سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳

مرا تو بي سببي نيست

ديگر از احوالم نمي پرسد
رفيق روز هاي تنهايي را گويد
نه تفاوت و نه بي تفاوت
نه با خبر و نه بي خبر
زير چشم نگاهم مي کند اما
تا چشم به چشمانش مي اندازم
روي از من بر مي گرداند
گويي که در بي تفاوتي اش تلاشي دارد
آن روزها چشمانش لبريز از خواندني ها بود
و لبهايش مملو از نا گفته ها ...
اين روزها ديگر نه کتابي مانده و نه حرفي
در چشمانش دري براي ورود نمي يابم
کنارم نشسته و هيچ نمي گويد
آن روزها شاملو را مي پرستيد ....
حُرم داغ نفسش هنوز شنيدني است
آشنا سخن مي گويد
با هر نفس ،گرچه نگاهش رو به ديوار است ...
اما به تکرار مي گويد :
"مرا تو بي سببي نيست "
دختر جان ... ديگر نيازي به تکرارعشق داغ نوجواني نيست
ديگر نگاهم از تو بر نخواهد گشت
گرچه رويم به ديوار است
ديگر حرفي نيست که مرا در تو زنده کند
چرا که تو مرا در خود جاودان کرده اي
اگر از تو روي برگردانم ...راه گريزي از تو نيست
چرا که تو در مني ، و نه در نگاهم
دختر جان نفسهايم را ببين
که تا به تو مي رسند، دوباره جان مي گيرند
ديگر چه مي خواهي از اين شيرين تر ؟!!؟
اما من خود را به کودکي زده ام
درک ساده ي کودکي را ترجيح مي دهم
تا حُرم داغ نفسي پر از حرف را
با شيطنتهايم سرگرم مي مانم و بي تفاوت به او
که از سر شيطنت او را به خود متوجه کنم
اما انگار، دست کودکي هايم نيز رو شده است
همچنان به ديوار خيره است و پر از سکوت
دگر بار، با نفسهايش ياد آور مي شود :
دختر جان ... "مرا تو بي سببي نيست"

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۳

روزهاي ابري اومدند؛ بالاخره اومدند.خيلي وقت بود منتظرشون بودي. اون روز تمام روز رو زير بارون راه رفتم و سيگار دود کردم و جاي تو رو خالي کردم. تو اون شر شر بارون که هر کس هر چي داشت رو سرش گرفته بود و مثل اين که بلا نازل شده اين ور اون ور ميرفت؛ من مثل خلها داشتم آروم قدم ميزدم. به ميدون ونک که رسيدم بي اختيار راه کافه رو پيش گرفتم. خواستم نم نمک زير اون بارون وحشي راه وليعصر رو پيش بگيرم و برم، ولي فکر کردم ديدم تو که نيستي. و ديگه بدون تو وليـعصـر رو گز کردن فايده نداره.

به کافه که رسيدم کسي نبود. سر ميز هميشگي ام پشت پنجره قدي نشستم. هوا شديدا غم بار بود. کافه نيمه تاريک و سيلِ بارون منظره قشنگي رو درست کرده بود. به صندلي روبروم نگاه کردم ، جاي خاليت رو حس کردم. ليوان شکلات رو که دستم گرفته بودم و گرما و شيريني اش رو نم نم مزه ميکردم، بي اختيار ياد طمع لبهات افتادم.

اين روزها بدجور دلتنگتم نازنين. اين روزها هر کي باهام حرف ميزنه ميگه چته پسر؟
اين روزها هزار و يک درد دارم. اين روزها تو کمکم باش . تو کم نيار.
يه زمان من ، تو بودم. اين روزها تو ، من باش.
به قول مهرداد : نقض غرض هم هست که بودنت را شري بود و نبودنت را شوري
بودنت را تاب نياورم، نبودنت را طاقت

پ ن : هر چه باداباد

سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۳

انسان دشواري وظيفه است

گذارت از آستانه ناگزير، فرو چکيدن قطره ي قطراني است در نامتناهي ظلمات

حالا شده قضيه ما...

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

زندگي بدون هيچ تلاطمي ميگذرد و من از پس اين روزهاي آفتابي و ابري فقط به انتظار نشسته ام و رد پاي آينده را مي جويم. اين 3 شب عزيز نيز آمد و رفت و مثل دوستي نازنيين که به حرفهايت گوش ميکند، احوالم را پرسيد. باشد تا در حضور دوباره اش باقي باشيم.
ديگر ميماند تحقيق و Acetate و Ethyl Glycol و ايميل و ASP و وبلاگي که مدتها در فکرش بودم. نميدانم خاطرتان هست يا نه؟ پارسال همين موقها بود که گفتم يک سايت آموزش اسکي آلپاين به راه خواهم انداخت. متاسفانه وسعمان به متعلقات دات کام نرسيد و تصميم گرفتم به وبلاگي بسنده کنم. همين کلي از ذهنم را مشغول کرده.

از سرماخوردگي و سينه پهلو چه بگويم که حاصلش ميشود ليوان ليوان جوشانده و تخم لعاب دار و 3-3-6 هاي خانم دکتر.

از درد و غصه فکر لعنتي انتظار هم همين خبر که ملالي نيست جز ديدن رويش.

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۳

مدير

تاثير پذير، برونگرا، واقع گرا، متفکر
تو يه تيپ "مدير" هستي. دقيق و منظم و هدفمند. با اينکه تو يک فرد برون گرا هستي، اما خصوصيات تهاجمي آدم هاي کنه و مردم آزار را نداري يعني در کل با وجود اينکه پشت کار داري، براي رسيدن به اهدافت مخ مردم رو نمي زني! خيلي عاليه! اگرچه احتمالا دوست داري در امور ديگران يک کمي هم دخالت کني، ولي بعضي وقتها بهتر است اجازه دهي امور همانطوري که هستند پيش بروند و خودت را نخود هر آش نکني!
به هر حال، تو هم براي خودت و هم براي ديگران مدير عاليي هستي. و اين دقيقاً به اين خاطر است که تو ترجيح مي دهي بيشتر سودمند فکر کني، تا خلّاق؛ و بجاي پيروي کردن از قلبت از عقل و منطقت کمک مي گيري. معمولاً مردم هم به اين طرز فکر، احترام مي گذارند؛ ولي وقتي درخواستهاي عشق و محبتشان به گوشهايي کاملا کر برخورد مي کند، مي تواند آنها را ديوانه کند.
به هر حال، سعي کن گاهي هم قلب داشته باشي!

به نظر شما اين ميتونه خصوصيات يک پدرخونده باشه؟

http://www.1be1.com/personality/index.php

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

Unfaithful

Drink wine
This is life eternal
This all the youth for give to you
Is the season for wine , roses and drunken friends
Be happy for this moment ; this moment is your life.


شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

سرمايه از ما ، کار از شما

pedarkhoundeh@yahoo.com

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳

افطاري به سبک ژانـتـي

عصر سه شنبه اي پاييزي و شوق بودن در حضور انس. دوستي زنگ ميزند و بار سنگين چندين ساله ام را نزدش به زمين مينهم. اينک حداقل در پيش او آسوده ام. آسوده....
درددل زياد است و مجال صحبت کم. باز هم ديرم ميشود.
ميدانم که نميرسم ولي راه ميافتم. در گرگ و ميش غروب به نزديکي هاي ميدان ونک که ميرسم اطمينان پيدا ميکنم که نخواهم رسيد. به رفيق گرمابه و ميخوانه ام زنگ ميزنم.
پيدايش نميکنم. پس باز مثل کفتر جلب سرم را پايين مياندازم و راسته ولي عصر را در ميان تمام همه همه هاي مردم براي رسيدن به جرعه ايي آب؛ مي پيمايم.

به کافه که ميرسم فقط دو نفري را آنجا ميبينم. دخترکي که منتظر است و پسرکي را که انتظار را فراموش کرده و زمان را ميجود. به جاي اذان ، کانتري موزيک پخش ميشود.
من روي صندلي هميشگي ام ولو ميشوم. در اين چند روز به شدت نيکوتين خونم پايين آمده. با يک شکلات روزه ام را باز ميکنم. و در ادامه يک ليوان شير قهوه تلخ و يک کيک شکلاتي. به دنبال آن سيگاري آتش ميکنم و غرق ميشوم در تمام حسهاي خوب روزهاي سرد گدشته . خيلي وقت يود که سيگارم اين بو را نداشت. عجيب دلم هواي کوهستان را کرد.
ميداني کدام بو را ميگويم؟ فرض کن در کافه اي کوهستاني نشسته ايي(شمشک). محيط کافه گرم است و تو تازه سيگاري گيرانده ايي . درب باز ميشود و جريان باد سرد به داخل مي آيد. همين تداخل بوي سيگار تو با آن هواي سرد است که تو را ديوانه ميکند.

اين روزها عجيب خالي ام از هر چه پر بودن است. و شايد اين خالي بودن مرا به هذيان وا داشته.

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳

آتش بازي ايي از نياز و ناز

آرام در خنکاي سحرگاهي بر ميخيزم. بدون هيچ زحمتي. بعد از چند لقمه لطف الهي،
مينشينم در مقابل مرشد. و ابتدا چه زيبا خالي ميشوم از درون ، از همه سامسکارها.
همچون زنداني در غار حضور روشن آن نور را از جايي دست نيافتني حس ميکنم.
با چشماني بسته او را در آغوش ميکشم. صداي اذان را از پايين ميشنوم و نيز همراهي Secret Garden را که از اتاقم نجوا ميکند. ديگر خود بدانيد حال مرا؛ مرشد و نور ، اذان و موزيک در تاريکي محض . در من غوغايي برپاست . و من آرام با چشمان بسته ام اشک ميريزم. من سرشارم از نور الهي.

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۳

تفاوتي به عمق سکوت

ميداني پسرم؛ دنيا ملغمه ي عجيبي است از روزهاي کش دار و خشک ، کوتاه و مرطوب.
اصلا يادم نيست که کودکي ات چگونه گذشت و با چه طرز فکري بزرگ شدي. مهم اين است که اينک به سختي ميتوان آن را تغيير داد. دلم براي گذشته تنگ شده. براي روزهايي که همسن تو بودم. هميشه خودم را انساني منعطف ميدانستم. جواني که ميتواند با همه توع قشري ارتباط داشته باشد و در هر جمعي نيز تاييد شده. ولي اينک، در اين سن ميفهمم که همه چيز يک دروغ بوده . يک دروغ بزرگ که سالها به خودم گفتم.

کودکي من تحت تاثير جواني برادرم؛ عمويت را مي گويم، شکل گرفت. جواناني که لذت را در خيابان خلوت جردن و ميردامادِ بدون پل جاري ميساختند. براي من نشستن در لابي شيلتون و کاپتان بلک دود کردن بزرگ بود. مي فهمي پسرم؛ نوجواني که در آن سن رستوران شمعدان اسفندياري را خوب بشناسد ديگر برايش استار برگر معني ندارد.
کمتر از 18 سالم بود که تمام اسطوره هاي دهه 70 را خوب ميشناختم و لذت ميبردم.

آن زمانها دوستي داشتم به نام "امير". درست در سن و سال تو بودم. هم فاميل بود و هم رفيق. هر چند که شما اين روزها چيزي به نام فاميل نميشناسيد. خيلي با هم صميمي بوديم. ميداني؛ روزي در خيابان متوجه شدم که ما چقدر با هم اختلاف داريم، ولي چرا اينگونه به هم نزديکيم. راستي تو دوست صميمي داري؟ اصلا ببينم؛ تو ميداني دوست چيست؟ حتما ميداني! ما باهم کلي اختلاف داشتيم و کلي اشتراک. و به نظر من همين اختلافات بود که ما را کنار هم نگاه داشته بود.

من عاشق پوشش کلاسيک بودم. پيراهن ايتاليا ايي و شلوار فاستوني. و او بر عکس ؛
ديوانه جينها آمريکايي و تيشرتهاي ترکيه ايي.
من عشقم اين بود که تمام بعد از ظهر را در کافه ژانتي بنشينم يا در تراس خانه هنرمندان پلاس باشم. با دخترکان بزرگ تر از سنم در لابي هتلي قهوه اي بنوشيم.
و راجع به هر چيزي غير از عشق صحبت کنيم. شايد ميترسيدم. شايد هم فکر ميکردم اين چيزها حاشيه اند. اصل موضوع چيز ديگري است. آن روزها چشمها و دستانم بود که حاکم مطلق يک گفتگو بود.

ولي اين دوستم کاملا متفاوت با من بود. نه اين که اين مسائل در او نبود. چرا بود؛ ولي بشکلي خيلي کمرنگ تر. همان طور که من هم اخلاقهاي او را داشتم، منتها نه ذاتي بلکه اکتسابي؛ آن هم از نوع ظعيف. مي فهمي چه ميگويم؟ اين جوهر وجودي ما بود که با هم تفاوت داشت . او شر بود و شور. با بازيگوشي ايي ذاتي که در چشمانش برق ميزد. و جالب اين بود که ما مکمل هم بوديم.

خيلي سعي کردم در کافه ها مثل او باشم. شاد و بذله گو. با کلي سوژه براي دست انداختن مردم . ولي وقتي آن فنجان کذايي قهوه روبرويم قرار ميگرفت، سيگار هم به کمکش مي آمد تا افکارم نيز چون دهانم طعم سنگين قهوه و سيگار را بگيرد.

آه پسرم؛ روزگار در يک مود نمي چرخد. پس تو در مود روزگار باش. تابوها را در خود بشکن. طرحي نو را بيانداز...
................................................
پ ن : با نيم نگاهي به "اندوه ژرف" نوشته ياسمينا رضا



چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

michaeljackson

Give Thanks To Allah

Lyrics

--------
Give thanks to Allah

for the moon and the stars
prays in all day ful,
what is and what wastake hold of yourIiman
dont givin to Shaitan
oh you who believe please give thanks to Allah
Allahu Ghafor Allahu Rahim Allahu Yuhibo el Mohsininhua
Khalighona hua Razighona wa hoa ala kolli sheiin Ghadir
Allah is Ghafor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin
he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all
Give thanks to Allah
for the moon and the stars
prays in all day full
what is and what wastake hold of your Iman
dont givin to Shaitan
oh you who believe please give thanks to Allah
Allahu Ghafor Allahu Rahim Allahu Yuhibo el Mohsinin
hua Khalighona hua Razighona wa hoa ala kolli sheiin Ghadir
Allah is Ghafor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin
he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all



Download.Mp3

with special thanks to Selull

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳

به قلبم مينگرم در اين هواي بس دلگير . او را در کافه اي دنج و نيمه تاريک مهمان ميکنم به فنجاني قهوه.
به او ميگويم اين روزها چه ميکند؟
سرش را پايين انداخته و با دسته فنجان اش بازي ميکند. گويي دارد به سوال ام ميانديشد. سرش را بالا مياود، به چشمانم زل ميزند و لبي بر ميچيند و ميگويد عزيزم متاسفم !
نميگذارد مدت زيادي به چشمانش خيره شوم. دوباره سرش را پايين انداخته.
به او ميگويم، براي چه متاسف ؟ من و تو هميشه با هم بوديم.

ميگويد تو مثلا صاحب مني. و من هيچ کاري برايت انجام ندادم. نيمه سال تمام شد و نيمه دوم با تمام دلتنگي هايش آغاز گشت و ما هنوز سر نقطه اوليم.
فصل ، فصل برگ ريزان و اين بار دل من دل است که گريه ميخواهد . که تنهايي ميخواهد. ولي تو چه گناهي کردي. تو که اصليت وجوديت اين طور نيست.

دستانش را در دستام ميگيرم. ميلزرد. به او ميگويم عزيزم . تقصير تو چه بوده . من کوتاهي کردم . من به تو اجازه ندادم.اصليت من تويي.

دستانش را از من ميدزدد. سيگاري آتش ميزند. جرعه اي از قهوه اي که حتما حالا سرد شده را مينوشد. ميگويد که ميخواهد هجرت کند و اين بار بدون اجازه من. ميگويد که دوستم دارد. و به همين خاطر ميخواهد برود. نميداند کجا ولي بايد برود. شايد برود به قربان کسي. شايد برود به لابلاي ذهن کسي. مهم نيست کجا. مهم اين است که کسي او را صدا کرده است. ميگويد شايد اين سفر يک حضيض باشد.

اين بار به چشمانم خيره ميشود و با نگاهي ملتمسانه به من ميگويد, عزيزم همراهم ميايي؟

با انگشت سبابه ام زير پلکهايش را خشک ميکنم و ميگويم, تو قلب مني، مگر ميشود تو را ترک کرد؟



دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۳

تمام صحنه هاي ديدار آخر را چند باره در ذهنم مرور ميکنم. از همان سلام اول فهميدم که ديدار، ديداري متفاوت است. هوا نيز عجيب گرفته بود .

صندلي هميشگي ام را دختري از آمستردام اشغال کرده بود. با لبخندي که نشان از خستگي اش داشت برايم سري تکان داد. هوا نيز عجيب سرد بود.

امروز همه چيز دگرا بود. مسير هميشگي ام که به اندازه تمام دلتنگي ها طول ميکشيد؛
امروز خلوت تر از هميشه بود. گويي زمان هم براي لرزاندن دلي عجله داشت. هوا نيز عجيب پرباد بود.

بقول امير حتي قهوه هم طعم هميشگي اش را ندارد. کف کاپوچينو يمان بسيار است، بدون هيچ مزه اي و در انتها طعمي مزخرف. شکلات ها ديگر تلخ نيستند. سيگارها کام نميدهند. هوا نيز عجيب پردود بود.

احساسم به من دروغ نميگفت . امروز در آخرين ديدار، در آخرين روز شهريور؛ تني خواهد لرزيد. اشکي فرو خواهد چکيد. هوا نيز عجيب پربغض بود.

در جلوي درب موتور سواري تصادف کرده بود. همه جا شلوغ و مشوش بود. . درست مثل ذهن من. هوا نيز عجيب بي هوا بود.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۳

خنکاي هواي آخر شهريور که بصورتت ميخوره يه دنيا نوستالژيه که مياد سراغت. بي خود و بي جهت عاشق پيشه ميشي. اونوقته که دلت ميخواد تموم ولي عصر پياده کز کني، تو صورت همه لبخند بزني و به همه کافه هاي شهر سرک بکشي.


چه تلخ است درک اين حقيقت که عشق با مهرباني تفاوت بسيار دارد.

پارلا گرکويست:
چيزي به نام عشق دوسويه فقط يک توهمه ؛ ممکنه دو نفر همزمان به همديگيه عشق بورزند، ولي هر کدوم عشق يک طرفه ي خودشون رو دارن. در صورت وصال وجه مشترکش به جز اشتراک زماني، اونه که ، اين عشق براي هر دو خواهد مرد.

از دوستيهاي گروهي يه جوري بدم مياد, وقتي که حقش اش رو نداري تا دلت رو به يه جا گير بدي. جفت طرف قضيه هم لَنگِ لنگ اند ها. ولي چون اسم اش دوستي گروهيه بايد تا آخر خط سرپا وايسي.

آي از دست اين دوستيهاي معمولي (هـ)حرص (س) ام ميگيره که نگو . آدم احساس ميکنه که يه جايي ته دلش دچار خلا شده که هيچ جوره راه نميده که با طرف پرش کنه.

انگار داره فصل مخ زني من ميرسه؛ مثل فصل جفت گيري پرنده ها.
..........
پ ن : اينها رو زياد جدي نگيريند !!!
..........



پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۳

تولدی ديگر

در ميانه مانده ام مانند نقطه ی تراز بازي طناب کشی . در يک سو آينده و در يک سو گذشته؛ و حالِ من چون گره ی طناب هر دم به يکسو متمايل. وقتی سوالهايی را که سال پيش همين موقع از خود پرسيدم را براي امسال نيز تکرار ميکنم ميبينم که خيلی از سال پيش فراتر رفته ام.
در اين سال اتفاقهاي عجيبي روي داد و تصميمات مهمتري گرفته شد .اتفاقهايي که ميدانم بي شک در آينده جزو تاثير گذارترين خواهند بود. وقتی پروسه اين اتفاقها را مرور ميکنم جای پای واضح وبلاگ را بروي همه آنها ميبينم. کلاً وبلاگ مسير زندگی من را به سوي ديگری رهنمون کرد.
بيشتر دوستی هايم ، دوباره درس خواندنم ،کارم، خود شناسيم ، آينده ام، علاقه مندی هايم ؛ همه و هم تحت تاثير اين پديده نازنين بوده.

آشنايي من با "سهاج مارگ" بواسطه دوستاني از همين ديار بلاگستان، دوستاني که چون خانواده خود دوستشان ميدارم براي من موهبتي بزرگ بود.
جرقه اول براي تصميم به آموختن علمي نوپا در ايران با تمام سختيهايش از همين وبلاگ شروع شد. علمي که شايد تمام سرمايه گذاريهای آينده ام را به سمت خويش سوق دهد. اين بزرگترين تصميم من در اين سال بود.

حضور او نيز يک اتفاق بود. اتفاقی که تا بدين جا ميمون است و مبارک. در اينجا نيز دل بر عقل پيروز شد؛ شايد هم نه و شايد دارد عقل را نيز مجاب ميکند!!!
قبول شدن دوباره من در کنکور نيز نه برای من و نه برای خيلی از کسان ديگر مورد اهميت بود. مسئله ای بود در حد يک تفريح.
چند تصميم ديگر نيز در سر داشتم که به امسال نرسيد. امسال جزو معدود سالهايی است که از عملکرد خود راضی ام.
تنها مي ماند رازهايي که فقط و فقط با خودم دارم و نميدانم چرا هر سال نيز به تعداد آنها افزوده ميشود. ولی وقتی زمانش رسيد، اشخاصی که بايد بدانند مي فهمند. فقط متاسف ميشوم که ديدگاه چندين ساله اشان را در بعضي از موارد تغيير ميدهم.

به هر حال امروز نيز گذشت و من يک سال بزرگ تر شدم. يک تولد ديگر . يک سرنوشت ديگر. يک زندگی ديگر.
باشد تا سال ديگر را نيز در کنار هم باشيم.






چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳

آهنگ اينجا رو عوض کردم. هيچ خاطره خاصي ازش ندارم جز وداع آخر آمفيتريون با آلکمنه در" آمفتريون 38 ". ولي نميدونم چرا هروقت ميشنومش يه جورهايي غلغلک ام ميده.

Nicos - Secret Love

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

وقتی محبت رو به طور خالصانه ترین شکلش دريافت ميکنی.
وقتی برق خوشحالی رو تو چشمهای خيس يه نفر ميبينی.
وقتی تلاش برای رضايت رو ، ريسک ميکنه.
وقتی روزگار رو برای با یکی بودن، قمار میکنه.
وقتی یک حس آهن ربايی بهت دست ميده؛ يه جور دافعه و يه جور کشش.
وقتی میشه تمنا رو با دستات جار بزنی. يا حتی وسط خيابون يه نفر رو از خوشحالی ماچ بکنی.
اونوقته که احساس ميکنی دنيا با همه مزخرفاتش ميتونه حتی به اندازه طول يک لبخند لذت بخش باشه. ميشه به آينده فکر نکرد. ميشه خود خود حال بود.

حتی ميشه تا آخر عمر با هر نخ سيگار، عشق تو ریه هات بدی. به شرطی که حافظه ی خوبی داشته باشی. ميتونی هر وقت "باران عشق" رو شنيدی تنت بلرزه یه لبخند رو لبت سبز شه.
هی تو؛ ميتونی دوست داشته باشی؟
ميتونی دوستداشته بشی؟


پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳


بالاخره تو صندوقخونه بهار يه بطری پيدا شد. که پيغام دلش رو تا اين ور آبها بياره.
بالاخره ساقی ما هم عاشق يه بطری شد !.
نازنينم برايت از صميم قلب خوشبختی آرزو ميکنم
و بي صبرانه به انتظار د يدنت خواهم بود.
اين موهبت بزرگی است.


دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳

ممنون از همه ی بچه ها و فرزند خونده های عزيزم.
به خاطر تبريِک هاشون برای روز پدر؛
مخصوصا" آلبرتو"ی عزيز از سِسيل؛ ولی چيزی که هست اينه که من مادر اين بچه رو يادم نيست !!!

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

تازگيها زندگيم Key Sensitive شده. MONEY حتماً بايد با حروف بزرگ نوشته بشه. براي love هم فرقي نميكنه . چه كوچيك ، چه بزرگ .