چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵



زندگی این روزها چون کامیونی پرقدرت و پرسرعت ، جاده های گرم تابستان را می پیماید .
بارش سراسر عشق است و امید .

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

I'm your man

مينويسم از تمام تاب و تبهاي روحم که در اين روزهاي گرم کشدار ديگر موج سينويسي ندارد . تمامش صعود است و صعود.

روزهاي بلند خردادماه کش مي آيند تا من تمام دلخوشيهاي حالم را با بوسه ايي
به آينده لبهاي تو برسانم . اين روزها تمام دلخوشيهاي اين بيست و چند سال رنگ باخته اند تا فردايي برسد که حضورت به تمام نوستالژيهاي قديمي رنگ زندگي بپاچد .

اين نوشته ها عاشقانه ها ي شبانه نيست . ملغمه ايي است از تمامي افکارم که تو را چون قطعه ي گمشده ي پازلي ميجويد.
دلم با هر آهنگ . هر بو يي به گوشه ايي پر ميزند . روزهاي گذشته ي سال 85 توان فرياد شدن را دارند . ولي اين ذهن مشوش من و قلم خود سانسورم است که عاجز ميماند از توصيف آشفته بازار ذهنم . 21 خرداد 85 را هرگز فراموش نخواهم کرد .

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵


تازگيها روزهاي تعطيل را هيچ دوست ندارم . چون هيچ دلخوشي ندارم . روزها زود از خانه بيرون ميروم و شب با کلي کار انجام شده و نشده برميگردم.
هدفهايم را کوتاه مدت کرده ام . باور کن که خوشبختم . هرچند که دلم براي عصر يکشنبه و تاتر شهر تنگ شده . هر چند که دلم براي بي خيالي هاي کافه و يک فنجان فرانسه ي غليظ تنگ شده . ولي باور کرده ام که خربزه آب است .
همه جور زندگي را تجربه کرده ام و اينک به گاه آمده ام بر آستان دري که کوبه ندارد.
تو را در يک طرف معادله برابر تمام دلخوشي هايم کرده ام و از بقيه فاکتور گرفته ام تا به ايماني در زندگي برسم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

وقتي برروي آخرين صندلي سمت راست کانتر کافه عکس بنشيني روبروي ات آنتيک فروشي است با اجناسي به قدمت تاريخ خود ساختمان . شيشه ايي قدي و بلند دارد که در آن بازتاب تابلوي ليوايز در ميان شمعدانهاي خاک گرفته خود نمايي ميکند .
پينک از Division ميگويد . و تو در ميان تمام خستگي هايت او را پيدا ميکني تا نحسي کلام گيلمور تو را نگيرد . لحظه هايت را با او قسمت ميکني . خيالت راحت است که تک نرفته ايي . بعد به لوستر بالاي سرت نگاه ميکني . چند لامپ کوچک که تعادلشان به کمک وزنه هايي بوجود يکديگر بسته است .
و مدام تو فکر ميکني که کجاي اين قصه ايستاده ايي . لامپي يا وزنه .
من به تصوير ليوايز روي شيشه فکر ميکنم و او به تمام عتيقه هاي پشت شيشه .

به گمانم : حنا خانم دل من يه جاي قصه انگار منتظر شما بود ...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

هر چه زمان ميگذره بهتر متوجه ميشم که اصرارم براي با تو بودن درست بوده .
اين تاخير چند ماهه و دوري نسبي از تو خيلي چيزها رو برام روشن کرد .
دخترکهاي رنگ به رنگي که هر کدومشون ادعايي به بزرگي تموم احساسهاي زنونه دارند هم نتونستند ذره ايي از تحملي که تو ، رو من نشون ميدي رو به نمايش بذارند.
دوستي با آدمي مثل من که شايد پارتنرش آخرين گزينه براي برنامه ي روزانه اش باشه کاري نيست که از عهده ي کسي بر بياد. بگفته اکثر آدمها من براشون بهترين بودم اگه کمي براي طرف وقت ميذاشتم . ولي فقط اين تويي که ميدوني خسته ام از ارتباط با همه کودکاني که خودشون رو جاي بزرگترها جا ميزنند. ممنون از بودنت .
نشون به اون نشون ، جلو ي خونه ي اِلي ، زنگ زدم، بابا گفت کيه .
يه چيز بهت گفتم . چيزي که سالها پيش هم گفته بودم . يادته ؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

اين روزها در ميان تمامي قرار ملاقاتها ، مذاکرات ، تلفن ها و فکس ها محاصره شده ام .نميدانم تا به حال چند کار را در موازات هم انجام داده ايد يا نه ولي conflict ي دربرنامه ي شما ايجاد ميکند وحشتناک . در هنگام کار اول به فکر قرار ملاقات مسئوليت دومتان هستيد . هميشه وقت کم مياوريد و يک فراموشکار حرفه ايي ميشويد . تمام فکرم اين روزها به چگونگي عادت کردن به اين قضيه و manageable کردن اين مشغوليت ها ميگذرد .

از روزگار دلم هم بخواهيد دقيقاً مثل شبکه بلوتوث کامپيتور ام ميماند . تا شعاع صدمتر با همه ارتباط بقرار ميکند و از آنجا که هميشه روشن است ؛ شب به شب چک ميشود . بيشتر اوقات ويروسهايي هستند که ديگران مي فرستند. بدون هيچ تاخيري پاک مي شوند .
پس امواج مثبت بفرستيد تا ماندگار شويد .

خـــــــدايــــا ايــــن صــــــــبــــــــــــر را از ما مــــگـــــيــــــــــــــــــــــر .

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

حس جالبیه که آدم آرشیوش رو برای یه شخص ناشناخته بخونه و اون تمام مدت از خزعبلات چهارسال پارسالت تعریف کنه . به این میگن خودِ خودِ توهــــم

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

تمپلیت اینجا تقریباً بعد از گذشت بیش از 2 سال عوض شد .
همش یه اتفاق بود . یه جرقه . دلم میخواست شکل اینجا رو عوض کنم ولی هیچ ایده ایی در ذهنم نبود . به هر حال علاقه ی من به رنگ مشکی باعث شد اینجا این چیزی در بیاد که می بینید .میدونم که از لحاظ فنی و ظاهری اشکالات زیادی داره ولی به قشنگی نگاه هاتون پذیرا باشید .

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

موزیک اینجا برای یه مدتی تغییر میکنه .
با تشکر از آیدا .

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

عکسهاي ديچيتال راحتند و سريع. ولي خيلي چيزها را هم ندارند .
نميشود ساعتها به چهره ات خيره شد. انگار به همان سريعي که گرفته ميشوند به همان سرعت هم از ياد ميروند .
دوست دارم عکسهايت را در دستانم بگيرم، بويشان کنم . آخر بوي دستان تو را ميدهند .
بايد حس حضورت را در برجستگي چهره ات لمس کرد .
نميتوانم عکس را بروي قلبم بگذارم. کاش عکست ضربان قلبم را مي شنيد.کاش عکست با من يکي ميشد .
دوست دارم نگاهت را زماني که کاغذ عکس خيس ميشود. آن نگاه نافذ به نقطه ايي مبهم با سيگاري که لذت تنهايي را به رخ ميکشد .
کاش عکسهايت ديجيتال نبود .

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

The ringing of the division bell had begin



تمام اميد من براي ديدن دوباره ي تو در صداي راجر خلاصه ميشد که آن را هم از من گرفتي .

Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we’ve been so many time
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonderWith friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
I hoping to High Hopes Forever and ever

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

سیب سرخ امسال با تمام قشنگیهاش بدون تو مزه ی گند میداد .

سه‌شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵

ایام را مبارک باد از شما
مبارک شمایید
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

هدف هرچقدر هم که بزرگ باشد انسان براي رسيدن به آن براي شخص خود تلاش نميکند . حتما بايد حريفي باشد . بهانه اي براي از دست دادن . ترس از عقب ماندن يا حتي عشقي که بهانه آن هدف شود .
" چلنج " . اصل زندگي همين است .

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

تضمین وجود ندارد .
این تنها فرصت ها هستند که واقعی هستند .

ژنرال داگلاس مک آرتور

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

شکلاتي باز ميکنم . دهانم تلخ ميشود. در خيسي چشمهايت غوطه ور ميگردم .
سيگاري ميگيرانم و با دودش، تمام پيچهاي چسبناک پاستاي عشق را غوطه ور ميشوم . ديگر سيب سرخي گاز نخواهم زد . دريا طوفاني است و من فقط کارگر اسکله. پلاکها را به ياد مياورم و به عشق پسرک گل فروش حسرت ميخورم . شايد چشم او بود ، يا سرخي رزهايش . ولي نه؛ زبان سرخ بود و سر سبز .
باد هست . بهاري نيست . دستکشي هست و سرما نيست .
امسال آخرين چهارشنبه را آتشي خواهم افروخت . اهورا را شاکر خواهم بود و راس مثلث نيک را تکميل خواهم کرد . کردار . کرداري که نه بيانگر پندار بود و نه گفتار . شايد تراوشات ذهنم احساست را با نم محبت تر کند.
خاطراتم بوي ياس ميدهد و عشق بازي ايي به سبک مولن روژ .
همه را دوست دارم . راستي چه همه خاطره داشتيم ما و چه افتخاراتي که از آن من بود . نشانهايم را کندند . تبعيدم کردند به جزيره ايي دور در گوشه ايي از ذهن .
کاش کسي پيدا شود که سرباز خوبي برايت باشد ... کاش

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴

شب عیدی این همه کار دارم .
تو رو هم باید دوست داشته باشم

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴

ميدوني روزهايي ميرسند که مثل اَدم کوکي فقط دور خودت مي چرخي و مي چرخي . همه چيز اونقدر سريع اتفاق ميافته که حتي نميتوني راجع بهش موقع خواب تمرکز کني و چند خط بنويسي . يک ماهي ميشه که ازم خبري نيست . هيچ خبري .

اين چند وقته گرفتار کار جديدم بودم . بد نيست . يعني واسه من خيلي خوبه . از هر نظر داره ارضام ميکنه. همکارهاي خوبي دارم که مثل برادر و خواهر دوسشون دارم . به هر حال بخش مهمي از ذهن من رو مشغول خودش کرده .

بعد تعطيلات مذهبي شروع شد که خودش عملاً يک هفته سکون داشت . من که امسال هيچ چيز از محرم نفهميدم . 3 – 2 روزش رو که اسکي بودم . بقيه اش رو هم در حال استراحت .

از 25 بهمن دوازدهمين نمايشگاه چاپ و بسته بندي شروع شد . اين کار شديداً انرژي بره .
امسال ساخت يک غرفه 54 متري رو با يه کارفرماي شديداً گير تو دست داشتم . جدا از مسايل مالي که تا 2 روز قبل از افتتاحيه هنوز به نتيچه نرسيده بود ، مسايل اجرايي کلي از برنامه ي زمان بندي شده عقب بود . همه ي اين کارها باعث شد تا غرفه دقيقاً ساعت 3 صبح روز افتتاحيه آماده بشه . و بعد تا جمعه در غرفه موندن و جواب مردم رو دادن .

بعد از همه ي اين کارهاي موقت نوبت سر و سامان دادن به کارههاي روزانه ي عقب افتاده بود . کارهايي که از قبل محرم تلنبار شده .

اين روزها به دل کمتر فکر ميکنم . البته روزهاي خوبي هم اين وسط بودند که جزو بهترين روزهاي عمرم بودند ولي شايد بعداً راجع اش صحبت کردم. با اين حال اگه بخواييم کلي حساب کنيم ريلکس ترين قسمت بدنم در حال حاضر همين دله .

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴





از وبلاگ رضا قاسمی : دوات

صعود مرگ‌خواهانه

صعودِ مرگ خواهانه
رگ عبور، رگ بن‌بست
فشار توده ی تخديري
تجسّدِ نَفَس، تشنّج ابريشم
گسيختن از چارچوب، ريختن از آه
رهائيِ فرو رونده

ـ سلام
از ارتفاع، سلام!
مرا به سطح رطوبت
مرا به تاب و تب گوشت
مرا به ظلمتِ پروانه ی سياه
مرا به حرصِ گل گوشتخوار
به ضلع و قاعده، به انتهای قنات
مرا به گودِ مادگی‌ات
دعوت كن

درون قلب مثلث ،
مرا به باز و بسته شدن
در اين محيط چنگكی بيرحم
تهي ز همهمه
پر از سقوط
مرا به ريختن ، ديوانه ريختن ، دعوت كن

فرودِ نيروی ماهيچه‌ای
عبور در گوگرد
نفس كشيدن در دهليز
خفه شدن ، احاطه شدن

پريدنِ ِ در رخوت
پريدنِ ِ در خواب
فراموشي ِ مژه‌ها
مشخصاتِ مرداب ...

ـ آآه ...
ـ صدای دود می‌آيد؟
ـ چه ماه تنهايی !

پ ن : اشـعار از مجموعه اروتیک های يدالله رويايی
يه روز مزخرف . يه هواي بد ، يه پيست تمام مه ، يه تصادف تخمي ، يه صافکار 3 ساعته و تمام کله پاچه و آبجويي که به فاک رفت . تمام اينها باعث ميشه اگه از اين به بعد کسي به صرف ويسکي و ژامبون گراز دعوتت کرد مثل بچه آدم قبول کني و چسي ناشتا نياي . اين آب و هوا هم راست کرده تٍــر بزنه به هر چي تعطيلاته .