مدير
تاثير پذير، برونگرا، واقع گرا، متفکر
تو يه تيپ "مدير" هستي. دقيق و منظم و هدفمند. با اينکه تو يک فرد برون گرا هستي، اما خصوصيات تهاجمي آدم هاي کنه و مردم آزار را نداري يعني در کل با وجود اينکه پشت کار داري، براي رسيدن به اهدافت مخ مردم رو نمي زني! خيلي عاليه! اگرچه احتمالا دوست داري در امور ديگران يک کمي هم دخالت کني، ولي بعضي وقتها بهتر است اجازه دهي امور همانطوري که هستند پيش بروند و خودت را نخود هر آش نکني!
به هر حال، تو هم براي خودت و هم براي ديگران مدير عاليي هستي. و اين دقيقاً به اين خاطر است که تو ترجيح مي دهي بيشتر سودمند فکر کني، تا خلّاق؛ و بجاي پيروي کردن از قلبت از عقل و منطقت کمک مي گيري. معمولاً مردم هم به اين طرز فکر، احترام مي گذارند؛ ولي وقتي درخواستهاي عشق و محبتشان به گوشهايي کاملا کر برخورد مي کند، مي تواند آنها را ديوانه کند.
به هر حال، سعي کن گاهي هم قلب داشته باشي!
به نظر شما اين ميتونه خصوصيات يک پدرخونده باشه؟
http://www.1be1.com/personality/index.php
جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۳
سهشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳
شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳
چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳
افطاري به سبک ژانـتـي
عصر سه شنبه اي پاييزي و شوق بودن در حضور انس. دوستي زنگ ميزند و بار سنگين چندين ساله ام را نزدش به زمين مينهم. اينک حداقل در پيش او آسوده ام. آسوده....
درددل زياد است و مجال صحبت کم. باز هم ديرم ميشود.
ميدانم که نميرسم ولي راه ميافتم. در گرگ و ميش غروب به نزديکي هاي ميدان ونک که ميرسم اطمينان پيدا ميکنم که نخواهم رسيد. به رفيق گرمابه و ميخوانه ام زنگ ميزنم.
پيدايش نميکنم. پس باز مثل کفتر جلب سرم را پايين مياندازم و راسته ولي عصر را در ميان تمام همه همه هاي مردم براي رسيدن به جرعه ايي آب؛ مي پيمايم.
به کافه که ميرسم فقط دو نفري را آنجا ميبينم. دخترکي که منتظر است و پسرکي را که انتظار را فراموش کرده و زمان را ميجود. به جاي اذان ، کانتري موزيک پخش ميشود.
من روي صندلي هميشگي ام ولو ميشوم. در اين چند روز به شدت نيکوتين خونم پايين آمده. با يک شکلات روزه ام را باز ميکنم. و در ادامه يک ليوان شير قهوه تلخ و يک کيک شکلاتي. به دنبال آن سيگاري آتش ميکنم و غرق ميشوم در تمام حسهاي خوب روزهاي سرد گدشته . خيلي وقت يود که سيگارم اين بو را نداشت. عجيب دلم هواي کوهستان را کرد.
ميداني کدام بو را ميگويم؟ فرض کن در کافه اي کوهستاني نشسته ايي(شمشک). محيط کافه گرم است و تو تازه سيگاري گيرانده ايي . درب باز ميشود و جريان باد سرد به داخل مي آيد. همين تداخل بوي سيگار تو با آن هواي سرد است که تو را ديوانه ميکند.
اين روزها عجيب خالي ام از هر چه پر بودن است. و شايد اين خالي بودن مرا به هذيان وا داشته.
عصر سه شنبه اي پاييزي و شوق بودن در حضور انس. دوستي زنگ ميزند و بار سنگين چندين ساله ام را نزدش به زمين مينهم. اينک حداقل در پيش او آسوده ام. آسوده....
درددل زياد است و مجال صحبت کم. باز هم ديرم ميشود.
ميدانم که نميرسم ولي راه ميافتم. در گرگ و ميش غروب به نزديکي هاي ميدان ونک که ميرسم اطمينان پيدا ميکنم که نخواهم رسيد. به رفيق گرمابه و ميخوانه ام زنگ ميزنم.
پيدايش نميکنم. پس باز مثل کفتر جلب سرم را پايين مياندازم و راسته ولي عصر را در ميان تمام همه همه هاي مردم براي رسيدن به جرعه ايي آب؛ مي پيمايم.
به کافه که ميرسم فقط دو نفري را آنجا ميبينم. دخترکي که منتظر است و پسرکي را که انتظار را فراموش کرده و زمان را ميجود. به جاي اذان ، کانتري موزيک پخش ميشود.
من روي صندلي هميشگي ام ولو ميشوم. در اين چند روز به شدت نيکوتين خونم پايين آمده. با يک شکلات روزه ام را باز ميکنم. و در ادامه يک ليوان شير قهوه تلخ و يک کيک شکلاتي. به دنبال آن سيگاري آتش ميکنم و غرق ميشوم در تمام حسهاي خوب روزهاي سرد گدشته . خيلي وقت يود که سيگارم اين بو را نداشت. عجيب دلم هواي کوهستان را کرد.
ميداني کدام بو را ميگويم؟ فرض کن در کافه اي کوهستاني نشسته ايي(شمشک). محيط کافه گرم است و تو تازه سيگاري گيرانده ايي . درب باز ميشود و جريان باد سرد به داخل مي آيد. همين تداخل بوي سيگار تو با آن هواي سرد است که تو را ديوانه ميکند.
اين روزها عجيب خالي ام از هر چه پر بودن است. و شايد اين خالي بودن مرا به هذيان وا داشته.
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳
آتش بازي ايي از نياز و ناز
آرام در خنکاي سحرگاهي بر ميخيزم. بدون هيچ زحمتي. بعد از چند لقمه لطف الهي،
مينشينم در مقابل مرشد. و ابتدا چه زيبا خالي ميشوم از درون ، از همه سامسکارها.
همچون زنداني در غار حضور روشن آن نور را از جايي دست نيافتني حس ميکنم.
با چشماني بسته او را در آغوش ميکشم. صداي اذان را از پايين ميشنوم و نيز همراهي Secret Garden را که از اتاقم نجوا ميکند. ديگر خود بدانيد حال مرا؛ مرشد و نور ، اذان و موزيک در تاريکي محض . در من غوغايي برپاست . و من آرام با چشمان بسته ام اشک ميريزم. من سرشارم از نور الهي.
آرام در خنکاي سحرگاهي بر ميخيزم. بدون هيچ زحمتي. بعد از چند لقمه لطف الهي،
مينشينم در مقابل مرشد. و ابتدا چه زيبا خالي ميشوم از درون ، از همه سامسکارها.
همچون زنداني در غار حضور روشن آن نور را از جايي دست نيافتني حس ميکنم.
با چشماني بسته او را در آغوش ميکشم. صداي اذان را از پايين ميشنوم و نيز همراهي Secret Garden را که از اتاقم نجوا ميکند. ديگر خود بدانيد حال مرا؛ مرشد و نور ، اذان و موزيک در تاريکي محض . در من غوغايي برپاست . و من آرام با چشمان بسته ام اشک ميريزم. من سرشارم از نور الهي.
جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۳
تفاوتي به عمق سکوت
ميداني پسرم؛ دنيا ملغمه ي عجيبي است از روزهاي کش دار و خشک ، کوتاه و مرطوب.
اصلا يادم نيست که کودکي ات چگونه گذشت و با چه طرز فکري بزرگ شدي. مهم اين است که اينک به سختي ميتوان آن را تغيير داد. دلم براي گذشته تنگ شده. براي روزهايي که همسن تو بودم. هميشه خودم را انساني منعطف ميدانستم. جواني که ميتواند با همه توع قشري ارتباط داشته باشد و در هر جمعي نيز تاييد شده. ولي اينک، در اين سن ميفهمم که همه چيز يک دروغ بوده . يک دروغ بزرگ که سالها به خودم گفتم.
کودکي من تحت تاثير جواني برادرم؛ عمويت را مي گويم، شکل گرفت. جواناني که لذت را در خيابان خلوت جردن و ميردامادِ بدون پل جاري ميساختند. براي من نشستن در لابي شيلتون و کاپتان بلک دود کردن بزرگ بود. مي فهمي پسرم؛ نوجواني که در آن سن رستوران شمعدان اسفندياري را خوب بشناسد ديگر برايش استار برگر معني ندارد.
کمتر از 18 سالم بود که تمام اسطوره هاي دهه 70 را خوب ميشناختم و لذت ميبردم.
آن زمانها دوستي داشتم به نام "امير". درست در سن و سال تو بودم. هم فاميل بود و هم رفيق. هر چند که شما اين روزها چيزي به نام فاميل نميشناسيد. خيلي با هم صميمي بوديم. ميداني؛ روزي در خيابان متوجه شدم که ما چقدر با هم اختلاف داريم، ولي چرا اينگونه به هم نزديکيم. راستي تو دوست صميمي داري؟ اصلا ببينم؛ تو ميداني دوست چيست؟ حتما ميداني! ما باهم کلي اختلاف داشتيم و کلي اشتراک. و به نظر من همين اختلافات بود که ما را کنار هم نگاه داشته بود.
من عاشق پوشش کلاسيک بودم. پيراهن ايتاليا ايي و شلوار فاستوني. و او بر عکس ؛
ديوانه جينها آمريکايي و تيشرتهاي ترکيه ايي.
من عشقم اين بود که تمام بعد از ظهر را در کافه ژانتي بنشينم يا در تراس خانه هنرمندان پلاس باشم. با دخترکان بزرگ تر از سنم در لابي هتلي قهوه اي بنوشيم.
و راجع به هر چيزي غير از عشق صحبت کنيم. شايد ميترسيدم. شايد هم فکر ميکردم اين چيزها حاشيه اند. اصل موضوع چيز ديگري است. آن روزها چشمها و دستانم بود که حاکم مطلق يک گفتگو بود.
ولي اين دوستم کاملا متفاوت با من بود. نه اين که اين مسائل در او نبود. چرا بود؛ ولي بشکلي خيلي کمرنگ تر. همان طور که من هم اخلاقهاي او را داشتم، منتها نه ذاتي بلکه اکتسابي؛ آن هم از نوع ظعيف. مي فهمي چه ميگويم؟ اين جوهر وجودي ما بود که با هم تفاوت داشت . او شر بود و شور. با بازيگوشي ايي ذاتي که در چشمانش برق ميزد. و جالب اين بود که ما مکمل هم بوديم.
خيلي سعي کردم در کافه ها مثل او باشم. شاد و بذله گو. با کلي سوژه براي دست انداختن مردم . ولي وقتي آن فنجان کذايي قهوه روبرويم قرار ميگرفت، سيگار هم به کمکش مي آمد تا افکارم نيز چون دهانم طعم سنگين قهوه و سيگار را بگيرد.
آه پسرم؛ روزگار در يک مود نمي چرخد. پس تو در مود روزگار باش. تابوها را در خود بشکن. طرحي نو را بيانداز...
................................................
پ ن : با نيم نگاهي به "اندوه ژرف" نوشته ياسمينا رضا
ميداني پسرم؛ دنيا ملغمه ي عجيبي است از روزهاي کش دار و خشک ، کوتاه و مرطوب.
اصلا يادم نيست که کودکي ات چگونه گذشت و با چه طرز فکري بزرگ شدي. مهم اين است که اينک به سختي ميتوان آن را تغيير داد. دلم براي گذشته تنگ شده. براي روزهايي که همسن تو بودم. هميشه خودم را انساني منعطف ميدانستم. جواني که ميتواند با همه توع قشري ارتباط داشته باشد و در هر جمعي نيز تاييد شده. ولي اينک، در اين سن ميفهمم که همه چيز يک دروغ بوده . يک دروغ بزرگ که سالها به خودم گفتم.
کودکي من تحت تاثير جواني برادرم؛ عمويت را مي گويم، شکل گرفت. جواناني که لذت را در خيابان خلوت جردن و ميردامادِ بدون پل جاري ميساختند. براي من نشستن در لابي شيلتون و کاپتان بلک دود کردن بزرگ بود. مي فهمي پسرم؛ نوجواني که در آن سن رستوران شمعدان اسفندياري را خوب بشناسد ديگر برايش استار برگر معني ندارد.
کمتر از 18 سالم بود که تمام اسطوره هاي دهه 70 را خوب ميشناختم و لذت ميبردم.
آن زمانها دوستي داشتم به نام "امير". درست در سن و سال تو بودم. هم فاميل بود و هم رفيق. هر چند که شما اين روزها چيزي به نام فاميل نميشناسيد. خيلي با هم صميمي بوديم. ميداني؛ روزي در خيابان متوجه شدم که ما چقدر با هم اختلاف داريم، ولي چرا اينگونه به هم نزديکيم. راستي تو دوست صميمي داري؟ اصلا ببينم؛ تو ميداني دوست چيست؟ حتما ميداني! ما باهم کلي اختلاف داشتيم و کلي اشتراک. و به نظر من همين اختلافات بود که ما را کنار هم نگاه داشته بود.
من عاشق پوشش کلاسيک بودم. پيراهن ايتاليا ايي و شلوار فاستوني. و او بر عکس ؛
ديوانه جينها آمريکايي و تيشرتهاي ترکيه ايي.
من عشقم اين بود که تمام بعد از ظهر را در کافه ژانتي بنشينم يا در تراس خانه هنرمندان پلاس باشم. با دخترکان بزرگ تر از سنم در لابي هتلي قهوه اي بنوشيم.
و راجع به هر چيزي غير از عشق صحبت کنيم. شايد ميترسيدم. شايد هم فکر ميکردم اين چيزها حاشيه اند. اصل موضوع چيز ديگري است. آن روزها چشمها و دستانم بود که حاکم مطلق يک گفتگو بود.
ولي اين دوستم کاملا متفاوت با من بود. نه اين که اين مسائل در او نبود. چرا بود؛ ولي بشکلي خيلي کمرنگ تر. همان طور که من هم اخلاقهاي او را داشتم، منتها نه ذاتي بلکه اکتسابي؛ آن هم از نوع ظعيف. مي فهمي چه ميگويم؟ اين جوهر وجودي ما بود که با هم تفاوت داشت . او شر بود و شور. با بازيگوشي ايي ذاتي که در چشمانش برق ميزد. و جالب اين بود که ما مکمل هم بوديم.
خيلي سعي کردم در کافه ها مثل او باشم. شاد و بذله گو. با کلي سوژه براي دست انداختن مردم . ولي وقتي آن فنجان کذايي قهوه روبرويم قرار ميگرفت، سيگار هم به کمکش مي آمد تا افکارم نيز چون دهانم طعم سنگين قهوه و سيگار را بگيرد.
آه پسرم؛ روزگار در يک مود نمي چرخد. پس تو در مود روزگار باش. تابوها را در خود بشکن. طرحي نو را بيانداز...
................................................
پ ن : با نيم نگاهي به "اندوه ژرف" نوشته ياسمينا رضا
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳
Give Thanks To Allah
Lyrics
--------
Give thanks to Allah
for the moon and the stars
prays in all day ful,
what is and what wastake hold of yourIiman
dont givin to Shaitan
oh you who believe please give thanks to Allah
Allahu Ghafor Allahu Rahim Allahu Yuhibo el Mohsininhua
Khalighona hua Razighona wa hoa ala kolli sheiin Ghadir
Allah is Ghafor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin
he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all
Give thanks to Allah
for the moon and the stars
prays in all day full
what is and what wastake hold of your Iman
dont givin to Shaitan
oh you who believe please give thanks to Allah
Allahu Ghafor Allahu Rahim Allahu Yuhibo el Mohsinin
hua Khalighona hua Razighona wa hoa ala kolli sheiin Ghadir
Allah is Ghafor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin
he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all
with special thanks to Selull
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
به قلبم مينگرم در اين هواي بس دلگير . او را در کافه اي دنج و نيمه تاريک مهمان ميکنم به فنجاني قهوه.
به او ميگويم اين روزها چه ميکند؟
سرش را پايين انداخته و با دسته فنجان اش بازي ميکند. گويي دارد به سوال ام ميانديشد. سرش را بالا مياود، به چشمانم زل ميزند و لبي بر ميچيند و ميگويد عزيزم متاسفم !
نميگذارد مدت زيادي به چشمانش خيره شوم. دوباره سرش را پايين انداخته.
به او ميگويم، براي چه متاسف ؟ من و تو هميشه با هم بوديم.
ميگويد تو مثلا صاحب مني. و من هيچ کاري برايت انجام ندادم. نيمه سال تمام شد و نيمه دوم با تمام دلتنگي هايش آغاز گشت و ما هنوز سر نقطه اوليم.
فصل ، فصل برگ ريزان و اين بار دل من دل است که گريه ميخواهد . که تنهايي ميخواهد. ولي تو چه گناهي کردي. تو که اصليت وجوديت اين طور نيست.
دستانش را در دستام ميگيرم. ميلزرد. به او ميگويم عزيزم . تقصير تو چه بوده . من کوتاهي کردم . من به تو اجازه ندادم.اصليت من تويي.
دستانش را از من ميدزدد. سيگاري آتش ميزند. جرعه اي از قهوه اي که حتما حالا سرد شده را مينوشد. ميگويد که ميخواهد هجرت کند و اين بار بدون اجازه من. ميگويد که دوستم دارد. و به همين خاطر ميخواهد برود. نميداند کجا ولي بايد برود. شايد برود به قربان کسي. شايد برود به لابلاي ذهن کسي. مهم نيست کجا. مهم اين است که کسي او را صدا کرده است. ميگويد شايد اين سفر يک حضيض باشد.
اين بار به چشمانم خيره ميشود و با نگاهي ملتمسانه به من ميگويد, عزيزم همراهم ميايي؟
با انگشت سبابه ام زير پلکهايش را خشک ميکنم و ميگويم, تو قلب مني، مگر ميشود تو را ترک کرد؟
به او ميگويم اين روزها چه ميکند؟
سرش را پايين انداخته و با دسته فنجان اش بازي ميکند. گويي دارد به سوال ام ميانديشد. سرش را بالا مياود، به چشمانم زل ميزند و لبي بر ميچيند و ميگويد عزيزم متاسفم !
نميگذارد مدت زيادي به چشمانش خيره شوم. دوباره سرش را پايين انداخته.
به او ميگويم، براي چه متاسف ؟ من و تو هميشه با هم بوديم.
ميگويد تو مثلا صاحب مني. و من هيچ کاري برايت انجام ندادم. نيمه سال تمام شد و نيمه دوم با تمام دلتنگي هايش آغاز گشت و ما هنوز سر نقطه اوليم.
فصل ، فصل برگ ريزان و اين بار دل من دل است که گريه ميخواهد . که تنهايي ميخواهد. ولي تو چه گناهي کردي. تو که اصليت وجوديت اين طور نيست.
دستانش را در دستام ميگيرم. ميلزرد. به او ميگويم عزيزم . تقصير تو چه بوده . من کوتاهي کردم . من به تو اجازه ندادم.اصليت من تويي.
دستانش را از من ميدزدد. سيگاري آتش ميزند. جرعه اي از قهوه اي که حتما حالا سرد شده را مينوشد. ميگويد که ميخواهد هجرت کند و اين بار بدون اجازه من. ميگويد که دوستم دارد. و به همين خاطر ميخواهد برود. نميداند کجا ولي بايد برود. شايد برود به قربان کسي. شايد برود به لابلاي ذهن کسي. مهم نيست کجا. مهم اين است که کسي او را صدا کرده است. ميگويد شايد اين سفر يک حضيض باشد.
اين بار به چشمانم خيره ميشود و با نگاهي ملتمسانه به من ميگويد, عزيزم همراهم ميايي؟
با انگشت سبابه ام زير پلکهايش را خشک ميکنم و ميگويم, تو قلب مني، مگر ميشود تو را ترک کرد؟
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۳
تمام صحنه هاي ديدار آخر را چند باره در ذهنم مرور ميکنم. از همان سلام اول فهميدم که ديدار، ديداري متفاوت است. هوا نيز عجيب گرفته بود .
صندلي هميشگي ام را دختري از آمستردام اشغال کرده بود. با لبخندي که نشان از خستگي اش داشت برايم سري تکان داد. هوا نيز عجيب سرد بود.
امروز همه چيز دگرا بود. مسير هميشگي ام که به اندازه تمام دلتنگي ها طول ميکشيد؛
امروز خلوت تر از هميشه بود. گويي زمان هم براي لرزاندن دلي عجله داشت. هوا نيز عجيب پرباد بود.
بقول امير حتي قهوه هم طعم هميشگي اش را ندارد. کف کاپوچينو يمان بسيار است، بدون هيچ مزه اي و در انتها طعمي مزخرف. شکلات ها ديگر تلخ نيستند. سيگارها کام نميدهند. هوا نيز عجيب پردود بود.
احساسم به من دروغ نميگفت . امروز در آخرين ديدار، در آخرين روز شهريور؛ تني خواهد لرزيد. اشکي فرو خواهد چکيد. هوا نيز عجيب پربغض بود.
در جلوي درب موتور سواري تصادف کرده بود. همه جا شلوغ و مشوش بود. . درست مثل ذهن من. هوا نيز عجيب بي هوا بود.
صندلي هميشگي ام را دختري از آمستردام اشغال کرده بود. با لبخندي که نشان از خستگي اش داشت برايم سري تکان داد. هوا نيز عجيب سرد بود.
امروز همه چيز دگرا بود. مسير هميشگي ام که به اندازه تمام دلتنگي ها طول ميکشيد؛
امروز خلوت تر از هميشه بود. گويي زمان هم براي لرزاندن دلي عجله داشت. هوا نيز عجيب پرباد بود.
بقول امير حتي قهوه هم طعم هميشگي اش را ندارد. کف کاپوچينو يمان بسيار است، بدون هيچ مزه اي و در انتها طعمي مزخرف. شکلات ها ديگر تلخ نيستند. سيگارها کام نميدهند. هوا نيز عجيب پردود بود.
احساسم به من دروغ نميگفت . امروز در آخرين ديدار، در آخرين روز شهريور؛ تني خواهد لرزيد. اشکي فرو خواهد چکيد. هوا نيز عجيب پربغض بود.
در جلوي درب موتور سواري تصادف کرده بود. همه جا شلوغ و مشوش بود. . درست مثل ذهن من. هوا نيز عجيب بي هوا بود.
چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۳
خنکاي هواي آخر شهريور که بصورتت ميخوره يه دنيا نوستالژيه که مياد سراغت. بي خود و بي جهت عاشق پيشه ميشي. اونوقته که دلت ميخواد تموم ولي عصر پياده کز کني، تو صورت همه لبخند بزني و به همه کافه هاي شهر سرک بکشي.
چه تلخ است درک اين حقيقت که عشق با مهرباني تفاوت بسيار دارد.
پارلا گرکويست:
چيزي به نام عشق دوسويه فقط يک توهمه ؛ ممکنه دو نفر همزمان به همديگيه عشق بورزند، ولي هر کدوم عشق يک طرفه ي خودشون رو دارن. در صورت وصال وجه مشترکش به جز اشتراک زماني، اونه که ، اين عشق براي هر دو خواهد مرد.
از دوستيهاي گروهي يه جوري بدم مياد, وقتي که حقش اش رو نداري تا دلت رو به يه جا گير بدي. جفت طرف قضيه هم لَنگِ لنگ اند ها. ولي چون اسم اش دوستي گروهيه بايد تا آخر خط سرپا وايسي.
آي از دست اين دوستيهاي معمولي (هـ)حرص (س) ام ميگيره که نگو . آدم احساس ميکنه که يه جايي ته دلش دچار خلا شده که هيچ جوره راه نميده که با طرف پرش کنه.
انگار داره فصل مخ زني من ميرسه؛ مثل فصل جفت گيري پرنده ها.
..........
پ ن : اينها رو زياد جدي نگيريند !!!
..........
چه تلخ است درک اين حقيقت که عشق با مهرباني تفاوت بسيار دارد.
پارلا گرکويست:
چيزي به نام عشق دوسويه فقط يک توهمه ؛ ممکنه دو نفر همزمان به همديگيه عشق بورزند، ولي هر کدوم عشق يک طرفه ي خودشون رو دارن. در صورت وصال وجه مشترکش به جز اشتراک زماني، اونه که ، اين عشق براي هر دو خواهد مرد.
از دوستيهاي گروهي يه جوري بدم مياد, وقتي که حقش اش رو نداري تا دلت رو به يه جا گير بدي. جفت طرف قضيه هم لَنگِ لنگ اند ها. ولي چون اسم اش دوستي گروهيه بايد تا آخر خط سرپا وايسي.
آي از دست اين دوستيهاي معمولي (هـ)حرص (س) ام ميگيره که نگو . آدم احساس ميکنه که يه جايي ته دلش دچار خلا شده که هيچ جوره راه نميده که با طرف پرش کنه.
انگار داره فصل مخ زني من ميرسه؛ مثل فصل جفت گيري پرنده ها.
..........
پ ن : اينها رو زياد جدي نگيريند !!!
..........
پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۳
تولدی ديگر
در ميانه مانده ام مانند نقطه ی تراز بازي طناب کشی . در يک سو آينده و در يک سو گذشته؛ و حالِ من چون گره ی طناب هر دم به يکسو متمايل. وقتی سوالهايی را که سال پيش همين موقع از خود پرسيدم را براي امسال نيز تکرار ميکنم ميبينم که خيلی از سال پيش فراتر رفته ام.
در اين سال اتفاقهاي عجيبي روي داد و تصميمات مهمتري گرفته شد .اتفاقهايي که ميدانم بي شک در آينده جزو تاثير گذارترين خواهند بود. وقتی پروسه اين اتفاقها را مرور ميکنم جای پای واضح وبلاگ را بروي همه آنها ميبينم. کلاً وبلاگ مسير زندگی من را به سوي ديگری رهنمون کرد.
بيشتر دوستی هايم ، دوباره درس خواندنم ،کارم، خود شناسيم ، آينده ام، علاقه مندی هايم ؛ همه و هم تحت تاثير اين پديده نازنين بوده.
آشنايي من با "سهاج مارگ" بواسطه دوستاني از همين ديار بلاگستان، دوستاني که چون خانواده خود دوستشان ميدارم براي من موهبتي بزرگ بود.
جرقه اول براي تصميم به آموختن علمي نوپا در ايران با تمام سختيهايش از همين وبلاگ شروع شد. علمي که شايد تمام سرمايه گذاريهای آينده ام را به سمت خويش سوق دهد. اين بزرگترين تصميم من در اين سال بود.
حضور او نيز يک اتفاق بود. اتفاقی که تا بدين جا ميمون است و مبارک. در اينجا نيز دل بر عقل پيروز شد؛ شايد هم نه و شايد دارد عقل را نيز مجاب ميکند!!!
قبول شدن دوباره من در کنکور نيز نه برای من و نه برای خيلی از کسان ديگر مورد اهميت بود. مسئله ای بود در حد يک تفريح.
چند تصميم ديگر نيز در سر داشتم که به امسال نرسيد. امسال جزو معدود سالهايی است که از عملکرد خود راضی ام.
تنها مي ماند رازهايي که فقط و فقط با خودم دارم و نميدانم چرا هر سال نيز به تعداد آنها افزوده ميشود. ولی وقتی زمانش رسيد، اشخاصی که بايد بدانند مي فهمند. فقط متاسف ميشوم که ديدگاه چندين ساله اشان را در بعضي از موارد تغيير ميدهم.
به هر حال امروز نيز گذشت و من يک سال بزرگ تر شدم. يک تولد ديگر . يک سرنوشت ديگر. يک زندگی ديگر.
باشد تا سال ديگر را نيز در کنار هم باشيم.
در ميانه مانده ام مانند نقطه ی تراز بازي طناب کشی . در يک سو آينده و در يک سو گذشته؛ و حالِ من چون گره ی طناب هر دم به يکسو متمايل. وقتی سوالهايی را که سال پيش همين موقع از خود پرسيدم را براي امسال نيز تکرار ميکنم ميبينم که خيلی از سال پيش فراتر رفته ام.
در اين سال اتفاقهاي عجيبي روي داد و تصميمات مهمتري گرفته شد .اتفاقهايي که ميدانم بي شک در آينده جزو تاثير گذارترين خواهند بود. وقتی پروسه اين اتفاقها را مرور ميکنم جای پای واضح وبلاگ را بروي همه آنها ميبينم. کلاً وبلاگ مسير زندگی من را به سوي ديگری رهنمون کرد.
بيشتر دوستی هايم ، دوباره درس خواندنم ،کارم، خود شناسيم ، آينده ام، علاقه مندی هايم ؛ همه و هم تحت تاثير اين پديده نازنين بوده.
آشنايي من با "سهاج مارگ" بواسطه دوستاني از همين ديار بلاگستان، دوستاني که چون خانواده خود دوستشان ميدارم براي من موهبتي بزرگ بود.
جرقه اول براي تصميم به آموختن علمي نوپا در ايران با تمام سختيهايش از همين وبلاگ شروع شد. علمي که شايد تمام سرمايه گذاريهای آينده ام را به سمت خويش سوق دهد. اين بزرگترين تصميم من در اين سال بود.
حضور او نيز يک اتفاق بود. اتفاقی که تا بدين جا ميمون است و مبارک. در اينجا نيز دل بر عقل پيروز شد؛ شايد هم نه و شايد دارد عقل را نيز مجاب ميکند!!!
قبول شدن دوباره من در کنکور نيز نه برای من و نه برای خيلی از کسان ديگر مورد اهميت بود. مسئله ای بود در حد يک تفريح.
چند تصميم ديگر نيز در سر داشتم که به امسال نرسيد. امسال جزو معدود سالهايی است که از عملکرد خود راضی ام.
تنها مي ماند رازهايي که فقط و فقط با خودم دارم و نميدانم چرا هر سال نيز به تعداد آنها افزوده ميشود. ولی وقتی زمانش رسيد، اشخاصی که بايد بدانند مي فهمند. فقط متاسف ميشوم که ديدگاه چندين ساله اشان را در بعضي از موارد تغيير ميدهم.
به هر حال امروز نيز گذشت و من يک سال بزرگ تر شدم. يک تولد ديگر . يک سرنوشت ديگر. يک زندگی ديگر.
باشد تا سال ديگر را نيز در کنار هم باشيم.
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳
آهنگ اينجا رو عوض کردم. هيچ خاطره خاصي ازش ندارم جز وداع آخر آمفيتريون با آلکمنه در" آمفتريون 38 ". ولي نميدونم چرا هروقت ميشنومش يه جورهايي غلغلک ام ميده.
Nicos - Secret Love
Nicos - Secret Love
یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳
وقتی محبت رو به طور خالصانه ترین شکلش دريافت ميکنی.
وقتی برق خوشحالی رو تو چشمهای خيس يه نفر ميبينی.
وقتی تلاش برای رضايت رو ، ريسک ميکنه.
وقتی روزگار رو برای با یکی بودن، قمار میکنه.
وقتی یک حس آهن ربايی بهت دست ميده؛ يه جور دافعه و يه جور کشش.
وقتی میشه تمنا رو با دستات جار بزنی. يا حتی وسط خيابون يه نفر رو از خوشحالی ماچ بکنی.
اونوقته که احساس ميکنی دنيا با همه مزخرفاتش ميتونه حتی به اندازه طول يک لبخند لذت بخش باشه. ميشه به آينده فکر نکرد. ميشه خود خود حال بود.
حتی ميشه تا آخر عمر با هر نخ سيگار، عشق تو ریه هات بدی. به شرطی که حافظه ی خوبی داشته باشی. ميتونی هر وقت "باران عشق" رو شنيدی تنت بلرزه یه لبخند رو لبت سبز شه.
هی تو؛ ميتونی دوست داشته باشی؟
ميتونی دوستداشته بشی؟
وقتی برق خوشحالی رو تو چشمهای خيس يه نفر ميبينی.
وقتی تلاش برای رضايت رو ، ريسک ميکنه.
وقتی روزگار رو برای با یکی بودن، قمار میکنه.
وقتی یک حس آهن ربايی بهت دست ميده؛ يه جور دافعه و يه جور کشش.
وقتی میشه تمنا رو با دستات جار بزنی. يا حتی وسط خيابون يه نفر رو از خوشحالی ماچ بکنی.
اونوقته که احساس ميکنی دنيا با همه مزخرفاتش ميتونه حتی به اندازه طول يک لبخند لذت بخش باشه. ميشه به آينده فکر نکرد. ميشه خود خود حال بود.
حتی ميشه تا آخر عمر با هر نخ سيگار، عشق تو ریه هات بدی. به شرطی که حافظه ی خوبی داشته باشی. ميتونی هر وقت "باران عشق" رو شنيدی تنت بلرزه یه لبخند رو لبت سبز شه.
هی تو؛ ميتونی دوست داشته باشی؟
ميتونی دوستداشته بشی؟
پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳
دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳
اين را براي دوستي مينوسيم كه هفته پيش براي اولين به خوابم آمد؛ براي او خيلي نگرانم
Between Mind & Heart
It's hard to find the balance when you are in love
You're lost in the middle cause
You have to decide between mind & heart
Heart is the engine of your body
But brain is the engine of your life
Between Mind & Heart
Between Mind & Heart
It's hard to find the balance when you are in love
You're lost in the middle cause
You have to decide between mind & heart
Heart is the engine of your body
But brain is the engine of your life
Between Mind & Heart
یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳
ســرمــا
خسته شدم از اين همه گرما ، از اين روزهاي كش دار
دلم زمستون رو ميخواد، نم نم بارون . شومينه.
دلم برگ ريزون باغ دماوند رو ميخواد، درختهاي لخت ، همون كرسي و؛ اگه يه روز بري سفر.
دلم هواي گرگ و ميش رو ميخواد ، با يه عالمه ابر.
دلم ترافيك ولي عصر رو ميخواد تو بارون.
دلم پياده گز كردن تجريش – ونك رو ميخواد تو سرما.
دلم سورنتو رو ميخواد، با اون پنجره هاي قدي و تيره اش.
دلم آفتاب نيمه جون ديزين رو ميخواد، قله هاي شمشك.
دلم چمباته زدن تو صندلي عقب ، سيگار و برفِ دشتهاي فيروزكوه رو ميخواد.
دلم قهوه خونه هاي ساده لشكرك رو ميخواد.
دلم پيپ ميخواد. بوي ناب توتون.
دلم كونياك ؛ دلم مستي ، گرمي تو سرما ميخواد.
دلم يه آغوش ميخواد، انيگما . يه آرامش و مست شدن با بوي بدني كه مستي ات رو بپرونه.
دلم ســـرما ميــخواد
خسته شدم از اين همه گرما ، از اين روزهاي كش دار
دلم زمستون رو ميخواد، نم نم بارون . شومينه.
دلم برگ ريزون باغ دماوند رو ميخواد، درختهاي لخت ، همون كرسي و؛ اگه يه روز بري سفر.
دلم هواي گرگ و ميش رو ميخواد ، با يه عالمه ابر.
دلم ترافيك ولي عصر رو ميخواد تو بارون.
دلم پياده گز كردن تجريش – ونك رو ميخواد تو سرما.
دلم سورنتو رو ميخواد، با اون پنجره هاي قدي و تيره اش.
دلم آفتاب نيمه جون ديزين رو ميخواد، قله هاي شمشك.
دلم چمباته زدن تو صندلي عقب ، سيگار و برفِ دشتهاي فيروزكوه رو ميخواد.
دلم قهوه خونه هاي ساده لشكرك رو ميخواد.
دلم پيپ ميخواد. بوي ناب توتون.
دلم كونياك ؛ دلم مستي ، گرمي تو سرما ميخواد.
دلم يه آغوش ميخواد، انيگما . يه آرامش و مست شدن با بوي بدني كه مستي ات رو بپرونه.
دلم ســـرما ميــخواد
چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳
دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳
اين روزها كمتر مينوسيم. همه چيز به خوبي پيش ميرود. فاصله اي يك هفته اي بين كلاسها افتاده. بيشتر به خودم ميرسم.. راستي يك نمايش هم ديدم. بد نبود. پنجشنبه اي خوش را همراه با دوستاني نازنين برايم ساخت. آخر هفته هم صرف يك پروژه Authoring شد. تقديم اش كردم به بهار. ميدانم كه اين روزها شديداً گرفتار است. فقط خواستم بگويم كه به فكرش هستم. آرين هم رفته ، به كوير. به سرزمين پدري. اين خانوم هم كه قصد برگشتن ندارد. دلمان لك زده براي يك فنجان نوشيدن چاي ، يك نخ سيگار و ديدن چهره اي كه هميشه آرامت ميكند؛ بي هيچ تقلايي.
تا آخر تابستان خودم را شديد درگير كردم. كلاسهاي بي وقفه. روزهاي زوج، 3 ساعت؛ شبكه. و جمعه ها 6 ساعت جاوا. انتخاب وحشتناكي بود ولي بايد انتخاب ميشد. شايد توانستم آخر ماه را به سفر بروم. شديداً احتياج دارم.
اين شهردار هم نميايد اين نامه لعنتي را امضا كند تا ما به حضور بقيه روسا برسيم. دوستاني از بيمه و ماليات و اداره ثبت. خيلي حرف است پدرخونده مملكت را اينجوري معطل ميكنند. آن مردك هم قول و قرار يك ساله اش بايد در اين هفته جواب بدهد. ديگر طاقتم تخت شده. اين دو مورد شده معضل اين روزهاي من . حل بشود ، كلي سبك خواهم شد.
از همه اينها كه بگذريم ميرسيم به قول و قرار يك دوست نازنين كه افتخار داده تو نمايش اين هفته همراهيم كنه. موجود عجيبي ايه . از اون آدمها كه دوست داري همه چيز ازش بدوني ولي در ضمن هيچ چيز نميدوني.
باشد تا روزي كه تراوشات مغزم بوي بهتري دهد.
تا آخر تابستان خودم را شديد درگير كردم. كلاسهاي بي وقفه. روزهاي زوج، 3 ساعت؛ شبكه. و جمعه ها 6 ساعت جاوا. انتخاب وحشتناكي بود ولي بايد انتخاب ميشد. شايد توانستم آخر ماه را به سفر بروم. شديداً احتياج دارم.
اين شهردار هم نميايد اين نامه لعنتي را امضا كند تا ما به حضور بقيه روسا برسيم. دوستاني از بيمه و ماليات و اداره ثبت. خيلي حرف است پدرخونده مملكت را اينجوري معطل ميكنند. آن مردك هم قول و قرار يك ساله اش بايد در اين هفته جواب بدهد. ديگر طاقتم تخت شده. اين دو مورد شده معضل اين روزهاي من . حل بشود ، كلي سبك خواهم شد.
از همه اينها كه بگذريم ميرسيم به قول و قرار يك دوست نازنين كه افتخار داده تو نمايش اين هفته همراهيم كنه. موجود عجيبي ايه . از اون آدمها كه دوست داري همه چيز ازش بدوني ولي در ضمن هيچ چيز نميدوني.
باشد تا روزي كه تراوشات مغزم بوي بهتري دهد.
اشتراک در:
پستها (Atom)