شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

Keep Talking

ديدن دوباره ي " انجمن شاعران مرده " تو آخرين جمعه ي يه روز باروني پاييز باعث شد تا تمام آرمانهاي نوجوونيم مثل يه حس شيرين نوستالژي بريزه تو وجودم.
اين که چي بوديم و به چي فکر ميکرديم و الان کجاييم. من نميدونم عاقبت همه ي اون بچه هايي که اونجا بودن به کجا رسيد ولي چيزي که برام جالب بود اين بود که من هم تمام اون حس ها رو يه روزي داشتم و الان اينجام . بعد از حس اون شکست کاري روز پنجشنبه که تمام خستگي هاي پيگري سه ماهم رو ؛ تو وجودم نشوند ديدن اين فيلم برام لازم بود . اين که بايد با تمام وجود دنبال خواسته هام برم . اين که کارپه ديم رو فراموش نکنم . من دوباره سعي ميکنم و اگه اين هدفم به سنگ خورد روي چيز ديگه ايي تلاش کنم . مهم اينه که ساکت نشيني .
بارون داره مياد . به گمونم فردا روز خوبي باشه . بايد خوب باشه . بر خلاف تموم شنبه ها . کاش تموم اتاق خوابها شمالي بودند . تا رو به کوه باز ميشدند . پيپ کشيدن تو اين هوا ، رو تراسي که تمام زاويه ديدش محدود ميشه به ديوار سيماني همسايه ؛ چنگي به دل نميزنه . فردا عصري بايد به پياده رو هاي وليعصر سري بزنم . خودم رو به قهوه ايي مهمون کنم و رو هدف جديم تمرکز کنم .

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴


پاييز خاکستري شد
زمستان به سياهي نشست
شال جان لنون گره خورد
عشق در عادتها گم شد
زندگي بوي توتون گرفت
ماسک ، لب ها را پوشاند
رژ ها ماسيدند ، سايه ايي فروش نرفت
من ؛ اما اينجا همه را حواله ميدهم به نيمکره چپ زندگي .

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۴

ضمانتي براي بودن نمي خواهم و نيز نيازي به مجوز براي بودن .
من خود تضمين و مجوزم .

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۸۴

دخترک بيا نترسيم ...

در تاريکي، روشنايي قلبت را در دستانت ديدم . شانه هاي ظريفت مامن گرمي است .
و چشمانت التماس هوس يک بوسه . بعضي وقتها فکر ميکنم کاش ما يک خط موازي 3 سانتي نبوديم . جوهر قلمي که ما را در امتداد هم ميکشد روزي کم رنگ خواهد شد . و آن روز را من هرگز مجسم نخواهم کرد . ميزهاي گرد کافه ي کوچک شهرمان تمام قهوه هاي ما را فسانه خواهند دانست . و من و تو در دل هم اسطوره خواهيم شد . شايد روزي مجبور شوم تو را با تمام دلبستگي هايت در شهر ممنوعه دلم ، پاي ديوار سنگي چين ، در مقبره اي از جنس خاطره دفن کنم . بر روي کتيبه ي مقبره خواهم نوشت :
او چون آذرخش آمد ، چون دريايي مواج، ساحل دل را درنورديد و چون ترنم باران، پادشاه رعيت عشق شد. سرورم خاطرش جاویدان باد .

چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴


ديروز با تمام سختي ها و کم خوابيش روز خوبي بود. اولين اسکي فصل 84 .
دوستان زيادي رو ديدم . دوستان قديمي که واقعا دلم براشون تنگ شده بود .
تو پيست فنچول توچال. پيستي که هيچ جور احساس ماجراجويي آدم رو تحريک نميکنه .
دقيقا مثل اتوبان قزوين – زنجان ميمونه . صاف صاف . فقط بايد کرم اسکي اول فصلم مي خوابيد. قسم ميخورم تا آخر سال ديگه پام رو تو اون پيست نميذارم . مگر اينکه مسير 7 به 5 راه بيافته . چون اون يک تيکه واقعاً آدم رو قلقک ميده و تنها حسن توچاله.

پ ن : از اين به بعد اينجا راجع به اسکي زياد خواهيد خوند . هر چي ميخوايين اسمش رو بذاريد ؛
خوره . عقده ايي . من ديوونه ي اين ورزشم .

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

نامه های من به چشمهایش

اين روزها پرم از يک احساس خوب . شيرين و گرم . چون آفتابي داغ در سوزي پاييزي .
دل در بهترين حالت يار را طلب ميکند . طلبي که نشانه اي ميبيند . فانوس دريايي من دوباره سوسو ميزند . دل مواج خود را با هيچ ساحلي طاق نميزنم . برف هميشه براي من نشان خوبي بوده .

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴

باز ايـستـيد و بدانـید که من خدا هستم .

پ ن : عهد عتيق ، مزمور 46: 10 م .

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

قصه از کجا شروع شد ؟ آهان . پسرک در یکی از قدیمی ترین محلات شهرش زندگی میکرد. جایی که حدوداً 20 سال پیش اعیان نشین بوده . ولی حالا یک محله خیلی معمولی است .
پسرک درسش رو تو همون محله تموم کرد . از همون اول خودش اونجا زندگی میکرد و ذهنش جای دیگه .
از تیله بازی و عکس بازی بچه های محل روی آسفالت روغنی کوچه فقط گه گاهی تماشایش را دوست داشت. تمام 9 ماه سال را میگذراند به امید 3 ماه بچگی کردن در کوچه پس کوچه های شهرک . دوچرخه سواری در کوچه پس کوچه های زرافشان از پیاده روهایی که بوی استخر میدادند ؛ تمام عشقش از خانه ي دایی بود . خیابان مهران را حتی بیشتر از محله قدیمی خودشان دوست داشت . کوچه هشتم و یاماهای 4 فنره که نوبتی سوار میشد.
این رفت و آمد ها پسرک را جور دیگری بار آورد . او دیگر از فوتبال در کوچه های باریک لذت نمیبرد.
ورزشهای عجیب و غریب دوست داشت . قایق رانی ، سوارکاری ، اسکیت و اسکی . چه میدانم از این ورزشها که سگ بکند حکماً پشمهایش خواهد ریخت . پیش خودمان بماند ذاتش هم داشت کم کم تغییر میکرد. حتی از شنیدن "اندی" هم لذت نمیبرد ، "ایشان" گوش میکرد . یوروتک و انیگما را به قول خودش درک میکرد. چیزهایی که بچه محل هایش حتی اسمش را نشنیده بودند . او خودش آنجا زندگی میکرد و ذهنش جای دیگر .

رفیقه هایش همیشه از او بزرگتر بودند و اغلب اهل محله های دیگر. اولین عشق واقعی اش هم از همان محله ي خاطرات دوران کودکی بود. کسی که همیشه توی خواب میدید . خودش کمتر دیده میشد . آسه میرفت و آسه میآمد . غریبه ها فکر میکردند او حکماً مهمانی چیزی میباشد . حالا هم اوضاع فرقی نکرده .
ساعت 9 از خواب بیدار میشود . دوش میگیرد و اگر زود بجنبد 10 از خانه بیرون میزند. لباس اتو کشیده و عینک آفتابی اش در 12 ماه سال فراموش نمیشود . او فکر میکند که کی هست . و شاید هم محلشان منهتن . شبها هم طوری میاید که انگاری خسته از سرکشی به تمام کارخانه هایش برگشته .
حالا هم با بزرگان نشست و برخواست دارد. با آنها کار میکند. میگوید باید با بزرگان نشست تا بزرگ شد .
غوره نشده میخواهد مویز شود . خدا خودش به خیر کند .

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۴

امروز وقتي داشت شرايط پيش اومده را با خودش مقايسه ميکرد ، اشک تو چشماش جمع شد . بعض اش رو خورد و گفت " بذار خودش تصميم بگيره ". برام جالب بود که بعد از بيش تر از 10 سال هنوز اون عشق اول غلغلک اش ميداد .

ذهنها رو میشه فرمت کرد ولی اینو بدون که همیشه هم میشه اونها رو ری استور کرد .

آدم بايد هم دنيا رو داشت باشه ، هم آخرت رو . اين روزها ميتاکيش شمشک هم دنيا رو تامين ميکنه هم آخرت ات رو .

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۴

يا نــور

یا نور النور ، يا منور النور ، يا خالق النور ، يا مدبر النور ، يا مقدر النور ، يا نورَ کل نور ، يا نوراً کل نور ،
يا نوراً قبلَ کل نور ، يانوراً بعد کل نور ، يا نوراً فوقَ کل نور ، يا نوراً ليسَ کمثله نور .

پ ن : تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل . التماس دعا .

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

براي روراست ترين دوست دنيا

نميدونم ديشب چه خبري بود .کلمنزو ي خيکي ميگفت يه عده اومدن و سراغ پدرخونده رو ميگيرند . ميگن که کار واجبي باهاش دارند.

گفتم بهشون بگو بيان تو . کت ام رو پوشيدم و نشستم پشت ميز.
در که باز شد احساس کردم که همشون رو ميشناسم ولي يادم نمياومد که کي هستند. تا اينکه چشمم افتاد به همون پسرک همشهري. الکسانداراي سيسيلي رو ميگم. با اون همکلاسی درازش. نميدونم اهل کجاست خودم اين جور صداش ميکنم. بعد يواش يواش همشون يادم اومدن. پيرمرد ماهيگير ، فرانچسکوي هميشه غايب ، اوه خداي من مرد سيبيلو هم اينجاست ، آنابلاي روسي که چقدر بزرگ شده يود. ميشکين هم بود؛ همون پيامبر خيابان ماکسيم گورکي . يکي بود که نشناختمش . بعداً فهميدم خورخه ي پيره . آدم عجيبي بود. و پسرکي که نگاه نافذي داشت . از ته ريش و سيگار روي لبش فهميدم که بايد سامان باشه.

انگاري همشون فهميده بودن که شناختمشون . گفتم چي ميخوايين . اين وسط مرد سيبيلو از همه شاکي تر بود. گفت پدرخونده کمکمون کن . ديگه از اين وضع خسته شديم . داشت توضيح ميداد که پيرمرد ماهيگير دو قدم اومد جلو کلاهش رو آروم برداشت و با حرکت سر سلامي کرد.
"همه ما توسط ذهن بوجود اومديم, حتي خود شما. اگه پوزو نبود شما هم نبودي. ولي ذهني که ما رو ميسازه خودش هم با ما داره ساخته ميشه. ما دنبال خداي اصلي ايم . "

دعوتشون کردم که بنشينند . جعبه سيگار کوبايي رو طارف کردم بهشون . پيرمرد و خورخه يکي برداشتند . گفتم ميفهمم که چي ميگيد .سيگارم رو روشن کردم و ادامه دادم :

اين از پيرمرد بيچاره که گير يه فسقل بچه افتاده، که هر جا دلش ميخواد ميکشوندش . آخه پيرمرد مگه بيکاره که خوردن يه قهوه رو 68 دقيقه طول بده يا شبانه روزش سه – چهار بار غروب داشته باشه.

يا تو فرانچسکوي آواره . چقدر خواستي بياي ديدنش . هر وقت خواستي اون نذاشت . از دور يه ماچ حوالت کرد و آخر سر هم همه چيز رو سر اون دختر به قول خودش روسپی خراب کرد و پيچوندتت.

مرد سيبولو ميخواست مهربون باشه . دوست داشت احساس طرف اش رو بفهمه ولي اون ذهن دوست نداشت.

ميدونيد اون تو زندگي همتون هم بوده و هم نبوده . من ميشناسمش . اينقدرها همه بد نيست . امشب شب تولدشه . باهم جشني ميگيريم. کنار ساحل تو خونه ي پدري من. ميشکين برامون ساز ميزنه و ميخونه . پيرمرد هم با ساز دهني اش همراهي ميکنه . آنابلا هم مثل اون بالرين هاليوودي برامون ميرقصه . اون وقت شايد فرشته کوچولو هم از هلند اومد . اوردن خودش هم با من .
اين روزها مخصوص زن روزهاي ابري يه . امروز روز تولد همه ي شماست .

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

من نمیدونم چقدر به تجارت و سیاست علاقه دارید . ولی اگر اهل تجارت و ریسک بالا هستیید یه کم هم کله خری رو چاشنی کار کنید و برید تو این شلم شوربای بورس که شاخص به شدت تا ده هزار واحد افت پیدا کرده خرید کنید .
به هر حال به نظر نمیرسه که وضعیت هسته ایی ایران زیاد پا در هوا بمونه . اگر هم به شورای امنیت کشید و تحریمی در کار بود ؛ میتونید رو صنایع وابسته به پتروشیمی سرمایه گذاری کنید که حداقل خریدتون منابع داخلی داشته باشه . بخصوص که در روزهای آینده با توجه به فصل سرما و طوفان کاترینا قیمت نفت بالا خواهد کشید .

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۴

نميدانم چرا اين روزها هيچ راهي به مقصدش ختم نميشود. اين روزها هوا فقط تو را به رفتن ميخواند ، برعکس روزهاي کش دار تابستان. اين روزها تمام زندگيم را در يک ساک دستي جاي ميدهم و فقط با يک خداحافظي، پشت سر ميگذارم تمام هياهوهاي آخر هفته ي شهرم را. به ترمينال که ميرسم با هزار مسير و هزار و يک تصميم روبرويم . هزار و يکمين راه ماندن است که بي گمان راه شيطان . چشمهايم را ميبندم اولين ايستگاه و اولين ماشين را سوار خواهم شد . ميداني به نيت غرب آمدم ولي ...

ميشود نيت اروميه کرد و از رشت سر در آورد . ميشود به جاي سفيدي درياچه ، سرخي ماسوله را را در نم نم بارون زندگي کرد . ميشود به جاي شيريني نقل شوري ماهي را چشيد . فقط بايد نيت کرد و بعد همت . اوايل، راه تو را مي ترساند ولي بايد از آن هم لذت برد. رفيق خوبي ميشود. فقط بايد رو راست بود . بايد مست بود .

حتي شبها را هم ميشود فرار کرد . باز هم به جاده زد. کوهن گوش داد؛ ميشود مثل شيداها روبروي کوههاي شمشک نشست ، قهوه ايي نوشيد و سيگاري گيراند. ميشود تمام خاطرات سپيد روزهاي برفي گذشته را در چهره خاموش و قهوه ايي پيست ديد. حتي بايد تنها مهمان بوف کوهستان بود . رستوران را قرق کرد و بلند بلند آواز خواند.
اتفاقي نخواهد افناد . منتظر معجزه ايي نبايد ماند ؛ ميروم جايز نيست ....

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

اين روزها بيشتر مسافرم . 4 روز هفته ي آخر شهريور و حالا آخر هفته ي اولين هفته ي مهر .


قهوه ي فرانسه ي کافه عکس را به نسکافه ي آماده سيب سرخ خزرشهر پيوند زديم .
باشد تا بعد از اين خنده هايمان در بوف نماسد .


عزيزم ميداني ؛ خاطره ي تو اين روزها مثل سيگار است . اعتياد نيست ، کِرم است .
بعد از ناهار و قبل از خواب به يادت ميافتم .


+ گفته بودي که تو هم شمال بودي ؟
- آهان ؛ حالا فهميدم چرا سفر اين دفعه ام کلي فرق داشت .

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

میشود لذت نوشیدن یک فنجان فرانسه ی غلیظ در کافه عکس همراه با دوستی قدیمی را تا خزرشهر هم به یاد داشت .

پ ن : زمان مهم نیست . جنس و نوع خاطره مهم است .

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

سلام پدر ويتو

آخرين نامه ايي که برات نوشتم هشتم مارس بود. يادت هست. بي معرفت نيستم.
روزگار سخت شده. توي اين 7- 6 ماه اتفاقهاي زيادي افتاده. قضيه به اون بغرنجي سابق نيست . کار و بار خونواده يه کم رونق گرفته . ارتباطهاي جديد ايجاد شده. و کلاً فضا خوبه براي حرکت . با اجازه ات وارد سنديکا هاي ديگه شدم. نه نترس ؛ کار قانوني تجارت با استفاده از رابطه هاي غيرقانوني ميکنيم. مردم اين روزا زيربار حرف زور نميرن. ديگه دوران
هفت تير کشي تموم شده. بعد از اين که تو رفتي فردو يه اشتباه کرد . با اينکه برادرم بود نبخشيدمش . عصر يه روز ابري وسط درياچه کنار خونه تنبيهش کردم. حالا "کٍي" هم يه اشتباه کرده. اونو که ميشناسي .همون دختري که باهات ازش صحبت کرده بودم .

فکر کنم آخرين بار تو مراسم عروسي خواهر ديديش . موقعي که من از جنگ اومده بودم .با يه لباس قرمز بلند با کلاه کرم رو سرش. يادته باهم عکس انداختيم؟ دختر خوبيه، ولي يه جا يه اشتباه کرد. ميدونم اگه تو بودي همون کاري رو ميکردي که "تاتاگليا" با "لوکا براتزي" کرد. لباسش رو همراه با يه ماهي بزرگ براي مادر پيرش مي فرستادي . ولي من اينکار رو نکردم. تو اين مملکت همه ي مردم دارن اشتباه ميکنند و همه هم همديگر رو ميبخشند. چون بايد زندگي کرد. خيلي چيزها رو بايد از دست داد تا خيلي چيزها رو داشت . زمان شما اينطور نبود.

الکساندرا رو که ميشناسي.همون پسرک سييلي . اون روزي حرف جالبي زد .
اون ميگه آدمها رو يا بايد نوشت ، يا کشيد. ولي من ميگم آدمها رو بايد زندگي کرد ...
هر کي يه جايي بدرد ميخوره. اين روزها کسي رو نديدم که بهت جاي خواب بده و برات خواب نديده باشه.

دلم خيلي براي تام هيگان تنگ شده . مشاور خوبي بود . هر چند که اين روزها مشاور خوبي دارم که فقط و فقط به فکر خودمه. حرکاتي هم که ايجاد شده رو فکر و نظر اون يوده. ميدوني تو يه تصميم بزرگ گير کردم . "کٍي" نظرات خوبي براي آينده خونواده داره . نظري که زود بايد براش تصميم بگيرم. درصد ريسک بالايي داره و يه کم از چهارچوب خونواده دوره. ولي سود خوبي داره.
ميدونم اگه تو بودي چي بهم ميگفتي . همون حرفي که يک بار به ساني گفتي .
" هيچ وقت به افراد خارچ خونواده نگو چه نظري داري ". ولي اگه الان بودي متوجه ميشدي که تو اين شرايط بايد از نظر همه استفاده کرد. به علاوه نظر اين دختر واقعاً جالبه.به هر حال پدر؛ اگه يه وقت شنيدي که مثلا يونسکو از حمايت ما برخورداره تعجب نکن !

بازم باهات درد و دل ميکنم.

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

تولد

سالگرد تولدم امسال يکي از آروم ترين سالها بود. بدون حضور هيچ کس براي خودم جشن گرفتم. شام خوردم و به احترام تمام لحظه هاي به فاک رفته ي زندگيم سيگاري روشن کردم . خانواده شمال بودن و من فقط به چند اس ام اس و آف لاين تبريک بسنده کردم . راستي ؛ اولين هديه امسالم رو در روز تولدم فراموش نميکنم . تعجب اش مثل بيدار شدن و ديدن يه عالمه برف و کادوي خوشگل بابا نوئل در شب کريسمس بود.
آره ، بهتر از اين نميشه که صبح پاشي ببيني که صفحه ي تاچ موبايلت کار نميکنه . همين جوري شب تا صبح تصميم گرفته بود که بسوزه . صد و پنجاه چوب تو گلوش گير کرده و خفه شده . سالي که نکو است از بهارش پيداست .

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

نمايشگاه

اين يک هفته , ده روز گذشته پر بود از استرس و خستگي و بيخوابي.
چهارمين دوره نمايشگاه شيريني و شکلات و صنايع مرتبط جمعه تموم شد.
جدا از بيدار موندن شبانه تو سالن؛ استرس رسوندن غرفه در هنگام افتتاحيه خودش عامليه که روز اول نمايشگاه رو از دست بدي . همه اينها در شرايطي هست که ساعت 4 صبح هنوز داريم موکت تصب ميکنيم.

اگر همه اينها رو به عنوان يک کار روتين به حساب بياريم؛ ايستادن توي غرفه و با يه سري آدمهاي گشنه که فقط براي جمع کردن کيسه ی تبليغاتي اومدن خسته کننده ترين کاري بود که ميشد تو اون هفته کرد. جدا از همه ي خستگي ها اين نمايشگاه براي من يکي که پر از فايده بود.

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

مگه ما چي کم گذاشتيم از مرام و معرفت
که تو با ما اينجور تا ميکني ، اي بي معرفت

راستش و بخواي ديگه خسته شدم ؛ رُک بگمت
به دلم نشسته بودي ؛ گنديدي ، بريدمت

بخدا عشقي ذلت بياره کشکه عزيز
جون هر چي مَرده اينقدر ديگه آبرو نريز

گفته بودم نفسي برام، ميرم تا آخرش
نفسي که حرمتم رو بگيره، ميبرمش

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

امروز وقتي که از سينما اومدم بيرون هنوز تن لرزه اون سکانس برف توي دلم مونده بود. دوست ندارم وقتي که از سينما ميام بيرون هوا روشن باشه.
يه جورايي ضد نوره. تضاد داره. امروز هم اينجوري بود . جدا از اون معطلي 2 ساعته وقتي که از سينما اومدم بيرون ديگه از اون آرامشي که تو سالن داشتم خبري نبود. يه جور دلشوره . حتي حوصله ي قدم زدن در اون هواي پاييزي ، کنار يه عالمه درخت تبريزي پير تو خيابوني که رفت و آمد کم داره هم؛ نميتونست آرومم کنه . سريع مي چپم تو يه ماشين و ميزنم وسط شهر . هدفونم رو ميزارم تو گوشم و پلي ميکنم .

Brothers In Arms

اين صداي ناله دکتر نافلره که الان با حالم جور در مياد . شيشه رو ميکشم پايين و کف دستم و پهن ميکنم سر راه باد. باد مرطوب که به صورتم ميخوره به کم احساس شادابي ميکنم. تو ترافيک همت گم ميشم . عين يه آدم کوکي به کارهام ميرسم . بدون اينکه از خودم اراده ايي داشته باشم .

نيم ساعت از 10 گذشته که ميرسم خونه . احساس خوبي ندارم. حرارت بدنم بالا است . اول فکر کردم از بيخوابيه ، يا اين احساس دلشوره لعنتي به خاطر اون فيلم کذاييه . ولي بعد از شام وقتي که اومدم رو اين آرشيو لعنتي کار کنم همه چي داشت رنگ ميگرفت . باهات که حرف زدم نگران شدم.
چيزي نگفتي . گفتم دلشورم همين بوده. ولي وقتي با فرهاد حرف زدم ، وقتي که گفتي که موبايل امير خاموشه همه چي رو فهميدم . صدای قلبم رو ميشنوم.نفسم بالا نمي اومد . اصلا قضاوت نميکنم در مورد هيچ کدومتون . ميدونم همتون اينجا رو ميخونيد . يادته گفتي حميد از همه چي بيشتر انتظار رو دوست داره؛ يادته ؟ بازم صبر ميکنم . بايد حرف همه رو شنيد . اونوقت قضاوت کرد . دارم مثل بيد مجنون ميلرزم .