشته اش در تهران فرار كند ، ايراني بودن خود را نيز منكر ميشود. او با مجوزهاي پناهندگي موقت چند سالي در اروپا سرگردان بود تا اينكه توانست از بلژيك پناهندگي دايمي بگيرد. تا سال 1988 راحت بين انگليس و فرانسه رفت و آمد ميكرده تا اينكه در يكي از سفر ها به دليل ناقصي مدارك او را به لندن راه نميدهند و به فرودگاه شارل دوگل برميگردانند. او ميگويد قبل از سفر مداركش را جيب برها دزديده اند.و اين آغاز انتظاري 15 ساله است.
او براي تمامي مردم و كاركناني كه در فرودگاه هستند نماد زنده ايي از يك "پست مدرن" است. او روزها بيكار نيست. اگر با خبرنگاران قرار ملاقات نداشته
باشد يا مشغول جمع آوري درب نوشابه هاي مك دونالدز براي كلكسيونش و يا مشغول نوشتن خاطراتش است.

موضوع جالب ديگري كه او را بدين گونه مشهور كرده ساخت فيلمي به نام "The Terminal ترمينال "با الهام از روي داستان زندگي او توسط "استيون اسپيلبرگ" ميباشد. بورژه يكي از معروفترين وكلاي فرانسه ميگويد موكلش آقاي ناصري بابت اين موضوع مبلغي كمتر از يك ميليون دلار دريافت كرده. ميگويند اين مبلغ 275000 دلار است. ولي او نه تا به حال فيلمي از اسپيلبرگ ديده و نه "تام هنكس"و نه "كاترين زتاجونز" بازيگران فيلم را ميشناسد.
به نقل از "نيويورك تايمز" و روزنامه "شرق" مورخه 10 مهر 1382
من خودم به شخصه نميتونم اونو درك كنم . مقاومت و انتظار براي چي ؟ هدف چيست؟ آيا زندگي او فقط به اندازه يك فيلم از اسپيلبرگ ميارزد؟ گذشته او چي بوده كه بدين اندازه از آن گريزان است و حاضر است اين همه را تحمل كند ؟
نميدانم..... واقعا نميدانم... فكرش را بكنيد ..15 سال. ديوانه كننده است.
دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲
سهشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۲

ميدوني دلم چي ميخواد ؟ ميدوني چند وقته كرم چي افتاده تو تنم ؟
دلم يه جاي متروك ميخواد يه جاي بزرگ. دلم هال و هواي دهه70 -1960 رو ميخواد. دلم يه جايي مثل يه سوله يا يه كارخونه متروكه ميخواد . با كلي خرت و پرت و دستگاه هاي استوك اروپاي شرقي. دلم يه اداره بايگاني شده ميخواد. دلم يه خونه بزرگ از زمان پهلوي مونده ميخواد؛ ار اون خونه هايي كه صاحب هاش در رفتن. دلم رستوران گوزن(شيشه) ديزين رو ميخواد. دلم رستوران وسط درياچه ارم رو ميخواد. دلم كافه دنج لويزون تو چله زمستون رو ميخواد. دلم پناهگاه كلك چال رو ميخواد. دلم يه شهر از زمان كابوي ها ميخواد. دلم تالار اصلي دادگستري رو ميخواد. دلم سوراخ سنبه هاي هيلتون رو ميخواد. دلم آهنگهاي "ائر ساپلي " رو ميخواد. دلم زندگي ميخواد. دلم يه زن مثل "كيدمن" ميخواد. دلم سكس تو يه رختخواب بزرگ مسقف ؛ زير نور مهتاب ميخواد. دلم يه گيلاس شراب قرمز كنار شمع ميخواد. از يچگي عاشق اين جور جاها بودم. نميدونم چي داشت كه من رو جذب ميكرد. راستي .... كي چي ميخواد ؟
چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۲

چطوري ؟ خوش ميگذره؟ اين بيست و چند سال چطور بود ؟ چه كردي ؟ هموني بودي كه دلت ميخواست ؟ همون شدي كه بايد باشي؟ سهمت از اين دنيا چقدره ؟ به همش رسيدي ؟ بيين پدرخونده الان سنت افتاده تو سر پايينيها ... حواست رو جمع كن. دير بجنبي ميبيني آخر خطي... اون موقع كه بدنيا اومدي هيچ وقت فكر الان رو مي كردي ؟ بيين گادفادر الان هم بدنيا اومدي؛ مثل سالهاي گذشته؛ بيست و چند سال پيش هم همين موقع يعني 19 شهريور اومدي تو اين دنيا. اون موقع فكر نكردي .ولي حالا فكر كن. تو دوباره متولد شدي. در اين چند سال، گذشته ها گذشته....
پدر خونده تولدت مبارك
یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۲
امشب از اون شبها بود كه تو زندگي يه وبلاگ نويس كمتر پيش ميايد و شايد هم اصلا موقعيتش پيش نياد. براي من كه سعادتي بس عظيم بود تا تو يك جمع، همه اون كسهايي رو كه بيشتر شبهام رو با نوشته ها و افكارشون به صبح رسوندم ؛ يكجا ببينم. من وقتي تو جمعي كه اين همه شخصيت بزرگ يكجا گرد هم بودن قرار ميگرفتم بيشتر "پدرخونده" بودن خودم رو باور ميكردم.
والا قضيه از اين قرار بود كه ساقي وبلاگي ما اومده ايران. همون ساقي پياله . 10 روز ميشه كه اومده ولي من فرصت نكرده بودم ببينمش ، تا اينكه امروز باهاش حرف زدم. گفت ساعت 8 پاشو بيا فلان جا. من هم قول ندادم ولي ساعت 8:15 بود كه با سر و وضع هپلي از سر كار پاشدم رفتم اونجا. آقا جاتون خالي ؛ همه بچه باحال هاي وب بودن. كسهايي كه من خيلي دلم مي خواست ببينمشون. اولين شخص تقريبا آشنايي كه ديدم 35درجه بود كه تازه از كانادا برگشته بود. پسري بود كه اصلا اينجوري تو ذهنم مجسم نكرده بودم؛ خيلي رله بود. بعد عاليجناب كرم رو ديدم كه همراه سرجوخه كلگ بود؛ همون آقا گل سابقه. جين جين رو هم ديدم. پسري با ريش سيبيل بور كه قيافه جالبي بهش داده بود.بين اين همه آدم معروف داشتم سرگيجه ميگرفتم كه بهار رو ديدم . كلي ذوق كردم و حسابي خوش و بش كرديم. تا اينجا خوب بود تا اينكه ديدم از اون دور داره 2 تا عروس مياد. فشارم ديگه افتاده بود پايين. بله؛ نوعروسهاي وب، خورشيدخانوم و پينكفلويديش هم اومدن. بعد با شيده رفتم كه پيام چرندياتي رو ببينم. ديدم بله؛ چه خبره اونجا. بيشتر بچه هاي كاپوچينو بودن. تولدپرستو زن نوشت بود. يه كم با پيام شوخي كردم كه ديدم شيده داره چپ چپ نگام ميكنه!! من زود تركشون كردم و رفتم تا مجلسشون خصوصي تر بشه. رفتم پيش بهار كه ديدم با وحيد خروس و طوطي و پدرام نشسته. من هم به اندازه يك فنجون قهوه اونجا نشستم و بعد با هم رفتيم پيش بقيه بچه ها. اونجا ديدم كه نيلگون و نغمه هم اومدن. خيلي خوش گذشت. در ضمن آقاي همسر صنم رو هم ديدم. پسر متشخصي بود. اونجا يه دختر ديگه بود كه از آمريكا اومده بود به اسم شادي كه من متاسفانه نفهميدم وبلاگش چي بود. فقط اينو فهميدم كه انگليسي مينويسه.دختر مهربوني بود.
به اونهايي هم كه اسمها ممكنه براشون ناآشنا بياد اين نكته رو متذكر ميشم كه بيشتر اين اشخاصي رو كه نام بردم از نسل اول وبلاگ نويس بودن كه اگه وبلاگ خوندن رو حداقل از 2 سال پيش شروع كرده باشيد حتما به نوشته هاشون برخوردين.
در ضمن اونجا تو كافي شاپ " استاد دولت آبادي " رو ديدم كه برام موهبتي بود؛ هر چند كه وقت استفاده از حرفهاشو نداشتم.
عمو گارفيلد رو ديدم كه كلي باهاش درباره دات كام شدنش و تمپليتش حرف زديم.
قرار بعدي ما رو با ساقي قرار شد من تعيين كنم كه فكر كنم بعد از تعطيلات باشه.
.اه !!من چقدر تو اين پست لينكيدم
چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲
با نزديك شدن به فصل پاييز و اسكي من از همه دوستان و علاقه مندان به اين ورزش مفرح تقاضاي همكاري ميكنم. قضيه از اين قراره كه من قصد دارم همزمان با شروع شدن فصل اسكي ( مهر- آبان ) يك وبلاگ درباره اسكي آلپاين راه اندازي كنم. اين وبلاگ در مورد اسكي آلپاين ، تاريخچه اون تو ايران و جهان و از همه مهمتر به سبكهاي مختلف اسكي آلپاين و نحوه آموزش اين سبكها ميپردازه.
وبلاگ بصورت ام- تي و با هاست و دامين اختصاصي خودش عرضه ميشه.
من از همه دوستان كه ميتونن در اين زمينه بنده رو همراهي كنند تقاضا دارم تا آمدگي خودشون رو تا آخر شهريور اعلام كنند. كمك شما شامل آپديت كردن سايت همراه با عكسهاي مربوطه ميشه . همين.باور كنيد كه حجم كار اونقدر بالاست كه به تنهايي قادر به انجام اون نيستم.
از همه دوستاني كه وبلاگهاشون از "هيت" بالايي برخورداره ؛ تقاضا دارم اين فراخوان من رو با عنوان" يك تقاضا از طرف پدرخونده "مهمون لينكهاي قشنگشون كنند.
دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۲
لهش ميكنم. كم كم. ولي لهش ميكنم.