سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

عصر يكي از روزهاي بهار و دعوت دوستي بسيار عزيز
خانه اي در يكي از دلنشين ترين محله هاي تهران و ميزباني به راستي نازنين.

منزلي جمع و جور كه با سليقه اي وصف ناپذير تزيين شده. وسايلي كه خود گواه بر روح بزرگ صاحبش ميباشد. پرده هايي ازكتان ضخيم و كرم رنگ ، كاناپه هايي از همان رنگ ، مبلماني فلزي و اتاق خوابي جنوبي ولي تاريك كه خود حكايت از روح درد كشيده ميزبان دارد. روحي كه ناخودآگاه در گريز از روشنايي است و آرامشي در تاريكي ميجويد.

ديواري تماما آينه كه گويي هر روز در آن انعكاس گذر حال را در خود ميبيند.
راديويي مبله و چوبي با شمع هاي بسيار بر روي آن و تابلويي كه نشاني از "خانه دوست" بر آن نمايان است. زير سيگاري هم هست و جامي سبز رنگ پر از شراب كه تا چند ماه پيش يكي از اصلي ترين دالانهاي گذر از خويشتن اش بود ولي اينك محبتش را بي دريغ يه دوستان اربابش تقديم ميكند. عكسهايي از گذشته اي تلخ و شيرين كه به يخچال نصبند . گذشته اي كه شايد دلچسب نبوده ولي جرات فراموش كردنش را نيز ندارد؛ گذشته اي كه شايد در دل تاريكي اتاق خوابش گاهي قطره اشكي نيز برايش بريزد.

استريو ي پخشي كه بر روي زمين است و در بدو ورود تصنيفي از سراج را پخش ميكند.
با كاستهايي از "سراج" و "ويدني هوستون" كه بروي باندها چيده شده اند؛ كه من به غايت هر دو را در يك حرفه و دو مسلك به يك اندازه ميدانم. و سي دي هايي از جديدترين دي- جي هاي دنيا كه بروي زمين قرار گرفته است؛ من اين را نشانه اي از مرتبه فكري او ميدانم.
هر چند كه مي خواهد خود را در گريز از اين تورِ تنيده شده ي ايام به دور خويش نشان دهد ولي باز اين تصوير پشت جلد "ويدني" است كه در تو زمزمه and I will always love you را زنده ميكند.

چشمهايي كه در آن براحتي ميتوان رد پاي تنهايي را ديد و خنده هايي كه باور اين موضوع را راحت تر ميكند. مدتهاست كه خنده يك انسان تنها را مي شناسم. لبخندي دلنشين كه در هنگام خواندن فال حافظ مهر تاييدي بر ابيات است. صدايي بسيار زيبا ولي خسته كه با تاثير از طبع و ذات بلندش بسيار بالا است.

مخلص كلام اينكه؛ اين زن هيچ براي خود كم نذاشته ، كه اين روزگار و سرنوشت است كه بر او جفا نموده. اين بود نگاهي كوتاه به زندگي يكي از الهه هاي صبرِ عصر ما و من براي او زمزمه ميكنم كه :

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش

تحمل كن كنار گريه ي من
به پاد دل خوشي هاي فراموش


دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

كي ميگه سياه-سفيد قشنگ نيست ؟
زندگي سياه-سفيد هِ

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

هي دخترك
كي گفته كه من پسر خوش پوش و دست نيافتني هستم ؟

طالع بيني ؟ … غلط كرده
بابا ؛ من online ام ، من availabl ام

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

Hail


ساعت 1:15 دقيقه بامداد است و من چون هر شب به وبگردي مشغولم.
صداي دق الباب باران مرا متوجه خويش ميسازد. به او اهميتي نميدهم جون ميدانم كه تا صبح ماندني است.
ولي اين بار او مرا فرياد ميكشد. صداي كوفتنش به پنجره مرا به وحشت مي اندازد. به روي تراس ميروم . گويي آسمان تمام
عقده هاي خويش را به فرياد كشيده است. اين نهايت خشم آسمان است. اين تگرگ است ؛ هر كدام به غايت يك فندق. من به پنجره هاي روشن مينگرم و به چهره هاي وحشت زده اي كه با عجله پرده ها را مي كِشــند .

آرام در تراس ايستاده ام و به درد و دل آسمان گوش ميسپارم. گويي خود من هستم كه عصيان نموده ام. شايد اين گوش سپردن همان نياز اين روزهاي من است كه با اين كار به نوعي برطرفش ميسازم.

به آسمان نگاه ميكنم؛ آرام گرفته ، چون كسي كه بغض خويش را فرو خفته است. ابرها را ميبينم كه به سوي غرب در حركتند. شايد آنجا نيز دل كسي عصيان نموده. ماه را ميبينم كه سلامت خود را با آشكار نمودن خويش نويد ميدهد و در اين ميان "ناهيد" به نشانه روزي نو آشكارا چشمك ميزند.


شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

هفته دوم هم گذشت ؛ كمي بهتر از هفته اول . آرين و كاوه كه باشند كلي حرف براي گفتن هست و كلي كار براي انجام دادن. فيلم و موسقي و تاتر ، وبلاگ و كتاب و مسيح و در اين ميان كمي فيفا . خداوند حافظ شان باشد.
و سيزده بدري كه هيچ فرقي با روزهاي ديگر نميكرد . فقط كمي باد داشت تا روزمرگي هر روزمان را با خود ببرد كه شايد روز متفاوتي داشته باشيم.

شبگردي در كوچه هاي روشن فرشته ، در ارابه هاي فولاديني كه هر كدام به اندازه روزيِ چند سالِ يك خانواده مي ارزند، در ميان پري روياني كه به لطف پادشاه "مكس فكتور" و ملكه "جــودي" به اين هيبت در آمدند تا با مرداني از خطه يِ كبير "ديزل" و "ماوي" و سرزمين سرسبز "نايك و آديداس" شبي را به چشمك زدن و عاشقانه نوشتن بگذرانند.

امروز شنبه است و من چون كسي كه چيزي را گم كرده باشد كم كم به دنبال روز مرگي خويش ميگردم . هزار كار نكرده كه نميدانم از كجا بايد شروع شود ولي تصميم ام را گرفته ام ؛ تا اين دو موردي كه از قبل عيد چون خوره روح مرا ميخورد و تعطيلاتم را به گنــد كشيد حل نكنم آرام نخواهم نشست. فعلا دوست دارم تا انتهاي زمان به انديشه بنشينم و چون ماتادورها در زمان مقتضي ضربه نهايي را بر پيكر روزگار وارد آورم؛ كه در اين ميان شايد ضربه روزگار مرا آنچنان پرت كند كه به گردونه ديگري افتم. كسي چه ميداند. سال 83 سال پر تلاطمي خواهد بود.


شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۳

يك هفته از بهار گذشت ، ولي من حسش نميكنم. تعطيلات مزخرفيه . شايد هفته دوم بهتر بشه. تو اين يك هفته هيچ كس نبود . حوصلم بد جور سر رفته

دنبال يه هيجان خاصم. يه تغعيير پيش بيني نشده. دنبال آدمش ميگردم.

يه روز Barcode Brothers گوش ميكنم يه موقع هم شب تا صبح Enya . يه وقتم سرم رو با Him تكون ميدم. پاك از دست رفتم. شبها تا ساعت 4 بيداري ، روزها تا ساعت 1 تو خواب. به يك shock احتياج دارم.

اين روزها همه مسافرت هستند ، هيچ كس آنلاين نيست. كسي بهت سر نميزنه. نوشته هات مشتري ندارن. كسي درست حسابي آپ نميكنه.

تو اين هفته اول تولد چند تا دوست بود . چند تا همدم.

اوليش لاكي ، تهران نبود كه بهش تبريك بگم. هر چند اين روزها خيلي از دنياي ذهني همديگه دوريم؛ خيلي

دوم بهار ، ساقي وب و صاحب صندوقخونه . كسي كه دوستيش برام واقعا غنيمته. عيدي به من خبر اومدنش به ايزان رو داد. تابستون خوبي خواهيم داشت.

سوم هم پاني ، يه گمشده، يه بارون بهاري تو كوير . پيدا شدنش بعد از 2 ماه خيلي خوشحالم كرد.

تولد همتون مبــــــارك . اميدوارم هميشه كنارم باشين .

از مونا هم به خاطر عيديش ( عكسهاي يواشكي از خودم ) ممنون

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳

آهنگ وبلاگم رو عوض كردم."وفور عشق" از آلبوم امريكن لايف مدونا. شديدا از اين آهنگ لذت ميبرم. قافيه (كه كمتر تو اشعار انگليسي هست) ، ملودي و معني عالي اون از دلايل علاقه من به اين آهنگه. بشنويد و لذت ببريد. نظرتون رو بهم بگين.

Love Profusion
written by Madonna and Mirwais Ahmadzai
Time: 3:38
-------------------------
There are too many questions
There is not one solution
There is no resurrection
There is so much confusion

And the love profusion
You make me feel
You make me know
And the love vibration
You make me feel
You make it shine

There are too many options
There is no consolation
I have lost my illusions
What I want is an explanation

And the love profusion
You make me feel
You make me know
And the love direction
You make me feel
You make me shine
You make me feel
You make me shine
You make me feel

I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin

There is no comprehension
There is real isolation
There is so much destruction
What I want is a celebration

And I know I can feel bad
When I get in a bad mood
And the world can look so sad
Only you make me feel good

I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin

(Spoken:)
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin

And the love profusion
You make me feel
You make me know
And the love intention
You make me feel
You make me shine
You make me feel
You make me shine
You make me feel

I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin
I got you under my skin

And I know I can feel bad
When I get in a bad mood
And the world can look so sad
Only you make me feel good

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۳

اولين پست سال 83

امسال 10 دقيقه قبل از سال تحويل بيدار شدم . رفتم پايين. ليوانم رو پر از چايي كردم و روبروي قبله ايستادم. با خودم نجوا ميكردم. يه چيزي مثل يه بغض الكي راه گلو م رو بسته بود . نميدنم چرا هر وقت از تموم شدن سال 82 حرف ميزدن من دلم ميلرزيد. مخصوصا اين اواخر؛ مثل سرد شدن تدريجي ليوان تو دستم كه همون تَه گرماي آخرش برام لذت بخش بود. با اينكه سال معركه اي نبود ولي براي من خوب يود . آدمهاي جديد ، رابطه هاي جديد و يه ضرر بد. هر چي بود دوستش داشتم. دعا ميكردم و اشك ميريختم. براي تبريك كه مادرم رو بغل كردم اولين حرفي كه تو گوشش زمزمه كردم اين بود ؛ مامان داريم پير ميشيم. نميدونم از اين يك مورد خيلي وحشت دارم.بيشترم تو تولدها و سال تحويل يادم ميافته. اونم شايد به خاطر بعد اقتصادي غالب تو منه.

پدرم ؛ كسي كه هر چي دارم از اون دارم . افتخار و آبروي من . با اينكه شايد خيلي اذيتش كنم ولي فكر ميكنم بايد از امسال بيشتر هواشو داشته باشم. حسي همراه ترس دارم؛ ترس از دست دادنش.
امسال خيلي كار دارم كه اگه تو 2 ماه اولش همه چي خوب استارت بخوره تا 10 ماه بعدش خوب ميچرخه. بچه ها برام دعا كنيد ، فكــــــرهاي بزرگي در سر دارم...

عيــــــد همگيتــــــون مبــــــــاركــــــــ




جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۲

لعنت بر هرچي كار توليد و كارخونه داريه. بعد از 2 ماه رفتيم براي تسويه ؛ مرتيكه عوضي به من چك برج 3 ميده. اونوقت تو بايد همه چيز رو نقد بخري . هر چي هم كه آخرش بمونه زمان لعنتي مي خوردش تموم ميشه . بخدا خسته شدم .ميخوام سال ديگه جمع كنم چاي قليون بذارم. اينم شد كار. از بيرون آتيشش مردم رو سوزونده ، از درون دودش خودمون رو خفه كرده . اَه ...

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

God
is a BLOGER


This is my WEBLOG
This is where I heal my hurt
It's a natural grace Of watching young life shape
It's in minor keys
Solutions and remedies
Enemies becoming friends When bitterness ends

This is my WEBLOG
This is where I heal my hurt
It's in the world I become
Content in the hum
Between voice and drum
It's in change
The poetic justice of cause and effect
Respect, love, compassion

This is my WEBLOG
This is where I heal my hurt
At these nights
God is a BLOGER
This is my WEBLOG

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۲

ببينيد ساقي وب چي برام درست كرده. كوكتيل گادفادر با ليكيور ايتاليايي آمارِتو . الكل شناسها ميفهمن اين چيه. ممنون ساقي جون .


تازگيها گوليه طرح يك داستان رو بدون هيچ هدفي شروع كرده و ادامه اش هم ميتونه توسط بقيه نوشته بشه . اول داستان رو نويد به پيشنهاد من از ايتاليا شروع كرد ، بعد سلول و آوان ادامه اش دادن . سومين قسمت رو هم من نوشتم و الي آخر ... شما هم ميتونيد تو اين داستان شريك بشين.

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲

چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ....


درميان دسته هاي انبوه جمعيت ، در ميان تمام خرقه هاي سياه ، در ميان همهمه بلند گوها ، در ميان موهاي ژل زده پسركان ، در ميان چشمهاي سرمه كشيده دختركان ، در ميان تمامي دروغهاي فرزندان به مادران ، زنان به شوهران و شوهران به زنان ، در ميان انبوه كاغذهاي رد و بدل شده در ميدان محسني ، در ميان نيمه شبهاي شلوغ تهران ، در ميان نگاهاي پر از شهوت پسران و نازهاي پنهاني دختران ، در ميان همهمه طبل و سنج و محصون ؛ باز چشمي اشك بار ، صدايي لرزان ، دلي پر غصه ، قلبي نور باران و روحي سبك ميبينم. باز يك هدف ميبينم ، يك ادب ، يك احترام. باز خدا ميبينم.
جاي شكرش باقي است.


شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۲

داستان گادفادر؛
به روايت يك مافيايي كه دوست دختري در شهرك ژاندارمري دارد.

چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۲

قرارمون با آرين عوض شد . انگار يه جورايي نميتونيم ونك باشيم و از كنارش بي تفاوت بگذربم. از برج آفتاب باز كشيده شديم به خراب شده خودمون ؛ ژانتـــي . اين بار به بهانه بقيه بچه ها. كاوه ، آرش و سيد جواد موسوي ؛ يكي از با استعداد ترين و خوش ذوق ترين كارگردانهاي نسل اخير. و مردي به نام صادق داريوشي كه من اصلا نميشناختمش ولي دوستان ميگفتند كه از بهترين تصويربرداران است. و در نهايت مردي كه حضورش براي خود من در آنجا مثل يك سوپرايز بود. محمد رضا هدايتي ، مهره ثابت مهران مديري.
طغرل بد اخلاق اما دوست داشتني پاورچين و پدرزن پولدار ولي بد اخلاق نقطه چين....

رفتارش در اون چند ساعتي كه باهم بوديم به راستي كه بسيار سنجيده بود . ريز بيني و ناآرامي يك طناز و خضوع يك هنرمند. بيشتر ميشنويد تا صحبت كند ولي در عين حال از جمع دور نبود و با شيريني خاصي از خاطراتش صحبت ميكرد. كلأ شب خوب و به ياد ماندني براي من بود.

شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۲

يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد ؛ فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان.
بردباري لازم است ، نيز انتظار زمان موعود را كشيدن و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگذيده است.

نيكوس نويسنده يوناني

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲

در بيتوته ميان گناه و دوزخ سرگردانم.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲

نياز هديه دادن تو من بيشتر از هديه گرفتنه.

دلم سالهاست كه تو اين روز يه شام دو نفــره ميخواد، تو رستوران شمعدون.

يه جعبه پر از گلهاي رز قرمز با يه بسته اَفتر اِيت پيدا كردم . كسي صاحبش رو ميشناسه ؟

همه اين روزا مي پيچونند ما اين روزا ميخواهيم ببنديم.

چرا بايد 364 روز سال بگذره بعد من بفهمم كه يه همچين روزي هم هست و من تنهام ؟

يكي رو پيدا كردم از خودم فري تر ؛ گور باباي دنيـــــا !!!

مثل اينكه آرمين نميخواد فردا ژانتي راهمون بده .

امروز تا ظهر منتظرتلفن ميمونم.

يكي يه بسته چسب بياره اين افكار من رو بهم بچسبونه.

حالـــــــم بده ، هوا خوبـــــــه ، چون امروز ولنتايـــــــنه

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

زمان

روحم همچون كودكي سرگردان در ميان خرابه هاي روزگار پرسه ميزند. همچون دوره گردي كه روزيش را در خواب شبانه ميبيند. و مرا چه شده در اين ايام كه هيچ چيز مرا رضا نيست. من كه هميشه با زمان دوستي
ديرينه اي داشتم اينك از دير رسيدنش سخت به ستوه آمدم. هميشه گفته ام بگذار بگذرد ؛ ولي اينك او نميگذرد. همينچا ايستاده و مرا تماشا ميكند ؛ با آن صورت كريه اش كه هرچه سعي ميكنم با مهرباني خنده اي بر چهره اش بنشانم نميشود كه نميشود. تازگيها به لوازم آرايش رو آورده ام. صورت زمان را با حوصله آرايش ميكنم تا كمي از درد حضورش بكاهم.
نميشود كه نگذرد؛ بالاخره خواهد گذشت. در اين مدت چند باري گذشته ولي هر بار كه ميخواهد كوله بارش را زمين بگذارد با همچين طنازي اين كار را ميكند كه طاقت از كف ميرود. با هزار ناز ميگذارد و ميرود ولي وقتي درب پاكت را باز ميكني ميبيني كه كارت پستالي از خود درحالي كه رو به طلوع خورشيد ايستاده و بدن لوندش را دلبري ميكند،
برايت يه يادگار گذاشته كه روي آن نوشته " عزيزم صبر كن " .

او به اين مسئله كه كسي از اشتياق من به او و طنازي او براي من چيزي نداند خيلي حساس است. دوست ندارد عشقمان برسر زبانها بيافتد. كه اگر چنين چيزي اتفاق افتاد تو ديگر نميتواني آن كامي كه در دل آرزو داشتي از او بگيري؛ اصلا شايد براي هميشه ترك ات كرد . ولي من اخلاقش دستم آمده. با نازش بازي ميكنم و اخمهايش را به جان پذيرايم. هر چي نباشد او هم دل دارد. بين خودمان بماند ؛ چند باري هم توانسته ام دلش را به نفع خود بسوزانم. طقلي در خلوت خود برايم اشك ميريخت. من زمان را دوست دارم و به اميد آن هم آغوشي كه با او خواهم داشت به او ميگويم " عزيزم صبر ميكنم ".

دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۲

A perfect night

يه روز لوليتاي شيك پوشم
يهو ديدي كه پيش روشم
چهچه اي زدم و گفتم عاشق كه نميشم

آره شكلات شيك پوشم، يه وقت نكني فراموشم
ولي پامو تو يه كفش كردم ديوانه نميشم

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲

A Perfect Day

با اينكه بارها به خودم گفتم كه جمعه ها اسكي نميكنم ولي نميدونم باز يه چيز غريبي مثل يه جور خماري تو وجودم رخنه كرد و باز منو كشيد سمت پيست.
با اينكه اصلا از توچال خوشم نمياد ولي به اون هم راضي بودم؛ ولي انگار اونم از من خوشش نمياد. با بهم خوردن برنامه دوستاني كه عزم توچال را داشتن يه جمعه عالي رو تو ديزين گذروندم.

روز خوبي بود. صبح اول وقت تو پيست بودن اين فرصت رو بهت ميده كه تا هنوز شلوغ نشده چند دوري رو اسكي كني. جمعه روزي نبود كه من رو فرم باشم اين آماده نبودن من رو پرشها (مخصوصا آسانسوري) كاملا خودش رو نشون ميداد ولي عوضش روزي بود كه كاملا از اسكي لذت بردم . فقط تنها نكته مزخرفش شكستن الكي الكي عينكم بود. يه Ray Ban وايد شيشه سبز. از قله كه ميومدم پايين مخصوصآ ميذاشتم تو جيبم كه رو پرشها اگه خوردم زمين نشكنه ولي غافل ازاينكه در كنارش تو جيبم يه سكه ده تومني هست. همينكه جلوي رستوران خودم رو ولو كردم رو برفها صداي شكسته شدنش رو شنيدم. همش خرد شده بود.

جاده شمشك . راه برگشت. منتخبي از ترانه هاي عربي ملودي. كل كل كردن با يه عده خانوم درايور؛ خودش به اندازه يه روز كامل لذت بخش بود.

شب؛ سونا جكوزي پارس و يه خواب شيرين يك ساعته كنار استخر. وباز ادامه خواب در منزل.......