حجم نبودنت از تنهاییم بیشتر است .
هرچه میکنم حل نمیشود در آن .
پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
تا حالا شده از پدرتون يا بقيه بزرگترهاي دور و بر بشنويد كه آي اون زمونها فلان جا رو مفت ميدادند كسي طرفش نميرفت . يا فلان چيز دو زار بود . مفت مفت . يا مثلاً ديدي سكه چقدر گرون شد ؟ كاش مي خريدي .
من ميخوام بگم هنوزهم تو اين دوره موقعيتها و چيزهايي هست كه ميتونه برات سكوي پرتاب خوبي باشه .
هر وقت چيزي به ذهنم رسيد اينجا در اين مورد مينويسم . تا حداقل براي خودم گذشت زمان و تاثيرش بر موضوعاتي كه گفتم ثابت بشه .
امروز 16 اسفند 85
پيشنهاد من براي خريد قبل از عيد :
خريد ميلگرد 10 - 12 -- فروش خرداد به بعد
خريد واحدهاي مسكوني زير 100 متر اطراف تهران - كرج تا متري 450 هزار تومان -- فروش بعد از ارديبهشت
براي يك سرمايه گذاري بلند مدت و نسبتا سنگين واحد هاي تجاري نور رسالت ، بازار بزرگ نبش طالقاني-وليعصر و بازار بزگ پرديس كرج پيشنهاد ميشه (ميانگين متري از 13 مليون به بالا) .
سكه تمام بهار . سود كم . فروش بلافاصله بعد از ماه صفر
مورد هاي ديگه رو هم شما معرفي كنيد . از جانبداري جنس خودتون پرهيز كنيد تا يك فضاي باز ايجاد بشه .
من ميخوام بگم هنوزهم تو اين دوره موقعيتها و چيزهايي هست كه ميتونه برات سكوي پرتاب خوبي باشه .
هر وقت چيزي به ذهنم رسيد اينجا در اين مورد مينويسم . تا حداقل براي خودم گذشت زمان و تاثيرش بر موضوعاتي كه گفتم ثابت بشه .
امروز 16 اسفند 85
پيشنهاد من براي خريد قبل از عيد :
خريد ميلگرد 10 - 12 -- فروش خرداد به بعد
خريد واحدهاي مسكوني زير 100 متر اطراف تهران - كرج تا متري 450 هزار تومان -- فروش بعد از ارديبهشت
براي يك سرمايه گذاري بلند مدت و نسبتا سنگين واحد هاي تجاري نور رسالت ، بازار بزرگ نبش طالقاني-وليعصر و بازار بزگ پرديس كرج پيشنهاد ميشه (ميانگين متري از 13 مليون به بالا) .
سكه تمام بهار . سود كم . فروش بلافاصله بعد از ماه صفر
مورد هاي ديگه رو هم شما معرفي كنيد . از جانبداري جنس خودتون پرهيز كنيد تا يك فضاي باز ايجاد بشه .
یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵
یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵
قلپ قلپ مينوشم سرمستي اين روزهايم را
ها ميكنم گذشته سرد ماههاي گذشته را
و در زيباترين ايستگاه روزگار به نظاره نشسته ام حركت مارپيچ ترن خوشبختي ام را
كوره را پر كرده ام از سنگ طلا كه توان حركت اين تن پولاديم باشد
هوووووو هوووووو كنان ميرانم به سمت قله هاي شمالي به اميد كشف معدن طلا براي زندگي جاودان
ها ميكنم گذشته سرد ماههاي گذشته را
و در زيباترين ايستگاه روزگار به نظاره نشسته ام حركت مارپيچ ترن خوشبختي ام را
كوره را پر كرده ام از سنگ طلا كه توان حركت اين تن پولاديم باشد
هوووووو هوووووو كنان ميرانم به سمت قله هاي شمالي به اميد كشف معدن طلا براي زندگي جاودان
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
من و هجوم گریه از یاد تو فراموش
نمیدانم از چه حسی بگویم . که امروز هوای دلم سخت بارانی است . امروز بی آنکه بدانم یک ماه گذشته بود . یک ماهی که با آنکه خودم مسببش بودم هنوز هم باورش ندارم . صدایت مثل همیشه آرام بود . پر از انرژی و نشاط . فقط خدا خودش باید دلش برایم بسوزد . زمان را قلپ قلپ مینوشیم و در عطش آینده میسوزیم . باور کن که شدیدا به معجزه احتیاج دارم .
نمیدانم از چه حسی بگویم . که امروز هوای دلم سخت بارانی است . امروز بی آنکه بدانم یک ماه گذشته بود . یک ماهی که با آنکه خودم مسببش بودم هنوز هم باورش ندارم . صدایت مثل همیشه آرام بود . پر از انرژی و نشاط . فقط خدا خودش باید دلش برایم بسوزد . زمان را قلپ قلپ مینوشیم و در عطش آینده میسوزیم . باور کن که شدیدا به معجزه احتیاج دارم .
جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵
از همان موقع بود که شروع کردم به فراموش کردن تمام خاطرات . ولي مگر ميشود . بويي ، ترانه ايي و يا شايد کوچه و خياباني تو را پرت ميکند به گذشته ي عشقي که علي رغم ميل خود آن را نيمه کاره رها کردي . جالب اينجاست که دوستان اين را خوب ميدانند . هر زمان که پرتم در خاطرات ، خود را ديوانه وار مشغول کاري ميکنم . و به خود هزار بار ميگويم که " حميد ؛ همه چيز ديگر تمام شد . به کارت بچسب و سعي کن تمام خاطرات را در خود ببلعي . آنها فقط تو را داغان میکنند " . با علم اينکه ميدانم در اين موقعيت اين بهترين تصميم براي آينده بود ولي باز از فردا ميترسم .
ميترسم از نحوه ي بازگشت دوباره . که خوب ميدانم ، رابطه ايي که بدين شکل تمام شد ديگر کيفيت اول خود را پيدا نميکند . اگر قرار باشد دوباره شروع شود . که بعيد ميدانم . به هر حال من سرگرم زندگي جديد ام و غرق گذشته .
اين روزها چشمهايم همه چيز را لو ميدهند و من شرمگينم از دوستي که زندگي اش را وقف چشمهايم کرده .
ميترسم از نحوه ي بازگشت دوباره . که خوب ميدانم ، رابطه ايي که بدين شکل تمام شد ديگر کيفيت اول خود را پيدا نميکند . اگر قرار باشد دوباره شروع شود . که بعيد ميدانم . به هر حال من سرگرم زندگي جديد ام و غرق گذشته .
اين روزها چشمهايم همه چيز را لو ميدهند و من شرمگينم از دوستي که زندگي اش را وقف چشمهايم کرده .
پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵
این روزها همه مرا دیوانه می خوانند و تو را عاقل .در یک چشم بهم زدن شدم یهودا و بگمانشان تو را به مشتی سکه فروختم . بگذار بگویند که گفتارشان برایم خللی در ایمانم نیست ؛ چرا که اکنون سرشارم از ایمان .
حال که گذارم از آستانه ی ناگذیر دیگر فرو چکیدن نیست ، پس بگذار بشارتی باشم برای فردایی روشن . که من تمام زندگی را با تو زیستم . با تو اشک ریختم و با تو بخشنده شدم .
ولی اینک در کوبه و دربان منتظر . وقت رفتن بود . به گمانم اطرافمان را قاضیانی گرفتند با ردای شوم که هر دم کوس رسوایی ام میزنند . من نه رقصان میگذرم از آستانه ی ناگذیر بلکه این تقدیری بود بر سرنوشت ما . یادت در گذرگاه تاریخ عمرم جاودان خواهد شد . باور کن که با باورت تمام عمر مرا مدیون خویش سازی . قسم به اراده ی ابراهیم ، به بندگی موسی ، به دم عیسی و به اقراء محمد که نه تصمیم ام از سر هوس بود و نه از سر ترس ؛ ترس از ساختن گلستان ابراهیم . که اگر دستان بسته ام آزاد بود برایت دنیایی می ساختم به سپیدی بدر کامل . و به این کلامم به بزرگی ایمان تصمیم ام ایمان دارم .
دوستان ، عزیزان ، داوران کوتاه کنيد اين عبث را که ادامه ی آن ملال انگیز است چون بحثی ابلهانه بر سر هيچ و پوچ .
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
حال که گذارم از آستانه ی ناگذیر دیگر فرو چکیدن نیست ، پس بگذار بشارتی باشم برای فردایی روشن . که من تمام زندگی را با تو زیستم . با تو اشک ریختم و با تو بخشنده شدم .
ولی اینک در کوبه و دربان منتظر . وقت رفتن بود . به گمانم اطرافمان را قاضیانی گرفتند با ردای شوم که هر دم کوس رسوایی ام میزنند . من نه رقصان میگذرم از آستانه ی ناگذیر بلکه این تقدیری بود بر سرنوشت ما . یادت در گذرگاه تاریخ عمرم جاودان خواهد شد . باور کن که با باورت تمام عمر مرا مدیون خویش سازی . قسم به اراده ی ابراهیم ، به بندگی موسی ، به دم عیسی و به اقراء محمد که نه تصمیم ام از سر هوس بود و نه از سر ترس ؛ ترس از ساختن گلستان ابراهیم . که اگر دستان بسته ام آزاد بود برایت دنیایی می ساختم به سپیدی بدر کامل . و به این کلامم به بزرگی ایمان تصمیم ام ایمان دارم .
دوستان ، عزیزان ، داوران کوتاه کنيد اين عبث را که ادامه ی آن ملال انگیز است چون بحثی ابلهانه بر سر هيچ و پوچ .
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵
ماه مبارک سخت منفعل ام کرده . اینروزها سخت غرق هارد 360 گیگی ام هستم . مثل کودکی که در باغی بزرگ رهایش کرده باشند و سی پی یو ایی که سخت سکته زده و ازفول کش به سلرون تبدیل شده ! مزه ی بایوس را زیر دندان هایم حس میکنم . پلیور جدیدم سخت ذوق زده ام میکند . دوست ندارم حالا حالا در هر جایی به تن کنم . کم کاری ها و بی دقتی ها در این ماه به اوج رسیده . همه عصبی هستند . من هم جزو همه . اگر خدا بخواهد اتفاقات جدیدی رخ میدهد . استارت کتاب خوانی ام دوباره زده شده . " ناطور دشت " سلینجر تمام شد . " عشق ، سالهای وبا " ی مارکز شروع شد . هر چند که در این مورد بسیار بسیار با این دخترک که این روزها قلمش به راستی به معجزه میماند فاصله دارم . در این یک ماه از عهدی که با خودم در ابتدای سال بستم بسیار دور شده ام . کـــَل کــــَل ممنوع . انتهای هفته موبایلم را خاموش خواهم کرد و در خنکای باد پاییزی به سفرخواهم رفت . روزهای فرد را بیشتر دوست دارم . برگهای زرد{به اتفاق تو } نوید بخش روزهای شادی خواهند بود .
این پراکنده های ذهنم را مینویسم تا شروعی باشد برای شکستن سکوت قلم . این ها را بگذارید به حساب یک جور کلینینگ روحی .
عادت کرده بودیم . فراموش شد . باشد تا دوباره به قلم معتاد شویم .
این پراکنده های ذهنم را مینویسم تا شروعی باشد برای شکستن سکوت قلم . این ها را بگذارید به حساب یک جور کلینینگ روحی .
عادت کرده بودیم . فراموش شد . باشد تا دوباره به قلم معتاد شویم .
جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵
« بايد بنويسم ». كاوه اين را از جايي ميگويد، كه بنويسد . و من روزهاست بايد را توي سرم دور ميزنم بنويسم . بايد بنويسم وگرنه دستهايم بوي نا ميگيرند . وگرنه نگاهم نمور ميشود . وگرنه صدايم عادت ميكند به عادي . بايد بنويسم فشار بياورم انگشتهايم را به روان نويسم را به كاغذ.بايد به مغزم فشار بياورم . بايد كلمات مچاله را باز كنم ردّ چروكشان را بگيرم به خطي برسم براي بنويسم . بايد بنويسم : دستهايم بوي نا بگيرند؛ ميترسم از نا . بايد از نا دستهايم را بگيرم؛ ببرم از نا نگاهم را بدزدم . از نا صدايم را بردارم بلند كنم تا ته. بايد داد بزنم در خودم . بايد بنويسم: چقدر داد دارم! بايد بنويسم: داد. بايد از اول بنويسم يادم بيايد.بايد بنويسم: الف.بايد بنويسم: با . بايد از بابا آب داد بيايم تا بيست و هفت ساله ي حالا. بايد كلمات را پشت سر هم رديف كنم تا از نفس بيفتند . بايد از الف بنويسم تا يا . يا تا از نفس بيفتم فشار بياورم به عضلاتم حجم متراكم مانده را بپاشم از خودم جان بگيرم . بايد جان بگيرد زبانم كرخت نماند .بايد جان بگيرد صدايم نميرد.بايد دستهايم نا بگيرند. دستهايم نا بگيرند. دستهايم دستهايم دستهايم نا بگيرند. بايد دستهايم را بگيرم بلند شوم پا به پاي كلمات رَج بزنم . بايد راه بيفتم . بايد حجم متراكم مانده را بنويسم وا نمانم از تازه ، از تا*.
*- تو
برگرفته از بلاگ پاندا
*- تو
برگرفته از بلاگ پاندا
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵
آخرین شب کنسرت ناظری با وجود تاخیری یک ساعت و نیمه در کمال آرامش و شکوه برگزار شد .تاخیری که فقط باعث فشردگی در اجرای قطعات گشت . این تاثیر بیشتر در اجرای قطعات " اندک اندک " و " الا ای ایها الساقی " نمود داشت . ولی در کل شبی بود بسیار دگرا و ارزشمند .
گزارش کامل : بی بی سی
دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

به تمام اتفاقهاي امروز فکر ميکنم . به چشم انداز شهر از پشت پنجره ي يک خانه ي جديد . خالي و شيک . اين دو کلمه برايم معاني خاص دارند . خالي .... شيک ......
شايد يک جور تضاد . به نبود حال او فکر مي کنم و به آينده اي که خواهد بود . دلم گرم ميشود .
پيپ ام را از هم باز ميکنم . همين جور که داخل کوره را دستمال ميکشم ، دخترک ميگويد : دوستت دارم , چون خري . ميگويم يعني چه ؟ ميگويد چون هميشه مثل خر جفتک مي اندازي و چموشي . دلم گر ميگيرد .
برس فشرده را که داخل لوله ي پيپ ميکنم ، ميگويد : هي هي , تو اين شهر لعنتي از من ديونه تر پيدا نميکني . کسي که از من بيشتر دوست داشته باشه .
ميگويم چطور ؟ ميگويد کي نصف شب پيدا ميشه که باوجود اينکه ديازپام خورده و دو ساعت از خوابش گذشته؛ بيدار شه و باهات حرف بزنه و قربون صدقه ات هم بره . دلم ميسوزد .
حالا پيپ ام تميز شده . به ياد حرف پدر مي افتم که ميگفت يه سيب رو که بندازي بالا هزار چرخ ميخوره تا بياد پايين . کاش همان جوري که انداختيم پايين بيايد .
شايد يک جور تضاد . به نبود حال او فکر مي کنم و به آينده اي که خواهد بود . دلم گرم ميشود .
پيپ ام را از هم باز ميکنم . همين جور که داخل کوره را دستمال ميکشم ، دخترک ميگويد : دوستت دارم , چون خري . ميگويم يعني چه ؟ ميگويد چون هميشه مثل خر جفتک مي اندازي و چموشي . دلم گر ميگيرد .
برس فشرده را که داخل لوله ي پيپ ميکنم ، ميگويد : هي هي , تو اين شهر لعنتي از من ديونه تر پيدا نميکني . کسي که از من بيشتر دوست داشته باشه .
ميگويم چطور ؟ ميگويد کي نصف شب پيدا ميشه که باوجود اينکه ديازپام خورده و دو ساعت از خوابش گذشته؛ بيدار شه و باهات حرف بزنه و قربون صدقه ات هم بره . دلم ميسوزد .
حالا پيپ ام تميز شده . به ياد حرف پدر مي افتم که ميگفت يه سيب رو که بندازي بالا هزار چرخ ميخوره تا بياد پايين . کاش همان جوري که انداختيم پايين بيايد .
چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵
اين دل صاب مصب ما نميدونم چرا با زبونمون جور در نمياد. چپ ميريم ، راس ميريم ميزون باشيم ولي باز يه نيش ميزنه و هرچي نعشگي طرفه مي پرونه.
بعضي وقتا ميگم که بايد از اين طهرون لعنتي زد بيرون . ولي خيالاتي ميشم . يعني ميفهمم که خيالاتي شدم . طاق آسمون هر کوفتي بري همين رنگه .
اصلا رنگ رنگ دله. دل کجاست ؟ طهرون.
رنگش چيه ؟ خاکستري . مثل جوگندمي زلفهاي حاجي .
که همش احترومه و عزته . پس نه دار و درختهاي شمال و نه باد رودخونه ي جاجرود ؛ هيچ کدومش نميتونه ريخت دلت رو عوض کنه .
داداش بايد اهل دل بشي . اهل همين خراب شده . باش و احتروم و عزتش رو نگه دار . بزرگ ميشي ، عزيز ميشي . غولوم زبونت نباش که تاج و تخت دِلو ميريزه بهم .
ببين نوکرتم ؛ حکايت دل و زبون جداست . شوما با دل ما باش من خودم زبون رو رامش ميکنم .
بعضي وقتا ميگم که بايد از اين طهرون لعنتي زد بيرون . ولي خيالاتي ميشم . يعني ميفهمم که خيالاتي شدم . طاق آسمون هر کوفتي بري همين رنگه .
اصلا رنگ رنگ دله. دل کجاست ؟ طهرون.
رنگش چيه ؟ خاکستري . مثل جوگندمي زلفهاي حاجي .
که همش احترومه و عزته . پس نه دار و درختهاي شمال و نه باد رودخونه ي جاجرود ؛ هيچ کدومش نميتونه ريخت دلت رو عوض کنه .
داداش بايد اهل دل بشي . اهل همين خراب شده . باش و احتروم و عزتش رو نگه دار . بزرگ ميشي ، عزيز ميشي . غولوم زبونت نباش که تاج و تخت دِلو ميريزه بهم .
ببين نوکرتم ؛ حکايت دل و زبون جداست . شوما با دل ما باش من خودم زبون رو رامش ميکنم .
شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵
جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵
نميدانم چه شده است که آستانه ي تحملم شديدا کم شده است . هر موضوعي مرا شديدا براشفته ميکند. سريع از کوره درميروم و بي منطق مخالفت ميکنم .
ميدانيد ، آخر خيلي سخت است که براي چيزي که سالها در وجودت نهادينه شده توضيح منطقي بياوري. دليل اين همه بحث گريزي را خوب ميدانم .
مطالعه ام شديدا کم شده . چه از نوع کتاب و مجله و چه از نظر اينترنت . به دانسته هاي قبلي خود اکتفا ميکنم ، غافل از اين که آنها ذخيره ي خوبي براي بحث هاي امروزي نيستند .
شايد گذشت سن و دغدغه هاي روزمره ي زندگي هم عاملي است که ديگر براي من حوصله ايي براي بحث نميگذارد .
ميدانم که خيلي بد شده ام . نمي خواهم در اين وضعيت بمانم . از او هم به خاطر تمام گذشت هايش متشکرم . به خاطر تحمل فوق العاده اش . من به کسي کار ندارم که در چه موقعيتي است يا استرس يک تصميم گيري چقدر به او فشار مياورد؛
مهم اين است که من شرايط حال او را درک کنم و بهترين برخورد را داشته باشم .
روي آتش برافروخته نبايد هيزم ريخت .
ميدانيد ، آخر خيلي سخت است که براي چيزي که سالها در وجودت نهادينه شده توضيح منطقي بياوري. دليل اين همه بحث گريزي را خوب ميدانم .
مطالعه ام شديدا کم شده . چه از نوع کتاب و مجله و چه از نظر اينترنت . به دانسته هاي قبلي خود اکتفا ميکنم ، غافل از اين که آنها ذخيره ي خوبي براي بحث هاي امروزي نيستند .
شايد گذشت سن و دغدغه هاي روزمره ي زندگي هم عاملي است که ديگر براي من حوصله ايي براي بحث نميگذارد .
ميدانم که خيلي بد شده ام . نمي خواهم در اين وضعيت بمانم . از او هم به خاطر تمام گذشت هايش متشکرم . به خاطر تحمل فوق العاده اش . من به کسي کار ندارم که در چه موقعيتي است يا استرس يک تصميم گيري چقدر به او فشار مياورد؛
مهم اين است که من شرايط حال او را درک کنم و بهترين برخورد را داشته باشم .
روي آتش برافروخته نبايد هيزم ريخت .
اين روزها زندگي بيشتر شکل واقعي به خود را ميگيرد . از دلبري و نازکشي ها دوران آشنايي کمتر خبري هست .
اين روزها بحث خود زندگي است . نشان دادن علايق واقعي خود و بروز برخي واکنشها که جدا از تمام رنگ و لعاب هايي که براي خود ترسيم کرده ايم به وقوع ميپيوندد ، کم کم خود واقعي يمان را نمايان ميسازد .
به نظر مي رسد انتخاب بر اساس آگاهي از تمام پستي و بلندي هاي روح شخص مقابل و شناساندن موج سينوسي اخلاق خود به او ؛ انتخابي را رقم ميزند از سر آگاهي . آگاهي اي که لذت درست يک انتخاب را همراه با حس خوب احترام و درک شدن به همراه دارد .
مهم اين است که تفاوتهاي همديگر را باور داشته باشيم و از برخورد اين تفاوتهاي نردباني بسازيم براي پيشبرد زندگي . مهمترين چيزي که از اين مورد مسئله ايي خطرناک ميسازد اين است که هر کدام سعي بر اثبات دلايل خود به صورت غيرمنطقي ولي در عين حال در پوششي از منطق گرايي کلي بنماييم . که در اين صورت زندگي به ميدان جنگي بدل خواهد شد که هيچ برنده ايي نخواهد داشت . از تفاوتتان با ديگران لذت ببريد . شما نيمه ي گمشده ي ديگران هستيد .
اين روزها بحث خود زندگي است . نشان دادن علايق واقعي خود و بروز برخي واکنشها که جدا از تمام رنگ و لعاب هايي که براي خود ترسيم کرده ايم به وقوع ميپيوندد ، کم کم خود واقعي يمان را نمايان ميسازد .
به نظر مي رسد انتخاب بر اساس آگاهي از تمام پستي و بلندي هاي روح شخص مقابل و شناساندن موج سينوسي اخلاق خود به او ؛ انتخابي را رقم ميزند از سر آگاهي . آگاهي اي که لذت درست يک انتخاب را همراه با حس خوب احترام و درک شدن به همراه دارد .
مهم اين است که تفاوتهاي همديگر را باور داشته باشيم و از برخورد اين تفاوتهاي نردباني بسازيم براي پيشبرد زندگي . مهمترين چيزي که از اين مورد مسئله ايي خطرناک ميسازد اين است که هر کدام سعي بر اثبات دلايل خود به صورت غيرمنطقي ولي در عين حال در پوششي از منطق گرايي کلي بنماييم . که در اين صورت زندگي به ميدان جنگي بدل خواهد شد که هيچ برنده ايي نخواهد داشت . از تفاوتتان با ديگران لذت ببريد . شما نيمه ي گمشده ي ديگران هستيد .
سهشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵
دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵
! Forza Azzurri, Viva Italia
خب ، پسرهای چکمه پوش به لطف کمکهای پدرخونده قهرمان شدند ! .
هرچند که به نظر من فوتبال احمقانه ترین چیزی است که میشه روش تعصب داشت ولی با توجه به عایداتی که این مدلهای مومشکی برام داشتند ؛ ازشون حمایت کردم .
راستی باید " تام" رو بفرستم سر و گوشی بچرخونه ببینه این پسره " مارکو " به این کچله چی گفته که اون شکلی شاکی شد .
اشتراک در:
پستها (Atom)



